
|
فصل سوّم : شيعه و اصول دين الف_شبهجزيرههاي بزرگ:
ب_جزاير بزرگ كره زمين:
بنادر مهم جهان (به ترتيب الفبا )
سدهاي بزرگ جهان به ترتيب ارتفاع
بلندترين كوههاي روي زمين به ترتيب ارتفاع قلهها از سطح دريا
تنگههاي مهم جهان تنگه به آبروفتي گفته ميشود كه دو خشكي را از هم جدا و اقيانوسها و درياها و خليجها را به هم ديگر متصل ميسازد. اين آبروفتها به طور طبيعي ايجاد شدهاند.
كانالهاي مهم جهان كانال به آبراهي گفته ميشود كه اقيانوسها،درياها،درياچهها و رودخانهها را به هم ديگر متصل ميسازد.فرق بين كانال و تنگه اين است كه تنگه به طور طبيعي ايجاد ميشود ولي كانال به دست انسان حفر ميگردد.
رودهاي مهم جهان به ترتيب طول
بيابانهاي وسيع كره زمين
۱- توحيد
البته ، توحيد افعالى را به بيان ديگرى هم مى توان تفسير كرد و آن اينكه تمام افعال به خداوند متعال مستند است ، منتها نه مثل اشاعره كه قائل به جبرند، بلكه به اين معنا كه هر كسى بالمباشره فاعل افعال خودش به حساب مى آيد، اما چون سبب قدرت بر اين افعال ذات مقدس خداوند است ، پس او فاعل بالتسبيب است .
يعنى : ((در حال نماز و خواندن جمله ((اياك نعبد؛ پروردگارا! فقط تو را بندگى مى كنم ))، از شرك و كذب و متابعت عادت دورى كن ، مبادا در آن موقع گوش به حرف شيطان بدهى ، يا به دروغ ادعاى عبادت نمايى يا اينكه از روى عادت مشغول خواندن نماز شوى كه همه اينها با اخلاص در عبادت سازگارى ندارد. مبادا گفتارت دروغ باشد كه در آن صورت تو بنده هواى نفست هستى نه بنده خداوند)).
(وَلِلَّهِ مَافِى السَّمَوَا تِ وَمَافِى الاَْرْضِ وَكَانَ اللَّهُ بِكُلِّ شَىْءٍ مُحِيطًا)(319) ؛ ((هر چه در آسمانها و زمين قرار دارد، از آن خداوند و تحت فرمان اوست و آن ذات مقدس بر تمام عالم هستى ، احاطه كامل دارد)). اشكال
و چون انسان فطرتاً خودش را در بندگى مقصر مى داند و اين تقصير را نيز ناشى از گناه يا احياناً از غفلتهاى خويش مى بيند، براى خودش آبرويى نمى بيند تا مستقيماً از خدا چيزى بخواهد؛ و به تعبير ديگر، خودش را قابل ارتباط مستقيم با خدا نمى داند، اين جاست كه دنبال كسانى مى گردد كه نزد خداى متعال داراى آبرو هستند تا آنان را وسيله نجات خود قرار داده و از خداى متعال ، به خاطر قابليت و آبرويى كه آنان دارند، كمك بخواهد. اين مسأ له در واقع همان مسأ له ((شفاعت )) است كه در قرآن كريم به آن تصريح شده و شيعيان بالاتفاق و اكثريت اهل تسنن به آن معتقد هستند. قرآن كريم نيز ما را به پيدا كردن ((شفيع )) و واسطه براى كسب فيوضات حضرت بارى فرمان مى دهد؛ چون مى فرمايد: (يََّاءَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُواْ اتَّقُواْ اللَّهَ وَابْتَغُوَّاْ إِلَيْهِ الْوَسِيلَةَ ...)(320) ؛ ((اى كسانى كه به خدا ايمان آورده ايد! تقواى الهى را پيشه نموده و براى تقرب و وصول به خداى متعال دنبال وسيله و (واسطه فيض ) باشيد)).
اگر بخواهيم زمين شوره زارى را مثل زمين باغ حاصل خيزى ، قابل استفاده بسازيم ، بايد اول خاك آن را عوض كنيم ؛ گناهكار هم در واقع ، زمين دلش شوره زار است و با توسل به ائمه اطهار عليهم السّلام اين زمين شوره زار را قابل فيض باران رحمت الهى و عنايت خداوندى مى گرداند. 2- عدل
شيعيان معتقدند كه خداى متعال ((عادل )) است و به احدى ((ظلم )) نمى كند و كارى كه از نظر عقل ، قبيح و زشت باشد از او صادر نمى شود. البته اهل تسنن نيز صفت ظلم را از خداوند نفى نموده و او را عادل مى دانند. منتها فرق عمده بين شيعه و سنى در اين باب فقط يك نكته است كه موجب شده است از نظر شيعيان و كلاً ((عدليه ))، اصل ((عدل )) يكى از اصول دين باشد، و اهل تسنن ، عدل را از اصول دين ندانند، و آن نكته ((حسن و قبح عقلى )) است . اهل تسنن مى گويند: حسن و قبح ، زشت و زيبا فقط از شرع استفاده مى شود و اگر شرع اقدس نبود، ما نمى فهميديم چه ((حَسن )) و زيبا بوده و چه ((قبيح )) و زشت است و روى همين جهت مى گويند: هر چه را كه شريعت ما را بدان امر كند، حسن و هر چيزى كه شريعت ما را از آن نهى نمايد، قبيح است . همچنين اگر خداى متعال ما را امر كند به چيزى كه از آن نهى كرده بود، يا نهى كند از چيزى كه ما را به آن امر نموده بود، قبيح به حسن و زشت به زيبا تبديل خواهد شد. همچنين ، اگر خداى متعال انسان مؤ من مطيع و فرمانبردار را به جهنم برده و معذب به عذاب آن بگرداند، اين كار حسن و زيبا بوده و ظلم محسوب نمى شود و اگر آدم گناهكار يا حتّى مشرك را به بهشت ببرد، باز هم اين كار حسن و زيبا بوده و ظلم به حساب نمى آيد. اما شيعيان و معتزله كه جمعاً به نام ((عدليه )) ياد مى شوند، معتقدند كه چون حسن و قبح ، دو اصل و حكم عقلى هستند و قواعد و احكام عقليه نيز تخصيص بردار نمى باشند، پس هرچه را كه عقل تحسين نموده و زيبا بداند، شريعت نيز همان را زيبا مى داند و هر چيزى را كه عقل حكم به قبح و زشتى آن كند، از نظر شرع نيز محكوم به قبح و زشتى خواهد بود. پس اگر خداى متعال مؤ من را به جهنم و كافر را به بهشت ببرد، اين كار ظلم محسوب مى شود و چون ظلم ، عقلاً قبيح است و خداى متعال نيز ((حكيم )) مى باشد، صدور قبيح و در نتيجه صدور ظلم و خلاف عدل از خداوند، محال خواهد بود. البته اين بدان معنا نيست كه خداوند از نظر قدرت محدود باشد، بلكه قدرت خداى متعال حد و مرزى ندارد، اما اين استحاله و امتناع از ناحيه ((حكمت )) است ؛ يعنى خدا بر هر كارى قادر است ، ولى چون حكيم است صدور قبيح از او ممتنع خواهد بود. دانشمندان عدليه از شيعه و معتزله استدلالهايى نيز براى اثبات تحسين و تقبيح عقلى دارند كه از آن جمله مى توان به اين استدلال اشاره كرد. ما بالضرورة حسن و زيبايى بعضى از اشيا را مى دانيم ، همان طورى كه قبح و زشتى بعضى از امور را مى شناسيم و اين شناخت گرفته شده از شريعت هم نيست ؛ زيرا كسانى كه تابع شرعى از شرايع الهى هم نيستند اين شناخت را دارند. مثلاً: احسان و نيكى كردن نزد همه انسانها (اعم از قائلين به وجود خداوند و پيروان انبيا و كسانى كه منكر وجود خداوند و منكر بعثت انبيا هستند) امرى است ممدوح و پسنديده و ظلم در هر جاى اين دنيا و نزد تمام جوامع انسانى كارى است قبيح و زشت ، مردم در سراسر اين عالم ((عدل )) و ((عادل )) را ستايش نموده و از ((ظلم )) و ((ظالم )) اظهار انزجار و تنفر مى نمايند. اگر اين مسأ له ، شرعى بود بايد كسانى كه تابع شرعى از شرايع الهى نيستند، حكم به ((حسن عدل )) و ((قبح ظلم )) نمى كردند، در حالى كه قضيه درست برعكس است ، و خود همين امر وجدانى ، بزرگترين شاهد است براينكه تحسين و تقبيح از احكام عقل به حساب مى آيد. بايد متذكر شد كه براصل عدل و در واقع بر اصل تحسين و تقبيح عقلى فروعى مترتب مى شود كه ما به خاطر رعايت اختصار، همه آن فروع را ذكر نكرده بلكه فقط به ذكر دو فرع ، از آن فروع به خاطر اهميت بيشترى كه دارند اكتفا مى كنيم ، اهل تحقيق مى توانند به كتبى كه در رابطه با عقايد و كلام نوشته شده است ، مراجعه نمايند: الف - اهل تسنن چون حسن و قبح را عقلى نمى دانند، معتقدند كه ((قضا و قدر)) يك امر حتمى بوده و به هيچ عنوان قابل تغيير نخواهد بود. و براساس همين اعتقاد، قائل شده اند به ((جبر)) و سلب اختيار از انسان و اينكه انسانها در اعمال و افعالشان مجبورند؛ چون آنچه را كه خداوند مقدر نموده و قضاى او به آن تعلق گرفته است ، بايد همان را انجام بدهند و الاّ تخلف اراده خداوند از مرادش لازم آمده و تخلف اراده از مراد محال و ممتنع است . در مقابل ، شيعيان كه به اصل حسن و قبح عقلى معتقد مى باشند، قضا و قدر خداوند را به دو قسم تقسيم مى كنند؛ قضا و قدر حتمى و غيرقابل تغيير و قضا و قدر غيرحتمى و قابل تغيير. به عبارت ديگر: آنچه را كه خداوند در ((امور تكوينيه )) مقدر فرموده است ، مثل طلوع خورشيد هر روز از مشرق و غروب آن در مغرب ، يا جريان خون در رگهاى انسان ، يا اينكه حس شامه بايد در دماغ و حس ذايقه در زبان قرار داشته باشد، حتمى و غيرقابل تغيير است . اما آنچه مربوط به ((امور تشريعيه )) مى شود، مثل مسائل و احكام دينى و نحو آن ، قضا و قدر در آن حتمى نبوده بلكه قابل تغيير است ، تخلف اراده از مراد نيز در امثال اين امور نه تنها محال نبوده بلكه واقع هم هست . مثلاً: قضاى الهى تعلق گرفته است كه انسان مسلمان روزى پنج بار نماز بخواند و همچنين خداى متعال اراده فرموده است كه هر مسلمان سالى يك ماه روزه بگيرد، يا اينكه خداوند ما را از جميع گناهان نهى نموده و مقدر فرموده كه انسانها از آن دورى كنند، در حالى كه شما بالحس و العيان مى بينيد كه خيلى از مسلمانان ، واجبات را ترك نموده و محرمات را مرتكب مى شوند. روى همين لحاظ است كه شيعيان قائل به ((اختيار)) هستند نه جبر؛ زيرا يكى از مصاديق مهم اصل عدل و دو اصل عقلى مذكور همين اعتقاد به اختيار است . اگر خداوند متعال انسانها را مجبور آفريده باشد و در عين حال وقتى مرتكب گناه مى شوند، آنها را عذاب نموده و در موقع انجام اعمال صالحه ، به آنان پاداش نيك بدهد، مرتكب كارى قبيح و زشت شده و برخلاف عدل اقدام نموده است ؛ زيرا انسان در آن صورت مثل ((زندانى )) مى ماند كه او را به زور وادار به كارهايى بكنند و از امورى دورش بدارند و بعد هم مورد شكنجه و آزارش قرار بدهند كه چرا چنين كردى و چنان نكردى و چون خداوند حكيم است ، قبيح از او صادر نخواهد شد پس در نتيجه انسان مختار آفريده شده است نه مجبور. بلكه در صورت قائل شدن به جبر، ارسال رسل و انزال كتب بى فايده خواهد بود؛ چون وقتى بنا باشد، هر كس به آنچه مى كند و انجام مى دهد يا آنچه را كه ترك نموده و از آن دورى مى كند مجبور باشد، ديگر دعوت كفار به اسلام و فساق به ايمان معنا نخواهد داشت . به بيان ديگر از نظر شيعيان ، خداوند، اراده فرموده است كه انسان آزاد و مختار باشد و آنچه را انجام مى دهد يا ترك مى كند، از روى انتخاب و آزادى كامل باشد تا بعد بتواند پاسخگوى اعمال و كردار خود باشد. منتها بايد دانست كه از نظر شيعه ، اختيار انسان به حدى نيست كه به طور كامل ، مستقل در ايجاد افعال باشد؛ زيرا مستلزم بيكار شدن خداوند و همه كاره شدن عبد است . پس انسان نه مجبور مطلق است چنانكه اكثريت قريب به اتفاق اهل تسنن ((اشاعره )) معتقدند و نه مختار مطلق ، چنانكه معتزله قائلند، بلكه روايات مستفيضه اى از ائمه طاهرين عليهم السّلام وارد شده است كه مبيّن راه و روش شيعيان در اين باب است . مثل اين روايت كه فرمودند: ((لاجبر ولاتفويض و لكن امر بين الامرين (332) ؛ نه جبرى وجود دارد و نه تفويضى (اختيار مطلق ) در كار است ، بلكه انسان در حدّ وسط اين دو امر قرار دارد)). يعنى انسان چون ((ممكن الوجود)) است و ممكن نيزدر تمام حالات و شؤ ون نيازمند به ((علت )) است و اين احتياج هرگز از او دور نخواهد شد، چنانكه از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله نقل شده است كه : ((الفقر سواد الوجه فى الدارين (333) ؛ احتياج به علت و مبدأ فياض ، در هر دو جهان با انسان وجود خواهد داشت ))، پس انسان اگر با اختيار، كارى را انجام مى دهد، يا با اختيار، كارى را انجام نمى دهد، اين اختيار در فعل و ترك با افاضه خداوند متعال است ؛ زيرا اگر اين انسان حيات و قدرت نداشت ، اختيار فعل و ترك هم نداشت و چون مفيض حيات و قدرت ، ذات اقدس خداوندى است پس او فاعل بالتسبب و انسان فاعل بالمباشره به حساب مى آيد. براى حُسن ختام اين مبحث كلامى را از امير مؤ منان على عليه السّلام در رابطه با قضا و قدر مى نگاريم : وقتى آن حضرت از ((صفين )) برمى گشتند، يك نفر شامى كه در سپاه آن حضرت بود، سؤ ال كرد آيا رفتن ما به سوى شام و جنگيدن با معاويه ، به قضا و قدر الهى بوده است ؟ حضرت فرمود: به خداوند قسم كه هيچ سراشيبى را پايين نيامديم و به هيچ بلندى بالا نرفتيم ، مگر اينكه قضا و قدر الهى به آن تعلق گرفته بود. مرد شامى وحشت زده عرض كرد: پس در اين صورت ، اجر و مزدى براى ما نخواهد بود. حضرت فرمود: ابداً اين طور نيست ، بلكه خداوند اجر عظيم و بزرگى به شما عنايت خواهد كرد، شما در اين سفر، مكره و مضطر نبوده ايد. مرد شامى عرض كرد: چگونه اين سفر اجر عظيم دارد، در حالى كه ما به قضا و قدر الهى راه افتاده ايم ؟(334) حضرت در پاسخ فرمود: ((ويحك ، لعلك ظننت قضاءً لازماً و قدراً حاتماًو لوكان ذلك كذلك لبطل الثواب و العقاب وسقط الوعد والوعيد، ان اللّه سبحانه امر عباده تخييراً و نها هم تحذيراً و كلّف يسيراً و لم يكلّف عسيراً و اعطى على القليل كثيراً و لم يعص مغلوباً و لم يطع مكرهاً و لم يرسل الانبياء لعباً و لم ينزل الكتاب للعباد عبثاً و لاخلق السموات والارض و مابينهما باطلاً (ذلك ظن الذين كفروا فويل للذين كفروا من النار))(335) ؛ ((خدا به تو رحم كند! شايد تو قضا و قدر لازم و حتمى را كه بايد انجام بگيرد در نظر گرفته اى ، اگر چنين بود، پاداش و كيفر، نادرست بود و نويد به خير و خوبى و بيم دادن از شر و بدى ساقط مى گشت . خداوند متعال بندگانش را امر نموده با اختيار، و نهى نموده با بيم و ترس از عذاب ، و به (چيزهاى ) آسان تكليف كرده و به كار سخت و طاقت فرسا آنان را مكلف ننموده و براى كار كم ، پاداش زياد عطا نموده است . هر كس او را نافرمانى كرده ، نه به آن جهت است كه خداى را مغلوب خود ساخته است و هر كس او را اطاعت نموده و از او فرمان برده ، نه به آن جهت است كه مجبور بوده است . خداى متعال ، پيامبران را براى جهت لهو و بازى نفرستاد و كتابهاى آسمانى را بيهوده نازل نفرمود (بلكه براى هدايت گمراهان و نجات آدميان از جهنم سوزان ارسال و انزال فرمود) و آسمانها و زمين و آنچه در آنها وجود دارد، باطل و بيجا خلق نكرد (بعد به آيه 27 از سوره ((ص )) استشهاد فرمود) آن (عبث آفريده شدن آسمانها و زمين و بى جهت ارسال كردن انبيا و ...) گمان كسانى است كه كافر شدند پس واى بر آنانكه كافر شدند؛ زيرا جايگاه آنها در آتش خواهد بود)). براى تتميم بحث ، توضيح اين نكته هم لازم است كه دنيا، دار علل و اسباب است ، هر سبب ، مسببى و هر علت ، معلولى دارد و وقتى علت موجود شد، معلول نيز موجود مى شود؛ مثلاً خداى متعال مقدر فرموده كه هر كه خودش را از طبقه پنجم ساختمانى به طرف پايين با سر پرتاب كند، جمجمه اش بشكند، مغزش متلاشى شود و در نتيجه مرگ به سراغ او بيايد، اما اين بدان معنا نيست كه انسان مجبور باشد، حتماً خودش را از ساختمان بلندى به پايين پرتاب كند. همچنين قضاى الهى تعلق گرفته است كه هر كه دنبال تحصيل علم و دانش باشد، و رنج تحصيل را بر خود هموار نموده از لحظه هاى زندگى استفاده كند، عالم و دانشمند شود، اما معناى اين قضاى حتمى اين نيست كه انسان مجبور باشد درس بخواند و دانشمند شود. در قرآن كريم هم آيات متعددى وجود دارد كه دال بر مطلب فوق است : 1 - (إِنَّا هَدَيْنَهُ السَّبِيلَ إِمَّا شَاكِرًا وَإِمَّا كَفُورًا)(336) ؛ ((ما راه را به انسان نشان داديم ، او يا مى پذيرد و به سعادت نايل مى آيد و يا كفران نموده و گرفتار شقاوت مى شود)). 2 - (تِلْكَ الْجَنَّةُ الَّتِى نُورِثُ مِنْ عِبَادِنَا مَن كَانَ تَقِيًّا)(337) ؛ ((اين همان بهشتى است كه به بندگان پرهيزگار خود، به ارث مى دهيم )). 3 - (مَنْ عَمِلَ صَلِحًا مِّن ذَكَرٍ اءَوْ اءُنثَى وَهُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْيِيَنَّهُ حَيَواةً طَيِّبَةً وَلَنَجْزِيَنَّهُمْ اءَجْرَهُم بِاءَحْسَنِ مَاكَانُواْيَعْمَلُونَ)(338) ؛ ((هر زن و مردى كه مؤ من باشد و عمل صالح انجام دهد او را به حياتى پاك زنده مى داريم ، و پاداش آنها را به بهترين اعمالى كه انجام مى دادند، خواهيم داد)). 4 - (... لَّيْسَ لِلاِْنسَنِ إِلا مَا سَعَى )(339) ؛ ((براى انسان بهره اى جز سعى و كوشش او نيست )). 5 - (كُلُّ نَفْسٍ بِمَا كَسَبَتْ رَهِينَةٌ)(340) ؛ (( هركس در گرو اعمال خويش است )). بنابراين ، شعر معروف منسوب به ((خيام )) كه :
مطابق با موازين عقلى و شرعى نبوده و غير قابل قبول است ؛ زيرا علم خداوند نه علت تامّه است براى ارتكاب معصيت و نه جزء علت و نه مقتضى معصيت ، بلكه خداوند متعال مى داند كه فلان شخص چون دنبال فلان علت راه مى افتد، فلان نتيجه و معلول نيز نصيب او خواهد شد.
3- نبوّت در اصل مسأ له ((نبوّت )) بين شيعيان و ديگر فرق اسلامى اختلافى وجود نداشته و همه معتقدند كه ((پيامبر)) و نبى ، عبارت است از كسى كه خداوند متعال به او ((وحى )) نموده است . انبيا و پيامبران نيز به دو قسم تقسيم مى شوند : 1 - پيامبران مرسل كه از آنان به ((رسول )) نيز تعبير مى شود و براى نجات مردم از ظلمتهاى ضلالت و گناه و هدايت آنان به سوى نور سعادت و حقيقت و يكتاپرستى مبعوث شدند؛ زيرا آنان داراى ((مقام رسالت )) هستند و مقام رسالت يعنى مقام ابلاغ وحى و تبليغ و نشر احكام خداوند و تربيت نفوس از طريق تعليم و آگاهى بخشيدن . بنابراين ، ((مرسل )) يا ((رسول )) كسى است كه مؤ ظف است در حوزه مأ موريت خود به تلاش و كوشش بر خيزد و از هر وسيله براى دعوت مردم به سوى خدا و ابلاغ فرمان او استفاده كند و براى يك انقلاب فرهنگى ، فكرى و عقيدتى تلاش نمايد. 2 - پيامبرانى كه مرسل نيستند و به آنان ((نبى )) نيز گفته مى شود، كسانى هستند كه وحى بر آنها نازل مى شود و آنچه را كه به وسيله وحى دريافت مى دارند، چنانكه مردم از آنان بخواهند، در اختيار آنها مى گذارند.(346) ((پيامبران مرسل )) نيز دو دسته اند : 1 - پيامبران اولواالعزم كه داراى اراده و عزم بوده و بالاستقلال عمل مى كردند، يعنى تابع پيامبر و شرع سابق نبودند، بلكه خود داراى كتاب و شرع بودند كه ناسخ كتاب سابق و شرع سابق بوده است و دين آنان مقيد به جا يا مكان خاصى نبوده است . تعداد انبياى اولواالعزم ((پنج )) نفر است كه عبارتند از: نوح ، ابراهيم ، موسى ، عيسى و محمد عليهم السّلام . 2 - پيامبران غير اولواالعزم ، انبيايى هستند كه براى مناطق مخصوص و اقوامى خاص ، مبعوث به رسالت شده اند و دينى مستقل كه ناسخ اديان گذشته باشد، نداشته اند بلكه وظيفه آنان تبليغ دين يكى از انبياى اولواالعزم بوده است ؛ مثل لوط، هود، صالح ، و شعيب عليهم السّلام و تمام انبيا به استثناى پنج نفرى كه به عنوان اولواالعزم نام برده شدند، همه جزء اين دسته بوده اند. تعداد انبيايى كه از جانب خداى متعال به سوى مردم و براى هدايت آنان ارسال شده اند، به 124 هزار نفر مى رسد كه افضل و اشرف و سيّد و سرور و خاتَم و خاتِم آنها وجود مقدس حضرت رسول اكرم و نبى مكرم محمَّد بن عبداللّه صلّى اللّه عليه و آله مى باشد. در بحث ((نبوت )) اختلاف اساسى بين شيعه و سنى فقط در دو جهت است : شيعيان ، انبيا عليهم السّلام را از هرگونه گناه و خطا و سهو و نسيان ((معصوم )) مى دانند و از نظر آنان ، اين عصمت فقط منحصر به زمان نبوت نبوده ، بلكه از بدو تولد تا روزى كه از دنيا مى روند، اين عصمت از گناه و خطا در آنان وجود دارد. اما اهل سنت ، قبل از بعثت قائل به عصمت انبيا نبوده ، بلكه حتى ارتكاب كباير را نيز براى آنان ممتنع نمى دانند و بعد از بعثت تنها در ناحيه كذب و كفر قائل به عصمت انبيا هستند، اما از خطا و اشتباه و گناه هرگز آنان را مصون نمى دانند. قبل از استدلال براى اثبات عصمت در انبيا لازم است اول ((عصمت )) را معنا كنيم . ((عصمت )) در لغت به معناى قوه اى است نگهدارنده كه مانع صدور گناه و خطا و اشتباه مى شود و انبياى عظام الهى با داشتن اين قوه است كه مى توانند خودشان را از قبايح و اشتباهات محفوظ نگه دارند، ضمنا بايد دانست كه اين قوه اكتسابى نيست بلكه لطفى است از ناحيه خداوند متعال در حقّ پيامبران ، بدون آنكه از آنان سلب اختيار شده و مجبور به ترك گناه باشند. براى اثبات عصمت در انبيا به دو طريق مى شود استدلال نمود: 1 - استدلال به آيات قرآن كريم . اين آيات هم به دو دسته تقسيم مى شوند : اوّل : دسته اى كه دال بر عصمت عموم انبيا عليهم السّلام هستند. دوّم : دسته اى كه دال بر عصمت پيامبر خاتم صلّى اللّه عليه و آله مى باشند. اما دسته اول ؛ پس مى توان به آيات چندى استدلال كرد : الف - (اءُوْلََّئِكَ الَّذِينَ هَدَى اللَّهُ فَبِهُدَل هُمُ اقْتَدِهْ ...)(347) ؛ ((انبيا كسانى هستند كه خداوند آنان راهدايت نموده است ، پس به هدايت (روش وطريقه ) آنها اقتدا كن )). بنابر مفاد اين آيه ، تمام انبياى عظام ، مشمول هدايت پروردگار شده اند و طبق نص قرآن كريم (وَمَنْ يَهْدِ اللَّهُ فَمَا لَهُ مِن مُّضِلٍّ ...)(348) ؛ ((كسى را كه خداوند هدايت كند، ديگر گمراهى و گمراه كننده اى ندارد)). در انبيا ضلال و گمراهى وجود نخواهد داشت و چون هر معصيتى ضلال و گمراهى است كه با اضلال شيطان موجود مى شود، ولى انبيا ضلال و مضل ندارند، لذا معصيتى را نيز مرتكب نمى شوند. ب - (وَمَآ اءَرْسَلْنَا مِن رَّسُولٍ إِلا لِيُطَاعَ بِإِذْنِ اللَّهِ ...)(349) ؛ ((ما هيچ پيامبرى را نفرستاديم ، مگر اينكه به اذن و اراده خداوند از جانب مردم اطاعت شود)). پس هدف از ارسال رسل اطاعت مردم از آنهاست . و اين مطلب بالملازمه ثابت مى كند كه خداى متعال اطاعت از انبيا و رسل را به طور مطلق اراده كرده است ؛ يعنى هم بايد قول و گفتار آنان و هم بايد فعل و كردار آنان مورد اطاعت واقع شود؛ زيرا هر دو مورد از وسايل متداوله براى تبليغ به حساب مى آيد. و اين اطلاق حتى شامل مواردى كه انبيا اشتباه هم مى كنند، مى شود و بايد ملتزم شويم كه در آن موارد هم اراده خداوند، اطاعت از انبياست ، در حالى كه موارد اشتباه و خطاى آنان در فهم وحى يا تبليغ ، بر خلاف چيزى است كه خداوند نازل فرموده است و هر چه بر خلاف ((ماانزل اللّه )) باشد، باطل است و خداوند باطل را اراده نفرموده است . همچنين اگر از پيامبران عليهم السّلام معصيتى صادر شود چه فعلى و چه قولى ، بايد طبق آيه مباركه ، اراده خداوند متعال به آن تعلق گرفته باشد، در حالى كه معصيت مبغوض خداوند و منهى عنه است و امر منهى و مبغوض ، متعلق اراده پروردگار واقع نخواهد شد. ج - (رُسُلاً مُّبَشِّرِينَ وَمُنذِرِينَ لِئَلا يَكُونَ لِلنَّاسِ عَلَى اللَّهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ...)(350) ؛ ((فرستاديم ) رسولانى را كه بشارت دهنده و ترساننده هستند تا اينكه مردم را بر خدا حجتى بعد از ارسال رسل نباشد، (تا به سبب آن حجّت ، معذور محسوب شوند، در گناهانى كه مرتكب آن شده اند)). ظاهر آيه مباركه مى رساند كه غرض خداى متعال از ارسال رسل ، قطع عذر مردم است ، در آنچه خدا را مخالفت و معصيت نموده اند و اينكه قاطع عذر فقط انبيا عليهم السّلام هستند و بس و معلوم است كه وقتى عذر مردم قطع و حجت آنان باطل مى شود كه در خود انبيا چيزى كه مخالف رضا و خواست خداوند باشد، از فعل و قول تحقق نپذيرد و خطا و معصيتى از آنان صادر نشود؛ زيرا در غير اين صورت ، مردم در برابر خداوند احتجاج مى كنند و مى گويند اولاً: ما تنها معصيت تو را مرتكب نشده ايم ، بلكه پيامبران تو نيز گناه كرده اند و ما هم به جهت اطاعت از آنان مرتكب گناه شديم ؛ ثانياً: اگر از ما خلافى سرزده است ، به جهت خطايى است كه از رسول و پيامبر در فهم وحى و تبليغ صادر شده است ، پس ما معذور و بى تقصير هستيم . و اما دسته دوم ؛ يعنى عصمت خصوص پيامبر اسلام صلّى اللّه عليه و آله ، پس به چند آيه از آيات قرآن كريم استدلال مى كنيم : الف - (... لَكُمْ فِى رَسُولِ اللَّهِ اءُسْوَةٌ حَسَنَةٌ ...)(351) ؛ ((پيامبر صلّى اللّه عليه و آله براى شما الگو و نمونه خوبى است )). الگو و نمونه بودن وقتى براى پيامبر صادق است كه از او خلافى و خطايى سر نزند تا ديگران به او اقتدا نمايند؛ زيرا اگر با ديگر مؤ منان تفاوتى نداشته باشد، اسوه حسنه بودن چه معنا خواهد داشت . ب - (وَمَآ اءَرْسَلْنَكَ إِلا رَحْمَةً لِّلْعَلَمِينَ)(352) ؛ ((اى پيامبر! ما تو را نفرستاديم مگر رحمت براى عالميان )). معلوم است كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله وقتى رحمت است كه قولاً و فعلاً مردم را به سوى خداوند دعوت كند، پس اگر قول و فعل او با هم تفاوت داشته باشد يا اينكه خطايى از او در فهم وحى يا تبليغ آن سربزند، نه تنها رحمت نبوده ، بلكه مايه عذاب نيز خواهد بود؛ زيرا در صورت صدور معصيت از او، ديگران به گفتارش ترتيب اثر نداده و دنبال معصيت رفته ، در نتيجه گرفتار عذاب خواهند شد. و در صورت صدور خطا از پيامبر، چه در فهم و درك وحى و چه در تبليغ و بيان احكام ، چون حقيقت را به مردم نرسانيده و امت به خاطر اشتباه او، راه خلاف رفته اند، چه بسيار مصالح را كه از دست داده و به چه مفاسدى كه گرفتار شده اند و اينها همه عذابند نه رحمت . ج - (قُلْ اءَطِيعُواْ اللَّهَ وَالرَّسُولَ فَإِنْ تَوَلَّوْاْ فَإِنَّ اللَّهَ لاَ يُحِبُّ الْكَفِرِينَ)(353) ؛ ((اى پيامبر! به مردم بگو: از خدا و رسول او اطاعت كنيد، پس اگر نپذيرفتيد و مخالفت كرديد، به درستى كه خداوند كافران را دوست نمى دارد)). خداوند متعال در اين آيه به طور مطلق دستور اطاعت از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله را مى دهد و حتى كسانى را كه از او اطاعت نكنند، ((كافر)) خوانده و مبغوض مى داند. اگر پيامبر صلّى اللّه عليه و آله معصوم نباشد و صدور معصيت از اوممكن باشد، چنانچه معصيتى از او سربزند، باز طبق دستور آيه فوق بر مسلمين واجب است كه او را اطاعت نمايند و معصيتى را كه او انجام داده ، مرتكب شوند، يا اگر به خطا چيزى گفت ، واجب است بر مسلمانان كه آن خطا را به عنوان حكمى از احكام دين تلقى نموده و مورد عمل قرار دهند؛ چون در غير اين صورت ، مسأ له اطاعت منتفى خواهد بود. در حالى كه بالوجدان مى دانيم كه اطاعت هيچ كس در معصيت و خطا واجب نبوده ، بلكه حرام است ، حتّى اگر عاصى و خطا كننده پيامبر باشد. پس معلوم مى شود پيامبر صلّى اللّه عليه و آله از گناه و خطا معصوم است كه خداوند متعال مارا امر به اطاعت مطلق از او مى كند. اضافه بر آنچه گفته شد، خداوند اطاعت پيامبر را ((عِدل )) اطاعت خود قرار داده همچنان كه اطاعت از خود را واجب مى داند، اطاعت پيامبر را نيز واجب مى داند وچون اطاعت خداوندبه طور مطلق واجب است ، پس بايد پيامبر صلّى اللّه عليه و آله نيز از گناه و اشتباه مصون باشد تا اطاعت او نيز به طور مطلق واجب شود. د - (قُلْ إِنْ كُنتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُونِى يُحْبِبْكُمُ اللَّهُ ...)(354) ؛ ((اى پيامبر! به مردم بگو: اگر شما خداوند را دوست داريد، از من كه پيامبر او هستم ، اطاعت كنيد تا خداوند (نيز) شما را دوست داشته باشد)). متابعت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله كه شرط برقرارى دوستى بين خدا و ((عبد)) است نيز در آيه فوق مطلق ذكر شده است ؛ يعنى حتى اگر پيامبر صلّى اللّه عليه و آله شما را عمداً يا سهواً بر خلاف آنچه به او نازل شده است ، دعوت نمود بر شما واجب است كه او را متابعت نموده و دنبالش راه بيفتيد. در حالى كه ارتكاب امورى كه مورد اراده و خواست خداوند متعال نيست ، نه تنها موجب دوستى و برقرارى رابطه بين انسان و خداوند نخواهد شد بلكه موجب دورى و جدايى عبد نيز از خداوند مى گردد. ه - (... مَآ ءَاتَلكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَمَا نَهَلكُمْ عَنْهُ فَانتَهُواْ ...)(355) ؛ ((هر چه رسول ((از جانب خدا)) براى شما آورده است ، بپذيريد و از هر چه او شما را نهى مى كند، پرهيز نماييد)). يعنى امر و نهى او به طور مطلق بايد پذيرفته شود، اعم از آنكه مطابق با واقع باشد يا از روى گناه و خطا، شما را به چيزى امر يا از چيزى نهى كند. زيرا در آيه قيدى ذكر نشده است و چون به طور قطع و يقين مى دانيم كه اين اطلاق مورد خواست و اراده خداوند نيست ، چاره اى نداريم جز اينكه قائل به عصمت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله شويم و بگوييم : هر چه او از طرف خداوند متعال براى ما آورده است ، صددرصد همان است كه خداوند به او ابلاغ فرموده است و هيچ كم و زيادى عمداً يا سهواً در آن صورت نگرفته است . 2 - استدلال بر عصمت انبيا به دليل عقل كه عبارت است از : اولاً : اگر انبيا معصوم نباشند، بعثت آنان بى فايده است ؛ چون در صورت عدم عصمت ، صدور معصيت از آنان ممكن است و هر ممكنى را مى شود فرض كرد پس فرض مى كنيم وقوع معصيت را از آنان ؛ زيرا فرض وقوع ممكن ، ملازم با محال نيست و اگر چنانچه معصيتى از آنان صادر شود، يا بر مردم واجب است متابعت ايشان ، يا واجب نيست ، اگر گفته شود واجب است حتى در معاصى ، لازم مى آيد كه خداى متعال ما را امر كند به چيزى كه از آن نهى نموده است و اين عين تناقض در گفتار است كه ساحت قدس خداوند ازآن برى و شاءن او اجل از اين نقصان مى باشد. وانگهى ، متابعت از پيامبر در معاصى ، مستلزم اين است كه خداى متعال ما را امر به قبيح كند و چون حكيم است ، صدور قبيح از او محال خواهد بود. و اگر گفته شود كه متابعت از انبيا در معاصى واجب نيست ، بعثت ايشان بى فايده خواهد شد؛ زيرا معصيت و غير معصيت را بايد نبى براى مردم معرفى كند و اگر او خود مرتكب معصيتى شود، اين احتمال پيدا مى شود كه شايد تمام گفته هاى او نادرست بوده و از روى معصيت و گناه ، به دروغ چيزهايى را به خدا نسبت داده باشد. از طرف ديگر وقتى مردم ببينند، پيامبرشان علناً مرتكب گناه مى شود يا از ارتكاب گناه باكى ندارد، ديگر باور كردن سخنان او ممكن نخواهد بود؛ زيرا در آن صورت مى گويند، اگر گناه ((بد)) است چرا خود او مرتكب مى شود و از آن دورى نمى كند. ثانياً : اگر معصيتى از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و ديگر انبيا صادر شود يا بر مردم واجب است كه آنان را نهى از منكر نمايند يا واجب نيست ، اگر گفته شود، واجب است ، لازمه آن سقوط انبيا از دلهاست ؛ زيرا انسان به فردى كه گناه از او صادر شده ، اقتدا نخواهد كرد و فايده بعثت ، منتفى خواهد شد. و اگر گفته شود كه نهى آنان از منكر واجب نيست ، لازم مى آيد كه نهى از منكر خاص باشد، در حالى كه دلايل وجوب امر به معروف و نهى از منكر اعم از آيات و غير آن ، عام است و مفهوم آن وجوب نهى هر گناهكار (هر كه و هرچه باشد) هست ، نه اينكه فقط قشر خاصى از مردم نهى از منكر شوند وبس . و در فرض عدم صدور معصيت از انبيا عليهم السّلام - زيرا كه واجب نيست هر چه ممكن است واقع هم بشود - صرف اعتقاد امت به اينكه پيامبرشان ، معصوم نيست و ممكن است گناهى مرتكب شود، موجب حصول نفرت از متابعت او شده و از قدر و ارزش او در ميان جامعه مى كاهد، بلكه اطمينان و وثوق نسبت به او پيدا نمى شود؛ زيرا احتمال مى رود كه به دروغ احكامى را به نام احكام خدا براى مردم بيان نموده باشد. همچنين اگر پيامبران جايز الخطا بودند، لازم مى آمد كه گفته هاى آنان صددرصد مورد قبول واقع نشود. زيرا هرچه از احكام و قوانين را بيان كنند، احتمال اينكه در بيان حكمى يا قانونى خطا كرده باشند هست ، و اين احتمال مانع قبول احكام صادره از ناحيه آنان شده و فايده بعثت منتفى خواهد شد. بنا به دلايل گفته شده واجب است پيامبر به تمام كمالات نفسانيه و فضايل انسانيه متصف و از همه عيبها و نواقص و حتى امراضى كه موجب تنفر مردم مى شود مبرّا باشد. بلكه داراى سوء سابقه نبوده و پدر و مادر وى متصف به صفات رذيله نباشد؛ چون در غير اين صورت در قلبها جا پيدا نكرده و مردم او را پست و حقير مى شمارند و به همين جهت براى اقوال و اعمال او نيز ارج و ارزشى قائل نمى شوند. ممكن است اشكال شود - حتى از ناحيه قائلين به عصمت - كه همان طورى كه گذشت عصمت قوه اى است كه خداوند متعال به انبيا عطا مى كند و آنان به سبب داشتن اين قوه است كه خودشان را از گناه و حتى خطا حفظ مى كنند و خداوند اين قوه را به هر كسى عطا كند مى تواند خودش را از گناه و خطا حفظ نمايد، پس از اين جهت مزيتى براى پيامبران نسبت به ساير مردم نخواهد بود. جوابى كه از اين اشكال مى شود داد اين است كه بايد ديد چرا خداوند، اين قوه را به انبيا عطا نموده است نه به انسانهاى ديگر؟ مسلّماً انبيا به سبب لياقتى كه دارند، اين ((قابليت )) را پيدا كرده اند كه مستفيض به اين فيض عظيم الهى شوند، چون هر قدر عنصر وجودى و فطرت آدمى پاكتر و بى آلايش تر باشد، به همان اندازه به درگاه خداوند مقرّب تر و از الطاف او بهره مند خواهد شد: (ذَالِكَ فَضْلُ اللَّهِ يُؤْتِيهِ مَن يَشَآءُ ...)(356) ؛ ((اين فضل خداست كه به هر كس بخواهد (وشايسته بداند) مى بخشد)) . وانگهى ، اگر با داشتن مقام عصمت امتيازى براى پيامبر نباشد، با داشتن مقام نبوت هم امتيازى نسبت به ديگران نخواهند داشت ؛ زيرا خداوند به هر كسى كه اين مقام را عطا كند، مى تواند پيامبر و نبى باشد، پس بايد از اين جهت هم براى آنان فضيلتى نباشد در حالى كه هست ، علت اين برترى و فضيلت در همان كلام اول است كه چون آنان داراى ((لياقتى )) بودند كه در اثر آن ((قابليت )) پيدا كردند كه خداوند آنان را به عنوان پيامبر خود برگزيند و اين خود بالاترين فضيلت است ، پس در باره عصمت هم مى گوييم كه بالاترين فضيلت است كه داده نخواهد شد، مگر به كسى كه متخلق به اخلاق انسانى و داراى نفس پاك و روح متعالى باشد. ضمناً همان طورى كه در اول اين بحث گفته شد قوه عصمت هيچ وقت از انبيا و ديگر معصومين سلب اختيار نمى كند، چرا كه در اثر اين قوه ، معصومين ((علم تام )) به حقايق اشيا و عواقب امور پيدا مى كنند، پس اگر گناه نمى كنند، نه بدان جهت است كه آزاد در انجام گناه نيستند، بلكه علم آنها به آثار شوم گناه موجب مى شود تا با اختيار خودشان ، به سوى گناه نروند، نظير انسانى كه از آتش دورى مى كند چون مى داند كه آتش مى سوزاند و در عين حال در اين دورى هيچ گونه جبرى در كار نيست . لازم به ذكر است كه در حين نگارش كتاب به كلامى از ((ملاّ عبدالعلى محمد بن نظام الدين انصارى )) مؤ لف كتاب ((فواتح الرحموت بشرح مسلم الثبوت )) در علم اصول فقه برخوردم كه نقل آن به فارسى و بيان اشكالاتى كه بر او وارد مى شود، خالى از فايده نخواهد بود. او پس از اعتراف به اينكه اكثريت مسلمانان صدور گناه را چه صغيره باشد و چه كبيره ، كفر باشد يا پائين تر از آن ، عقلاً از انبيا عليهم السّلام ممتنع نمى دانند و فقط شيعيان هستند كه معتقدند، از نظر عقل ممتنع است كه از انبيا گناهى اعم از كبيره و صغيره ، صادر شود. وى در مقام اشكال بر شيعيان چنين مى گويد: ((شيعيان با اينكه از يك طرف معتقدند كه صدور گناه از انبيا عقلاً ممتنع است ، از طرف ديگر كفر را براى انبيا تجويز مى كنند عقلاً، و از روى تقيّه شرعاً، هم قبل از بعثت و هم بعد از آن ، و اين اعتقاد نشانگر منتها درجه حماقت آنان است ؛ زيرا با امكان صدور كفر از انبيا ديگر اعتمادى به گفته هاى آنان باقى نمانده و صحت تبليغ مورد اشكال قرار مى گيرد، براى اينكه هيچ پيامبرى مبعوث نشده ، مگر در ميان دشمنانى كه به خون او تشنه بوده اند، پس احتمال مى رود چيزى را به خاطر ترس از دشمنان و از باب تقيه مخفى كرده و بيان ننموده باشد)). ملاّ عبدالعلى بعد از تاخت و تاز دور از منطق اسلام ، بى ادبانه مى گويد: ((مخصوصاً كه از مذهب باطل و نادانى شيعيان است كه مى گويند: پيامبر اسلام صلّى اللّه عليه و آله از اول بعثت تا آخر عمر در ميان دشمنان خود زندگى نموده و در تمام عمر، قادر به دفع آنان نبوده و از آنان مى ترسيده است . پس احتمال مى رود كه از وحى ، مواردى را از روى تقيه پنهان و به خاطر ترس از دشمنان ، اظهار ننموده باشد. بنابراين ، ديگر اطمينانى به قرآن و سنت وجود نخواهد داشت ، ببين كه جهالت و نادانى آنان تا كجاست كه به اين امور شنيعه و ناروا ملتزم مى شوند)). ملاّ عبدالعلى بعد ازنوشتن مطالب فوق ، چون پيره زنهاى درمانده و در بدر كه قدرت هيچ كارى را ندارند، دست به دعا برداشته و شيعيان را نفرين نموده ، مى گويد: ((آشكارترين امرى كه دلالت بر حماقت شيعيان دارد، اين است كه آنان استدلال مى كنند بر لزوم عصمت در انبيا به نفرت از معصيت عقلاً و اگر اين دليل تمام باشد، دلالت مى كند بر عصمت انبيا به طور مطلق تا چه رسد به صدور كفر در موقع ترس از روى تقيه ؛ زيرا اين امر نيز موجب تنفّر مردم از انبيا خواهد شد، بلكه نفرت در اينجا شديدتر است ، براى اينكه پذيرش كفر از روى تقيه به خاطر ترس و جُبنى است كه از بالاترين نقايص است )). وى پا را از آنچه تاكنون گفته ، فراتر گذاشته ، مى گويد: ((حق اين است كه شيعيان با اعتقاد به امثال آنچه ذكر شد، از اسلام خارج و مسلمان نيستند! و لذا بعضى از اهل اللّه (ارباب كشف و شهود) آنان را به صورت غير انسان مشاهده كرده است ، چنانكه شيخ اكبر و وارث علم رسول اللّه محى الدين ابن عربى در كتاب فتوحات مكيّه اين مطلب را شرح و توضيح داده است ، بلكه بعضى از اهل اللّه حكم نموده است كه آنان روز محشر به صورت غير انسان محشور خواهند شد)).(357) ما قبل از آنكه از اين گفتار نادرست و بى جا جواب بگوييم ، خوانندگان عزيز را متوجه اين نكته مى كنيم كه ما تمام كلمات ايشان را به فارسى ترجمه كرديم ، تا ضمن روشن شدن عقيده شيعه و سنّى در رابطه با عصمت ، دروغهاى اين مرد بى اطلاع نيز فاش و برملا گردد. و اينك جواب : اول : در كدام كتاب از كتب شيعه آمده است كه شيعيان تقيه را براى پيامبر جايز مى دانند، كاش ايشان اسم كتاب و قائل به اين قول را ذكر مى كرد! معلوم مى شود يك چيزى شنيده و بعد هم بدون تحقيق و تتبع آن را به شيعيان نسبت داده است . دوّم : بر فرض كه شيعيان قائل باشند به جواز تقيه براى انبيا، لازمه آن تجويز كفر نيست ؛ زيرا كفر و ايمان ازامور قلبيه هستند و تا انسان چيزى را با قلب انكار نكند، منكر يا كافر گفته نخواهد شد. خوب بود كه ايشان آيه مباركه (...إِلا مَنْ اءُكْرِهَ وَقَلْبُهُ مُطْمَِنٌ بِالاِْيمَنِ ...)(358) ؛ ((مگر كسى كه از روى اكراه و اجبار (به ظاهر، دست از دين كشيده ) ولى در قلب نسبت به آن مطمئن هست )) را كه در باره ((عمار ياسر)) نازل شده است ، مطالعه مى كرد و پس از دقت در اين آيه و فهم آن مى ديد آيا تقيه ملازم با كفر است يا خير؟ سوّم : معناى ((تقيه )) عبارت است از مبارزه مخفيانه ؛ چون تقيه از ((وقى يقى )) گرفته شده كه به معناى حفظ نمودن است - به همين جهت به جلد كتاب ((وقايه )) گفته مى شود - يعنى سپرى كه انسان با آن تيرهايى را كه از سوى دشمنان به سوى او پرتاب مى شود، دفع كند و در عين حال به مبارزه اش نيز ادامه بدهد، نه پذيرش كفر؛ زيرا هر انسان آگاه و عاقل مى داند كه انبيا براى تبليغ توحيد و نفى آثار شرك و كفر مبعوث شده اند، و كسى كه اين هدف را دارد، نمى تواند خودش را كافر جلوه بدهد. اما در عين حال مى تواند بعضى از اهدافش را تا موقع مناسب مخفى نگه دارد و يا جز براى خواص ، براى ديگران فاش نسازد، مثل اينكه براى جنگ با دشمن چه نقشه اى دارد، كى و كجا جنگ را شروع مى كند، ازكدام طرف به دشمن حمله خواهد كرد و امثال آن . چهارم : واقعاً جاى تعجب است كه وقتى اين آدم مى خواهد عقيده اكثريت مسلمانان را (كه مرادش اهل سنت است ) در رابطه با عصمت انبيا بيان كند، مى گويد: اكثر مسلمين صدور گناه ، اعم از كبيره و صغيره و حتى كفر را از انبيا ممتنع نمى دانند. وى نمى انديشد كه آيا در اين صورت ثقه و اطمينانى به كتاب و سنت باقى خواهد ماند. آيا نظر به عقيده او و يارانش ، احتمال نمى رود پيامبرى براى مطامع دنيوى وحفظ موقعيت اجتماعى دست به گناه و حتى كفر بزند؟ پنجم : كدام شيعه در كتاب خود نوشته است كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله تا آخر عمر در ميان دشمنان خود زندگى نموده و هيچ وقت قدرت دفع آنان را نداشته است و به همين جهت مى ترسيده و تقيه مى كرده ، تا بعد احتمال داده شود كه چيزى را از وحى ، روى ترس و تقيه كتمان نموده و به مردم بيان نكرده باشد تا ديگر اطمينانى به كتاب و سنت باقى نماند. بلكه درست برعكس ، كتب روايى و تاريخى شيعه از شجاعتها و رشادتهاى پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و ياران آن حضرت و مخصوصاً على بن ابى طالب عليه السّلام پر است . در حالى كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله آن قدر شجاع بوده كه وقتى در ((جنگ احد)) يك عده مسلمانان به خاطر به دست آوردن غنايم جنگى مواضع خود را رها كردند و دشمن از اين موقعيت استفاده نموده و به مسلمانان حمله كرد و اكثريت مسلمانان فرار را بر قرار ترجيح دادند، شخص پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و تنها ياور فداكارش على عليه السّلام در برابر دشمنان مقاومت نمودند. همچنين جنگهاى ديگرى كه در زمان آن حضرت و به رهبرى آن بزرگوار اتفاق افتاد مثل بدر، خندق ، خيبر، حنين ... همه بيانگر عدم ترس پيامبر از دشمنانش بوده ، آيا معقول است گفته شود كسى كه حكومت تشكيل داده و به قياصره و سلاطين نامه نوشته ، آنان را به اسلام دعوت مى كند، در ميان دشمنان خودش زندگى مى كند و قدرت دفع و سركوب كردن آنان را ندارند. ششم : استدلال شيعه بر عصمت انبيا، به نفرت مردم از گناه و گناهكار هيچ گونه ملازمه بانفى تقيه ندارد؛ زيرا تقيه گناه نيست ، بلكه فقط اظهار نكردن بعضى از حقايق در ملا عام است ، نه پوشانيدن آن از خواص و مؤ منان . هفتم : آيا جاى تعجب نيست كه اهل تسنن با اينكه انبيا و پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله را كه سبب ((خلقت افلاك )) است با ديگر مردمان مساوى مى دانند و همان طورى كه صدور گناه و حتى كفر را از مردمان عادى جايز مى دانند، ازانبيا هم جايز مى دانند، از اسلام خارج نشوند، اما شيعيان اگر آمدند و گفتند كه انبيا معصومند و به هيچ عنوان گناه و خطايى از آنان سرنمى زند و مى توانند در مواردى تقيه كنند؛ يعنى مبارزه را مخفيانه انجام بدهند، يا بعضى از تاكتيكها و نقشه هاى خود را فاش نكنند يا بعضى از احكام را تا موقع مناسب بيان ننمايند، از اسلام خارج شوند؟ هشتم : شيعيان اگر تقيه را براى امامان يا ديگر مسلمانان جايز مى دانند در غير كفر، بلكه در غير بعضى از اعمال است ؛ مثلاً در ((دم )) و ((شرب خمر)) هم شيعيان تقيه را جايز نمى دانند و اگر كسى از روى اضطرار، به ظاهر دست از اسلام بكشد، يا او را مجبور به اين كار بكنند يا اينكه مجبور باشد كه شرب خمر كند، نمى گويند كه تقيه كرده است ، بلكه مى گويند ((مكره )) و ((مضطر)) شده بوده و از روى اكراه و اضطرار، فلان عمل را مرتكب شده است . نهم : حتماً آن بعضى كه به تعبير ايشان اهل اللّه بوده و به زعم خودش شيعيان را به صورت غير انسان مشاهده نموده ، از باب اينكه كافر همه را به كيش خود پندارد، مشاهدات اين چنينى داشته است والاّ چطور ممكن است آن آقا كه به مقام كشف و شهود رسيده بوده ، ((قتله )) امام حسين عليه السّلام را به صورت غير انسان نديده ، يا ((ابن ملجم )) و معاوية بن ابى سفيان و امراى سفاك اموى و عباسى را به شكل غير انسان مشاهده نكرده است . وانگهى بر فرض كسى چنين ادعايى بكند، از كجا معلوم كه او در اين ادعا صادق باشد، آيا احتمال نمى رود كه براى ايجاد نفاق در جوامع اسلامى با اين طرح و نقشه جلو آمده باشد، آيا هركه ((صوفى )) شد، معصوم مى شود؟ و آيا ثبت مطلبى در كتاب فتوحات مكيه ابن عربى حكم ثبت در قرآن را دارد كه وحى منزل باشد و (لا يَاءْتِيهِ الْبَطِلُ مِن بَيْنِ يَدَيْهِ وَلاَ مِنْ خَلْفِهِ ...)(359) در رابطه با آن صدق كند؟ و آيا اگر مطلبى را ابن عربى پذيرفت ديگر جايى براى شك و ترديد باقى نخواهد ماند، مگر ابن عربى پيامبر است كه (مَا ضَلَّ صَاحِبُكُمْ وَمَا غَوَى )(360) در رابطه با او صادق باشد؟ جاى تعجب است كه آقاى ملاعبدالعلى قول يك فرد عادى را در رابطه با كشف و شهودش مى پذيرد، اما در همان كتاب در بحث اجماع ، اجماع اهل بيت عليهم السّلام را حجّت نمى داند، در حالى كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله در ((حديث ثقلين )) فرمود: ((ما ان تمسكتم بهما لن تضلوا؛ مادامى كه به قرآن و اهل بيت متمسك باشيد، گمراه نخواهيد شد)). يا آن همه حديث را كه در رابطه با حجيت اقوال و افعال اميرمؤ منان على عليه السّلام از پيامبر نقل شده و در بخش ((تشيّع چيست ))، به تعدادى از آن اشاره شد و بعداً هم تعدادى از آن خواهد آمد، ناديده مى گيرد و اجماع ، يعنى نظر همه اهل بيت را حاضر نيست بپذيرد. اما قول يك نفر صوفى را مى پذيرد. از همه مهمتر حديث شريف ثقلين را مورد مناقشه قرار داده و مى گويد: خبر واحدى است كه به الفاظ مختلف از پيامبر نقل شده و در حالى كه مراد آن حضرت معلوم نيست ، قدرت معارضه اى با مطالب قطعى و يقينى را ندارد، اما خبر و قول يك نفر صوفى را با اينكه متصل به هيچ منبع از منابع وحى نيست و از قرآن اتخاذ نشده است و خبر واحد هم هست ، بدون چون و چرا مى پذيرد و ديگر اشكال عدم قدرت معارضه آن با روايات و سنّت قطعى و يقينى را متعرض نمى شود.(361) ((وهذا من اعجب العجايب واغرب الغرايب )). دهم : از بعضى ديگر از (به قول ايشان ) اهل اللّه سؤ ال مى كنيم اينكه حكم صادر كرده است ، شيعيان روز قيامت به صورت غير انسان محشور مى شوند، روى چه ملاك و ميزانى است . مدرك او در اين حكم چيست ؟ آيا وحى بر او نازل شده است ، يا آيه و روايتى دال بر اين حكم است ؟ يا مسلمانان بر اين حكم اجماع كرده اند؟ مسلّما هيچ كدام اينها نخواهد بود، فقط اين نكته باقى مى ماند كه گفته شود او غيب مى دانسته است و به اين جهت از روز محشر خبر داده است كه اين مطلب هم بامبناى اهل تسنن در اينكه غيب را فقط خدا مى داند و بس ، جور در نمى آيد. پس نتيجه مى گيريم كه جز وسوسه هاى شيطانى و هواهاى نفسانى چيز ديگرى نبوده است (... زَيَّنَ لَهُمُ الشَّيْطَنُ اءَعْمَلَهُمْ فَصَدَّهُم عَنِ السَّبِيلِ ...)(362) ؛ ((شيطان اعمال آنان را برايشان زيبا جلوه داده و از راه حق دورشان ساخت )). (... وَهُمْ يَحْسَبُونَ اءَنَّهُمْ يُحْسِنُونَ صُنْعًا)(363) ؛ ((در حالى كه آنان گمان مى كنند (راه درستى رفته اند) و عمل خوبى انجام مى دهند)). يازدهم : فخررازى در تفسيرش ، ذيل آيه مباركه (يََّاءَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَآاءُنزِلَ إِلَيْكَ...)(364) مى گويد: اولى در تفسير و معناى آيه آن است كه خداوند پيامبر صلّى اللّه عليه و آله راوعده حفظ وامان مى دهد از يهود و نصارا و در واقع به او دستور مى دهد كه بى پروا و بدون ترس از يهوديان احكام وبرنامه هاى دينى را به مردم تبليغ كند.(365) حالا بايد ديد چه كسى ترس را كه از بالاترين نقايص است به پيامبر صلّى اللّه عليه و آله نسبت داده است ، شيعه يا سنى ؟ چون معلوم است كه اين آيه در سال آخر عمر پيامبر صلّى اللّه عليه و آله در ((حجة الوداع )) نازل شده است ، پس طبق آنچه آقاى فخررازى در تفسير آن مى گويد پيامبر صلّى اللّه عليه و آله تا آخر عمر از يهود و نصارا ترس داشته كه خداوند به او خطاب مى كند: (... وَاللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ ...)(366) ؛ ((نترس )، خداوند تو را از شرّ يهود و نصارا حفظ مى نمايد)). دوازدهم : خداوند خطاب به پيامبر صلّى اللّه عليه و آله مى فرمايد: (فَلَعَلَّكَ تَارِكٌ بَعْضَ مَايُوحَىَّ إِلَيْكَ وَضَاَّئِقٌ بِهِى صَدْرُكَ اءَن يَقُولُواْ لَوْلاََّ اءُنزِلَ عَلَيْهِ كَنزٌ اءَوْ جَاَّءَ مَعَهُ مَلَكٌ...)(367) ؛ ((اى پيامبر! مثل اينكه بعضى از آنچه را كه به تو وحى شده است ، ترك كرده (و به مردم تبليغ ننموده اى به جهت اينكه تو را استهزا مى كنند) و سينه ات تنگ مى شود از اينكه بگويند: (اگر اين شخص پيامبر است ،) چرا گنجى براى او نازل نمى شود (تا با انفاق آن طرفدارانش زياد شود) و چرا ملكى با او نيامده است (كه او راتصديق كند)). آيا نويسنده كتاب ((فواتح الرحموت )) اين آيه را خوانده است ؟ اگر خوانده باشد، سؤ ال مى كنيم ، اسم اين كار پيامبر صلّى اللّه عليه و آله چه مى تواند باشد؟ اگر گفته شود كه اين كار آن حضرت از روى ترس بوده اينكه معناندارد، پس بايداسم ((تقيه )) راروى آن گذاشت . پرسش :
اگر كسى ادعا كند كه وقتى اساس و اصل دين بايد از پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله اخذ شود (كه چنين نيز هست ) چه فرقى مى كند كه احاديث و گفته هاى پيامبر صلّى اللّه عليه و آله از طريق اهل بيت آن حضرت صلّى اللّه عليه و آله نقل شود يا از طريق ديگران . تمام اصحاب پيامبر نيز از آن حضرت نقل حديث كرده اند، چنانكه در كتب ((صحاح سته )) و ديگر مجاميع و متون حديثى و روايى اهل تسنن ، آن روايات موجود است و مسلمانان سنّى مذهب نيز به آن عمل مى كنند. پس امتيازى براى شيعيان در اين رابطه وجود ندارد. پاسخ : در جواب بايد گفت : اولاً: تمام احكام صادره از نبى اكرم صلّى اللّه عليه و آله بالفظ نيست ؛ زيرا ((سنت )) كه عبارت از روش و طريقه آن حضرت صلّى اللّه عليه و آله است به ((قول )) يعنى گفتار و ((فعل )) يعنى كردار و ((تقرير))، يعنى امضاى آن بزرگوار صلّى اللّه عليه و آله اطلاق مى شود و چون اصحاب ، هميشه با آن حضرت صلّى اللّه عليه و آله نبوده اند، مسلّماً تمام گفتار، رفتار، امضا و تقرير آن وجود مبارك را نيز متوجه نشده اند، بلكه خيلى از اصحاب هر روز يا حتى هر ماه هم پيامبر را نمى ديدند؛ چون اگر ساكن مدينه بودند، گرفتاريهاى شغلى و كسبى و اگر ساكن خارج مدينه بودند، دورى راه و بعد مسافت مانع ديدار هميشگى آنان با پيامبر مى شد. ثانياً: بعضى از اصحاب همان طورى كه از شخص رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله نقل روايت مى كنند، از ديگر اصحاب هم نقل مى كنند و يقيناً در بين آنها افراد كذاب ، وضاع ، استفاده جو و منافق هم وجود داشته است كه گاهى مطلبى را به دروغ به پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله نسبت مى دادند، بعد ديگران آن را شنيده و اينجا و آنجا نقل مى نمودند، يا لااقل احتمال خطا، نسيان ، اشتباه و عدم ضبط در آنها داده مى شود واين احتمال دافع ندارد. ثالثاً: احاديث پيامبر بزرگوار صلّى اللّه عليه و آله مثل قرآن كريم مشتمل است بر خاص و عام ، مطلق و مقيد، مجمل و مبين ، نص و ظاهر و ناسخ و منسوخ و چه بسيار كسانى بودند كه عام را شنيده و براى ديگران روايت مى كردند و خاص هرگز به گوش آنان و حتى ديگران نمى رسيد. يا منسوخ را شنيده و نقل كرده و ناسخ را متوجه نشده اند. يا جعليات و اكاذيب را به نام احاديث شنيده پس از قبول ، اينجا و آنجا نقل كرده اند. براى تاءييد اين بحث ، كلامى را از مولاى متقيان على عليه السّلام متذكر مى شويم . آن حضرت در جواب كسى كه در رابطه با احاديث مجعوله و آنچه كه در دست مردم است سؤ ال نموده بود، چنين فرمود: ((انّ فى ايدى الناس حقّاً و باطلاً و صدقاً و كذباً و ناسخاً و منسوخاً و عاماً و خاصاً و محكماً و متشابهاً و حفظاً و وهماً و لقد كذب على رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله على عهده حتّى قام خطيباً فقال : من كذب علىّ متعمداً فليتبواء مقعده من النار. وانّما اتاك بالحديث اربعة رجال ، ليس لهم خامس ؛ رجل منافق مظهرٌ للايمان ، متصنع بالاسلام لايتاءثم و لايتحرّج ، يكذب على رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله متعمداً، فلو علم الناس انه منافق كاذب لم يقبلوا منه و لم يصدّقوا قوله و لكنّهم قالوا: صاحب رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله رآه و سمع منه و لقف عنه فياءخذون بقوله و قد اخبرك اللّه عن المنافقين بما اخبرك و وصفهم بما وصفهم به لك ثمّ بقوا بعده ، فتقرّبوا الى ائمة الضلالة و الدعاة الى النار بالزور و البهتان ، فولوهم الاعمال و جعلوهم حكاماً على رقاب الناس ، فاكلوا بهم الدنيا و انما الناس مع الملوك و الدنيا، الاّ من عصم اللّه فهذا احد الاربعة . و رجل سمع من رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله شيئاً، لم يحفظه على وجهه ، فوهم فيه ولم يتعمّد كذباً، فهو فى يديه ويرويه ويعمل به و يقول : انا سمعته من رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله فلو علم المسلمون ، انّه و هم فيه ، لم يقبلوه منه و لو علم هو انّه كذلك ، لرفضه . و رجل ثالث سمع من رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله شيئاً ياءمر به ، ثمّ انّه نهى عنه و هو لايعلم ، او سمعه ينهى عن شى ء، ثم امر به و هو لايعلم فحفظ المنسوخ ولم يحفظ الناسخ ، فلو علم انّه منسوخ ، لرفضه ولو علم المسلمون اذ سمعوه منه ، انّه منسوخ ، لرفضوه . وآخر رابع ، لم يكذب على اللّه ولا على رسوله ، مبغض للكَذِب خوفا من اللّه وتعظيما لرسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله ولم يهم بل حفظ ما سمع على وجهه ، فجاء به على ما سمعه ، لم يزد فيه ولم ينقص منه ، فهو حفظ الناسخ ، فعمل به وحفظ المنسوخ ، فجنّب عنه وعرف الخاص والعام والمحكم والمتشابه ، فوضع كل شى ء موضعه . وقد كان يكون من رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله الكلام له وجهان ، فكلام خاص وكلام عام ، فيسمعه من لا يعرف ما عنى اللّه سبحانه به ولا ما عنى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله فيحمله السامع ويوجّهه على غير معرفة بمعناه وما قصد به وما خرج من اجله وليس كل اصحاب رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله من كان يساءله و يستفهمه ، حتّى ان كانوا ليحبّون ان يجى ء الاعرابى والطارئ ، فيساءله عليه السلام ، حتى يسمعوا وكان لا يمرّ بى من ذلك شى ء الاّ سالته عنه وحفظته ، فهذه وجوه ما عليه الناس فى اختلافهم وعللهم فى رواياتهم )).(285) ((همانا احاديث در دسترس مردم مشتمل است بر حق و باطل و راست و دروغ و نسخ كننده و نسخ شده و عام (كه شامل همه مى شود) و خاص (كه يك عده را شامل مى شود) و محكم (كه معناى آن آشكار است ) و متشابه (كه معناى آن واضح نيست ) و محفوظ (از غلط و اشتباه ) و موهوم (كه از روى حدس و گمان است ) و در زمان رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله به آن حضرت دروغها بستند تا اينكه حضرت خطبه اى ايراد نموده و فرمود: هر كس عمدا و دانسته به من دروغ ببندد، بايد نشيمنگاه خود رادر آتش (دوزخ ) قرار بدهد. همانا حديث را از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله چهار كس براى تو نقل مى كنند كه پنجمى براى آنان وجود ندارد: اوّل : مرد منافق و دورويى كه اظهار اسلام نموده و خود را به آداب دين نمودار مى سازد، در حالى كه از گناه پرهيز نكرده و باك ندارد، عمدا و دانسته به رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله دروغ مى بندد. پس اگر مردم بدانند كه او كاذب و دروغگوست ، حديثش را باور نخواهند كرد، ولكن (به ظاهر او نگاه كرده ) مى گويند: او از اصحاب رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله است كه آن حضرت را ملاقات نموده و حديث را از او شنيده است و به اين جهت گفتارش را مى پذيرند. به تحقيق كه خداوند مردم دورو و منافق را (در قرآن كريم ) به شما معرفى نموده و وصف آنان را بيان كرده است . اين افراد دورو و منافق بعد از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله به حكام ظالم و پيشوايان گمراه و به آنانكه به وسيله دروغ و بهتان ، خواننده مردم به سوى جهنم بودند، پيوستند. پس با جعل احاديث ، آنها را صاحب اختيار و حاكم بر مال و جان مردم گردانيدند و به وسيله ايشان از دنيا به نفع خود استفاده كردند. مردم هم (در مقابل آنان حركتى از خود بروز ندادند؛ زيرا آنان ظاهر را مى بينند) هميشه با پادشاهان و ملوك همراهند، مگر كسانى كه خداوند ايشان را (از شرّ شيطان و نفس ) نگاه دارد، پس اين منافق يكى از آن چهار نفر مى باشد. دوّم : كسى كه از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله چيزى را شنيده و آن را درست حفظ نكرده و به اشتباه و خطا، ندانسته چيزى را به رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله نسبت داده است ، در حالى كه تعمد به دروغ نداشته است ، پس آنچه را كه به زعم خودش از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله شنيده نقل نموده و به آن عمل مى نمايد و مى گويد: من اين را از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله شنيده ام . پس اگر مسلمانان مى دانستند كه او حديث را اشتباه فهميده ، از او نمى پذيرفتند و اگر او نيز مى دانست كه اشتباه كرده ، آن را نقل نمى كرد. سوّم : كسى كه از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله چيزى را شنيده كه به آن امر مى نموده و بعد از آن نهى كرده و او از نهى آن حضرت آگاه نيست ، يا چيزى را شنيده كه از آن نهى مى نموده و بعد به آن امر فرموده و او نمى داند، پس نسخ شده را نگاه داشته و از نسخ كننده اطلاع ندارد. او اگر مى دانست كه آن حديث نسخ شده ، نقل نمى نمود و اگر مسلمانان هم موقعى كه آن را از او شنيدند، مى دانستند كه نسخ شده ، به آن عمل نمى كردند. چهارم : كسى كه بر خدا و رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله دروغ نبسته و از ترس خدا و به احترام رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله دروغ را دشمن داشته و خطا و اشتباه هم نكرده است ، بلكه آنچه را كه شنيده به همان قسم حفظ و نقل نموده است ، نه چيزى به آن افزوده و نه چيزى از آن كاسته است . ناسخ را حفظ و به آن عمل نموده و منسوخ را شناخته و از آن دورى كرده است . عام و خاص را شناخته و هر يك را در موضع خود قرار داده است (طورى كه عام را به جاى خاص و خاص را به جاى عام استعمال نكرده است ). متشابه را از محكم تشخيص داده (در متشابه تاءمل واحتياط و به محكم و حديثى كه معناى آن روشن است عمل نموده است ). و از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله (گاهى به مقتضاى وقت و زمان ) سخنى صادر مى شد كه داراى دو معنا بود؛ سخنى كه به چيز و وقت معينى اختصاص داشت و سخنى كه همه چيز و همه وقت را شامل مى شد (در حالى كه در ظاهر، آن دو سخن يكى معلوم شده و از قراين و جهات ديگر، مراد آن حضرت صلّى اللّه عليه و آله ظاهر مى گشت ). پس كسى كه نمى دانست ، خدا و رسول او، از آن سخن چه خواسته اند، آن را شنيده و از روى نفهمى برخلاف واقع و بر ضد آنچه به آن قصد شده و به غير آنچه براى آن بيان گشته ، معنا و توجيه مى نمود. و چنين نبوده كه همه اصحاب رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله از آن حضرت (مطلبى ) سؤ ال كنند و براى فهم آن كنجكاوى نمايند تا جايى كه دوست داشتند، باديه نشينى و مسافرى از راه برسد و چيزى از آن حضرت بپرسد تا ايشان بشنوند. ولى در اين باب چيزى بر من (على عليه السّلام ) نگذشت ، مگر اينكه از آن حضرت پرسيده و آن را حفظ نمودم . پس اين سببها موجب اختلاف مردم و پريشان ماندن آنان در رواياتشان است )). ابن ابى الحديد معتزلى در شرح اين كلام اميرالمؤ منين عليه السّلام بعد از آنكه در رابطه با منافقان و نفاق آنان در زمان پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و بعد از آن حضرت و همچنين كمك گرفتن امرا و حكام ظالم از آنان براى پيشبرد اهداف شوم و پستشان مطالبى بيان مى كند، چنين مى گويد: ((اما آنچه على عليه السّلام (در رابطه با كسى كه از رسول خدا چيزى شنيده و آن را درست ضبط و حفظ ننموده و در آن اشتباه و خطا كرده است ) فرموده است ، صحيح و غيرقابل ردّ است . و اصحاب ما در خبرى كه عبداللّه بن عمر از آن حضرت صلّى اللّه عليه و آله روايت كرده كه ان الميت ليعذّب ببكاء اهله عليه ؛ يعنى مرده به گريه و زارى اهلش بر او عذاب مى بيند، گفته اند: وقتى اين خبر را از عبداللّه بن عمر براى ابن عباس روايت كردند، گفت : ابن عمر خطا كرده است ، بلكه اصل قضيه از اين قرار است كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله بر قبر فردى يهودى مرور نموده و فرمود: ان اهله ليبكون عليه و انّه ليعذّب ، يعنى اهل بيت او، برايش اشك مى ريزند، در حالى كه او معذّب به عذاب خداوند است (زيرا به نبوّت پيامبر خاتم صلّى اللّه عليه و آله ايمان نياورده بود)). ابن ابى الحديد مى گويد: اصحاب ما گفته اند كه ام المؤ منين عايشه نيز حديث منقول از عبداللّه بن عمر را انكار نمود و گفت : ابو عبدالرحمن (كنيه ابن عمر) خطا كرده است چنانكه در خبر كشته شدگان ((بدر)) خطا نموده است . پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((انهم ليبكون عليه و انّه ليعذب بجرمه ؛ يعنى اهل بيت ميت بر او اشك مى ريزند، در حالى كه او به خاطر جرمى كه دارد عذاب مى شود)). ابن ابى الحديد مى گويد: اصحاب ما گفته اند كه موضع اشتباه عبداللّه بن عمر در روايت كشته شدگان ((بدر)) چنين است كه او روايت نموده ، رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله بر سر چاهى كه كشته شدگان ((بدر)) را در آن انداخته بودند، ايستاد و فرمود: ((هل وجدتم ما وعدكم ربكم حقّا،؛ آيا متوجه شديد كه وعده پروردگار شما حق است )). بعد آن حضرت به اصحاب فرمود: ((انهم يسمعون ما اقول لهم ؛ آنان مى شنوند چيزى را كه من براى ايشان مى گويم )). عايشه در مقام اعتراض بر عبداللّه بن عمرگفت : پيامبر نفرموده كه آنان مى شنوند بلكه فرموده : ((انهم يعلمون انّ الذى كنت اقوله لهم هوالحق ؛ آنان مى دانند آنچه من براى ايشان گفتم حق است )). سپس عايشه براى تاءييد اين تصحيح ، استشهاد كرد به اين آيه از قرآن : (إِنَّكَ لاَ تُسْمِعُ الْمَوْتَى ...)(286) ؛ ((اى پيامبر! مسلماً تو نمى توانى سخنت را به گوش مردگان برسانى )).(287) به نظر ما در روايت دوم ، اين ((عايشه )) است كه خطا كرده ، نه عبداللّه بن عمر؛ زيرا: اوّلاً : مراد از ((موتى )) و مردگان در اين آيه ، مردگان به معناى لغوى آن نيست ، بلكه خداوند انسانهاى جاهل و لجوج و نفهم را به مردگان تشبيه نموده است ؛ يعنى همان طورى كه مرده نمى شنود و نمى فهمد، انسان جاهل دل مرده نيز نخواهد شنيد و اگر كسى در خود آيه هم دقت كند، همين معنا را متوجه خواهد شد. چون خداوند متعال خطاب به پيامبرش مى فرمايد: (إِنَّكَ لاَ تُسْمِعُ الْمَوْتَى وَلاَ تُسْمِعُ الصُّمَّ الدُّعَآءَ إِذَا وَلَّوْاْ مُدْبِرِينَ# وَمَآ اءَنتَ بِهَدِى الْعُمْىِ عَن ضَلَلَتِهِمْ إِنْ تُسْمِعُ إِلا مَن يُؤْمِنُ بَِايَتِنَا فَهُم مُّسْلِمُونَ)(288) ؛ ((اى پيامبر! مسلماً تو نمى توانى سخنت را به گوش مردگان برسانى و نمى توانى كران را هنگامى كه روى بر مى گردانند و پشت مى كنند، فراخوانى و كسانى را كه كورند، نمى توانى از مسير گمراهى به شاهراه هدايت رهنمون باشى ، مگر آنهايى را كه به آيات و نشانه هاى ما ايمان بياورند، پس آنان مسلمان خواهند بود)). مى بينيد همان طورى كه مراد در اين آيه از كر و كور، معناى لغوى آن نيست ؛ زيرا كرها و كورهاى زيادى با هدايت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله هدايت يافتند و الا ن هم افراد زيادى هستند كه از نعمت شنوايى يا بينايى محرومند، ولى از نظر تقوا و طهارت و علم و دانش ، بالاتر از افراد سالم مى باشند، بلكه مراد كسانى هستند كه گوش جان را به نواى روحبخش پيامبر نمى سپارند و با بصيرت و آگاهى به اسرار و حقايق عالم نگاه نمى كنند، نشانه هاى خدا را مى بينند، ولى چيزى از آن درك نمى كنند. همچنين در صدر آيه هم مراد از مرده ، كسى كه روح از جسدش بيرون رفته ، نيست بلكه مراد از آن ، كسى است كه حرف ، موعظه و كلام پيامبر بر او اثر نكند، از ((تبشير)) و مژده ، احساس ((سرور)) و از ((انذار)) و تخويف ، ((هراسان )) و ترسناك نشود. فخر رازى نيز در تفسير كبير در ذيل آيه فوق مى گويد: ((خداوند متعال ، پيامبرش را متوجه ساخت كه تبليغ او براى يك عده بى اثر است ؛ زيرا آنان مثل مردگان يا كران و كوران هستند كه نمى فهمند، نمى شنوند و نمى بينند و ابداً توجهى به دلايل ، براهين و آيات ندارند)).(289) سيوطى نيز در تفسير معروف به ((جلالين )) مى گويد: ((خداوند از باب مثال كفار را به مردگان ، كران و كوران تشبيه مى كند)).(290) البته آيه ديگرى نيز در قرآن كريم است كه خداوند متعال به پيامبرش مى فرمايد: (... وَمَآ اءَنتَ بِمُسْمِعٍ مَّن فِى الْقُبُورِ)(291) ؛ ((تو نمى توانى سخن خود را به گوش آنانكه در گور خفته اند برسانى )). پس مسلّماً مراد از ((من فى القبور)) باز كسانى هستند كه در قبرهاى ضلالت و گمراهى مدفون شده اند. محلّى و سيوطى در ذيل اين آيه مى گويند: ((مراد از من فى القبور كفار هستند كه خداوند متعال آنان را به مردگان تشبيه مى كند)).(292) فخر رازى نيز در ذيل اين آيه دو احتمال مى دهد: ((يكى اينكه مراد بيان حال كفار باشد بالنسبه به سماعشان كلام پيامبر را؛ چون همانطورى كه مرده نمى شنود، كفار هم چيزى نخواهند شنيد؛ زيرا از نظر روحى مرده اند؛ و دوم اينكه : خداوند پيامبرش را دلدارى داده و مى فرمايد اگر آنها (كفار) كلام تو را نمى شنوند، ناراحت نباش اين فقط خداوند است كه مى تواند كلامش را به هر كسى كه بخواهد بشنواند)).(293) خلاصه ، - وزان آيه فوق - وزان اين آيه مباركه است كه خداوند مى فرمايد: (إِنَّكَ لاَ تَهْدِى مَنْ اءَحْبَبْتَ وَلَ كِنَّ اللَّهَ يَهْدِى مَن يَشَآءُ ...)(294) ؛ ((اى پيامبر! تو نمى توانى هر كه را خواستى هدايت كنى ، ولى خداوند هر كه را بخواهد مى تواند هدايت كند))؛ يعنى تو مقلب القلوب نيستى ، ولى خداوند ((مقلب القلوب )) است و بر هر كارى قادر مى باشد. ثانياً : از ام المؤ منين عايشه سؤ ال مى كنيم ، آيا خداوند پيامبرش را به سوى زندگان ارسال نمود يا براى زندگان و مردگان و اگر براى زنده ها ارسال كرد كه يقيناً هم ، چنين است ، پس پيامبر براى چه مى خواسته به مردگان چيزى را بشنواند و آيا در تاريخ ديده شده كه آن حضرت بر بالاى قبور برود و بگويد: يا ايهاالموتى ! قولوا لااله الاّ اللّه تفلحوا؛ اى مردگان ! لااله الااللّه بگوييد تا رستگار شويد و بعد خداى متعال او را بفهماند كه رفتن تو بر قبور و موعظه مردگان بى اثر است ؛ زيرا آنان چيزى نخواهند شنيد. بنابراين ، اگر مراد از موتى در آيه ، مردگان به معناى لغوى باشد، آيه بى معنا و بى مفهوم خواهد شد؛ زيرا پيامبر صلّى اللّه عليه و آله را از چيزى باز مى دارد كه او انجام نخواهد داد و اين كار لغو و يا به تعبير ديگر، تحصيل حاصل است . ثالثاً : اگر مراد از كلمه ((موتى )) در اين آيه ، مردگان به معناى لغوى باشد، اشكال رفع نمى شود؛ زيرا مخاطب قرار دادن كسى را كه نمى شنود، لغو است و صدور لغو از پيامبر درست نخواهد بود، آن وقت پيامبر در حالى كه خداوند به او فرموده است كه نمى توانى به مردگان چيزى بشنوانى ، آنها را مخاطب قرار بدهد و به آنها بگويد: آيا ديديد كه وعده هاى خداوند حق بود. آيا اين كار بيهوده و بى خود نخواهد بود؟ همينكه رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله آنان را مخاطب قرار داده و با آنان سخن گفته است ، خود بزرگترين شاهد است بر اينكه آنها كلام آن حضرت را شنيده و متوجه مى شدند و از اين جهت فرقى نمى كند كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله بگويد آنان مى شنوند آنچه را برايشان مى گويم يا بفرمايد آنان مى دانند. مى بينيد عايشه كه چند سال زوجه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله بوده ، درست نمى تواند حديث را تشخيص بدهد و تعجب اينجاست كه ابن ابى الحديد معتزلى هم كه از علماى بزرگ اهل تسنن است ، با سكوت خود تصحيح عايشه را مى پذيرد. همچنين در روايت اول متوجه شديد كه چگونه عبداللّه بن عمر حديث را اشتباه نقل نموده است در حالى كه خداوند متعال مى فرمايد: (... وَلاَ تَزِرُ وَازِرَةٌ وِزْرَ اءُخْرَى ...)(295) ؛ ((هيچ كس متحمل گناه و جرم ديگرى نخواهد شد))، و اگر حديث را طبق نقل ابن عمر بپذيريم ، درست در نقطه اى مقابل اين آيه قرار خواهيم گرفت ؛ چون معناى حديث اين مى شود كه اگر اهل ميت ، بر او نوحه و گريه نمايند، خداوند در عوض بر آن ميت غضب نموده و او را عذاب خواهد كرد. ابن ابى الحديد (در شرح اين جمله از كلام على عليه السّلام : ((وآخر رابع لم يكذب على اللّه وعلى رسوله ...؛ شخص چهارم كسى است كه بر خدا و رسول او دروغ نمى بندد)) مى گويد: ((فهم العلماء الراسخون فى العلم ؛ آنان عبارتند از علمايى كه در علم راسخ و محكم مى باشند)).(296) وى همچنين مى گويد: ((بدانكه اميرالمؤ منين على عليه السّلام با پيامبر صلّى اللّه عليه و آله در خلوتهايى بود كه غير آن حضرت صلّى اللّه عليه و آله و على عليه السّلام كس ديگرى آنجا نبود و هيچ كس مطلع نمى شد كه بين آن دو چه مى گذرد و در چه رابطه اى با هم گفتگو مى نمايند. على عليه السّلام از پيامبر بسيار سؤ ال مى كرد، هم از معانى قرآن و هم از معانى كلام خود آن حضرت صلّى اللّه عليه و آله و اگر احياناً او از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله چيزى نمى پرسيد، اين پيامبر صلّى اللّه عليه و آله بود كه ابتدا به سخن مى كرد و به او تعليم مى نمود، در حالى كه هيچ كدام از اصحاب اين چنين نبودند، بلكه آنان به چند دسته تقسيم مى شدند: دسته اول : كسانى بودند كه تحت تاءثير آن حضرت قرار گرفته و به خاطر هيبت و جلال آن بزرگوار، جراءت نمى كردند چيزى بپرسند، بلكه دوست داشتند، اعرابى و باديه نشينى يا غريبى بيايد و از آن حضرت صلّى اللّه عليه و آله چيزى بپرسد تا آنان نيز بشنوند. دسته دوم : افرادى بودند كه ذهن فعال و فهم درست نداشته ، در بحث و نظر هم داراى همّت عالى و بلند نبودند. دسته سوم : مقلدين بودند كه فكر مى كردند وظيفه آنان سكوت و ترك سؤ ال است . و بالا خره دسته چهارم : عبارت بودند از مبغضين و بدگويان كه براى دين ، ارزشى قائل نمى شدند و لذا از وقت و زمان خود، در رابطه با سؤ ال از دقايق و غوامض دينى استفاده نمى نمودند)). ابن ابى الحديد مى افزايد: ((على عليه السّلام به علاوه اينكه مخصوص بود از طرف نبى اكرم صلّى اللّه عليه و آله به شنيدن مطالب دينى ، داراى ذكاوت و زيركى و طهارت باطن و نورانيت نفس بود، و زمانى كه محل قابليت داشته باشد و گوينده هم تاءثير گذار باشد و موانع هم مرتفع باشند، اثر تمام وكمال حاصل مى گردد. پس روى اين جهت است كه على عليه السّلام (همان طورى كه حسن بصرى مى گفت ) عالم ربّانى اين امت و صاحب فضل و كمال در ميان آنان است ، و از اين جهت است كه فلاسفه ، او را امام امامان و حكيم عرب لقب داده اند)).(297) از آنچه نگاشته شد، معلوم گرديد كه لازم است ((سنت )) پيامبر صلّى اللّه عليه و آله كه عبارت از گفتار، رفتار و تقرير آن حضرت است ، از كسانى گرفته شود كه اطمينان كامل به صداقت ، حفظ، فهم و ضبط آنها وجود داشته باشد و در اين رابطه كسى بالاتر از اهل بيت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله نخواهد بود. يكى از جهات ارجاع رسول گرامى اسلام صلّى اللّه عليه و آله مردم را به اهل بيت عليهم السّلام هم همين جهت است و يقيناً كسى كه در امور دين و دنيا، بعد از وجود مقدس رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله پيرو على عليه السّلام و امامان بعد از آن حضرت باشد، به خطا نرفته است . از طرف ديگر به طور مسلّم و به ضرس قاطع مى توان ادعا كرد كه عامل اساسى و علت اصلى داخل شدن ((اسرائيليات )) كه عبارت از جعليات اشخاصى مثل ((كعب الاحبار)) و ((عبداللّه بن سلام )) است و همچنين داخل شدن ((مسيحيات )) كه جعليات مثل ((تميم دارى )) و امثال اوست ، در متون اسلامى ، دورى ناقلان آثار و راويان اخبار است از حديث شناسان واقعى و كسانى كه در دامان پيامبر صلّى اللّه عليه و آله پرورش يافتند، و با تفكر و انديشه او آشنايى كامل داشتند؛ زيرا كسانى كه سيره پيامبر اكرم و اسلام ناب را به طور كامل مى شناختند، مانع دست خوردن احاديث و راهيابى اسرائيليات و مسيحيات در آن مى شدند و همين موجب مى گرديد كه حديث سازان و دروغگويان ، بيشتر دروغها و جعليات خود را دور از چشم افراد حديث شناس و پرورش يافته در دامان پيامبر صلّى اللّه عليه و آله وارد حديث ، و در ميان اشخاص بى خبر از همه جا، عنوان كرده و به خورد مردم ناآگاه بدهند. مثلاً: ((ابوهريره )) وقتى مى خواهد ((احاديث جعلى )) خودش را به عنوان اقوال و كلمات رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله براى مردم بيان كند، به ((شام )) مى رود و در پناه ((معاويه )) نقل حديث مى كند، مردم هم بدون چون و چرا مى پذيرند، بعد هم توسط ناقلين و محدثين اهل سنت ، آن احاديث مجعوله در صحاح و مسانيد آنان راه پيدا مى كند، بدون اينكه فكر شود كه ابوهريره در مدينه هم بود، چرا اين احاديث را آنجا نقل نكرد؟ مسلماً وجود اهل بيت رسول خدا و اصحابى كه مواظب بودند، احاديث دروغ بين مردم پخش نشود، مانع بزرگى بر سر راه او به حساب مى آمد. دانشمند مصرى و مورخ عالى مقام ، آقاى محمود ابوريّه مى گويد: على عليه السّلام نسبت به ابوهريره بدبين بود، و از آن حضرت نقل شده كه فرمود: ((الا انّ اكذب الناس (او قال ) اكذب الاحياء على رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله لابوهريرة الدوسى و قال مرة : لا اجد اكذب من هذا الدوسى على رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله (298) ؛ آگاه باشيد كه دروغگوترين مردم (يا اينكه فرمود) دروغگوترين زندگان بر رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله ابوهريره دوسى است ، و بار ديگر فرمود: من دروغگوتر از اين دوسى نسبت به رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله پيدا نكردم )). از عبداللّه بن عمر نقل شده است كه : پيامبر صلّى اللّه عليه و آله مردم را امر كرد به كشتن سگها، جز سگ گله و سگ شكارى ، پس به ابن عمر خبر داده شد كه در حديث ابوهريره ((سگ مزرعه )) نيز استثنا شده است . ابن عمر گفت : ابوهريره مزرعه اى داشت و براى اينكه از مزرعه اش حفاظت شود و آسيبى از طرف كسى يا حيوانى به آن وارد نيايد، سگ مزرعه را نيز به آن دو سگ اول اضافه نموده است .(299) از همه مهمتر كثرت احاديث مرويه از طريق ((ابوهريره )) است در حالى كه طبق تحقيق آقاى محمود ابوريّه ، او ((يك سال و نُه ماه )) در زمره اصحاب پيامبر صلّى اللّه عليه و آله بوده و در اين مدت كم ، تعداد احاديث او را ((5374)) حديث شمرده اند كه از آن جمله تعداد ((446)) حديث در بخارى نقل شده است .(300) حالا بخارى روى چه قاعده و قانونى اين احاديث را صحيح دانسته ، معلوم نيست . تعجب اينجاست كه حفاظ و محدثين اهل تسنن ، تعداد روايات منقوله از حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله را حدود ((750)) هزار حديث مى دانند. احمد بن حنبل در مسند مى گويد: احاديث اين كتاب (مسند) را از ميان 750 هزار حديث جمع آورى و برداشت كردم . از مالك نيز نقل شده است كه احاديث كتاب ((موطاء)) را از لابلاى يكصد هزار حديث منقول از رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله جمع آورى كرده است . در مقدمه كتاب فتح البارى (صفحه چهار)، از بخارى نقل شده است كه او روايات كتاب صحيح را از ميان ششصد هزار حديث انتخاب نموده است . از مسلم نيز نقل مى كنند كه گفت : احاديث صحيح را از ميان 300هزار حديث انتخاب و در كتاب صحيح جمع آورى نمودم .(301) ابوبكر بن داسه مى گويد از ابو داوود شنيدم كه گفت : من از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله 500 هزار حديث ياد داشت نمودم و از ميان آنها احاديث سنن را كه به 4000 حديث مى رسد، نقل كردم .(302) ما از آن دسته از برادران اهل سنّت كه داراى انصاف و درايت هستند، سؤ ال مى كنيم : آيا احتمال نمى دهيد در ميان آن احاديث متروكه كه به صدها هزار مى رسد، احاديث صحيح و درستى وجود داشته باشد كه به خاطر كجى سليقه ، يا عدم مطابقت آن با اصول مذهب ناقل ، طرد شده باشد و آيا احتمال نمى دهيد كه در ميان احاديث جمع آورى شده در صحاح و مسانيد، احاديث ضعيف باز به خاطر دو عامل فوق ، نقل و روايت شده باشد؟ وانگهى ، چطور مى شود كه ((مالك )) از ميان صد هزار حديث ، فقط پانصد حديث را انتخاب كند و ((احمد بن حنبل )) از ميان 750 هزار حديث ، چهل هزار حديث را به عنوان احاديث معتبر جمع آورى كند و ((بخارى )) احاديث صحيح را كه حدود 2513 حديث مى شود، از ميان ششصد هزار حديث برگزيند و ((مسلم )) احاديث صحيح را كه چهارهزار حديث مى شود به غير از مكررات از سيصد هزار حديث جدا كند و ((ابو داوود)) چهار هزار حديث صحيح را از ميان پانصد هزار حديث در كتاب خود درج نمايد. آيا اين همه اختلاف در تشخيص احاديث صحيحه از غير آن كه مالك آنها را پانصد حديث و احمد بن حنبل چهل هزار حديث مى داند از كجا سرچشمه مى گيرد؟ در حالى كه از بخارى نقل شده و در مقدمه محقق كتاب صحيح بخارى هم آورده شده است كه احيدر بن ابى جعفر مى گويد: ((روزى محمد بن اسماعيل بخارى به من گفت بسا حديثى را كه در بصره شنيدم و در شام نوشتم و بسا حديثى را كه در شام برايم نقل شده و آن را در مصر ياد داشت كردم )). اُحيدر مى گويد: ((به او گفتم : تمام حديثى را كه شنيده بودى نوشتى ؟ در جواب بخارى ساكت شد و چيزى نگفت )).(303) ناگفته نماند كه حفاظ اهل سنت و نويسندگان متون روايى آنان ، روايات زيادى را از افراد غير آشنا به حديث ، و بلكه ((مغرض )) و ((منافق )) نقل كرده اند و در مقابل از كسانى كه با ((علم حديث )) آشنا بوده ، بلكه خود اهل حديث و معدن اسرار و حِكَم هستند، يا هرگز نقل نكرده ، و يا اينكه كمتر از روايات آنان در كتب خودشان روايت نموده اند. مثلاً: بخارى در صحيح ، حديثى را از امام صادق ، امام كاظم ، امام جواد، امام هادى و امام عسكرى كه بخارى با آن حضرت معاصر بوده ، روايت نكرده است همچنانكه از غير ائمه از ديگر ذرارى رسول خدا نيز چيزى در كتاب او ديده نمى شود. اما در عوض از كسى كه دشمن اهل بيت پيامبر و در راءس ((خوارج )) است ، يعنى ((عمران بن حطان )) روايت نقل مى كند؛ عمران بن حطانى كه ((ابن ملجم )) و ضربت او را كه بر سر على عليه السّلام وارد كرد، تعريف و تمجيد نموده مى گويد:
((اى ضربتى كه ضارب متقى تو اراده نكرده بود به آن ضربت مگر رضاى پروردگار را و من روز قيامت را ياد مى كنم كه ابن ملجم در آن روز از همه مردم برتر و بالاتر خواهد بود!!)).(304) فصل دوّم : امامت پس از على (ع ) سيزدهم : بسيار جاى تعجب است كه آقاى ملاعبدالعلى ، محى الدين ابن عربى را وارث علم رسول اللّه مى داند، در حالى كه بين او و رسول خدا نزديك به شش قرن فاصله مى باشد. اما على عليه السّلام و حسنين عليهماالسّلام و ديگر امامان را به عنوان وارثين راستين رسول خدا قبول نداشته و گفتار و حتى اجماع آنان را نيز حجّت نمى داند.
ضمنا در رابطه با تقيه وجواز آن بحث جداگانه اى خواهيم داشت و در آنجا كلامى را از فخر رازى كه دال بر وقوع تقيه از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله است نقل خواهيم كرد. حال كه جواب نويسنده كتاب فواتح الرحموت را داديم ، بر مى گرديم به اصل بحث . ممكن است گفته شود كه اهل تسنن انبيا را عقلاً معصوم نمى دانند، ولى اين بدان معنا نيست كه آنان قايل به صدور گناه و معصيت هم از انبيا باشند، بلكه خيلى از مردم عادى ، هم هستند كه با اينكه كسى در رابطه با آنان ، ادعاى عصمت نكرده است تا آخر عمر مرتكب گناهى نمى شوند تا چه رسد به انبياى عظام الهى . در جواب مى گوييم : اولاً : نفس امكان صدور گناه و خطا، انبيا را از مقام شامخى كه دارند، تنزّل مى دهد؛ چرا كه در اين صورت آنان با مردم عادى يكسان خواهند بود، و احتمال خطا يا كذب از آنان نفى نخواهد شد. ثانياً : اهل تسنن نه تنها انبيا را معصوم نمى دانند، بلكه قايل به صدور گناه نيز از آنان هستند؛ مثلاً: در رابطه با حضرت آدم عليه السّلام مى گويند: او مرتكب گناه شد و خداوند نيز او را به سبب معصيتى كه مرتكب شد، از بهشت خارج نمود و به زمين فرستاد و آن حضرت مدت زيادى ، تضرع و زارى نمود تا خداوند توبه او را پذيرفت . براى اثبات آنچه گفته شد، استدلال مى كنند به اين آيه از قرآن كريم : (... وَعَصَىَّ ءَادَمُ رَبَّهُ فَغَوَى )(368) ؛ ((آدم پروردگار خود را معصيت نموده و گرفتار ضلالت شد)). يا به اين آيه مباركه : (فَتَلَقَّىَّ ءَادَمُ مِن رَّبِّهِ كَلِمَ تٍ فَتَابَ عَلَيْهِ ...)(369) ؛ ((آدم از پروردگارش كلماتى دريافت داشت (مطالبى را آموخت و خدا را با آن مطالب خواند) پس خداوند توبه او را پذيرفت )). مى گويند : توبه بعد از صدور معصيت است و اگر معصيتى نباشد، توبه معنا نخواهد داشت ، پس اگر آدم توبه مى كند، معلوم است گناهى از او صادر شده است . اگر گفته شود كه اين دو آيه درست ، مثبِت عدم عصمت در انبيا هستند، شيعيان چه جوابى خواهند داد. گفته مى شود كه شيعيان چون انبيا عليهم السّلام را از گناه و خطا معصوم مى دانند، به هيچ عنوان قائل به صدور گناه يا خطايى از آنان نخواهند شد چه قبل از نبوت و چه بعد از آن و در رابطه با دو آيه مذكور مى گويند: اولاً : حضرت آدم عليه السّلام خدا را در بهشت نافرمانى كرده ، نه در زمين و قبل از هبوط آدم عليه السّلام تكليفى وجود نداشت تا گفته شود آن حضرت مرتكب معصيت شده است . ثانياً : نهى وارد در رابطه با ((اكل شجره ))، نهى تنزيهى بوده ، شبيه نهى از مكروهات كه اگر كسى مرتكب آن نهى شود، به هيچ وجه گناهكار محسوب نخواهد شد. ثالثاً : ارتكاب ((منهى عنه )) تنزيهى يا به تعبير ديگر انجام مكروهات ، با اينكه موجب معصيت نمى شود و عقابى به دنبال نخواهد داشت ، اما سبب ايجاد نقص در فاعل شده او را از مقامى كه دارد تنزل مى دهد، براى جبران آن نقص لازم است انسانى كه مرتكب مكروه شده ، توبه كند؛ زيرا توبه فقط براى اظهار ندامت از معصيت نيست ، بلكه هر چيزى كه موجب انحطاط و نقص مقام انسان شود، چه معصيت باشد يا نباشد، جبران آن منوط به توبه است . رابعاً : طبق نصوص قرآن كريم و روايات وارده از سيّد مرسلين صلّى اللّه عليه و آله انسان تائب بعد از توبه مثل كسى است كه هرگز گناه نكرده است ، پس بايد بعد از توبه برگردد سرجاى اولش و آنچه را كه به سبب معصيت از دست داده ، دوباره در اثر توبه به دست بياورد. در حالى كه شما مى بينيد آدم عليه السّلام بعد از توبه به بهشت برگردانيده نمى شود و با اينكه خداوند مى فرمايد: (... فَتَابَ عَلَيْهِ ...)؛ خدا توبه آدم عليه السّلام را پذيرفت ، و او در زمين باقى ماند. معلوم مى شود اين توبه از معصيت نبوده ، بلكه ((ترك اولى )) بوده يا به تعبير ساده تر، مكروهى از او سر زده بوده و لذا دست به سوى خداوند برداشته و از صدور آن مكروه عذرخواهى نموده است . خامساً : انبياى عظام عليهم السّلام چون از ديگر مردم به خداوند نزديكترند، لذا كارهاى خيلى جزئى آنان نيز بزرگ حساب مى شود، لذا گفته اند: ((حسنات الابرار سيئات المقربين ؛ خيلى از كارهاى نيك خوبان براى مقربين درگاه خداوند گناه محسوب مى شود (زيرا آنان به درجه اى رسيده اند كه حتى يك آن هم نبايد از خداوند غافل شوند)). براى همين جهت است كه آدم عليه السّلام خودش را ملامت نموده و با گريه و زارى از خدا مى خواهد كه او را مورد عفو و بخشش قرار دهد؛ چون با اينكه مرتكب گناهى نشده اما خود همين انجام مكروه هم او را ناراحت مى كند و مى خواهد نقص مسبب از اين جهت را هر طور شده جبران نمايد. سادساً : اگر در بعضى از آيات ، از اين كار آدم تعبير به ظلم ، يا شقاوت يا معصيت شده است ، مراد آن است كه ((آدم )) و ((حوّا)) با ارتكاب نهى تنزيهى ، به خودشان ستم نموده و گرفتار مشقت و تعب شدند؛ چنانكه در آيه ديگرى خداوند اين معنا را روشن مى سازد: (إِنَّ لَكَ اءَلا تَجُوعَ فِيهَا وَلاَ تَعْرَى# وَاءَنَّكَ لاَ تَظْمَؤُاْ فِيهَا وَلاَ تَضْحَى )(370) ؛ ((در بهشت (راحت هستى و مزيّتش ) براى تو اين است كه در آن گرسنه و برهنه نخواهى شد و در آن تشنه نمى شوى ، و حرارت آفتاب آزارت نمى دهد)). اما با مخالفت ، گرفتار تعب و سختى و مشقت مى شوى ؛ زيرا در زمين تهيه نفقه ، خوراك ، پوشاك و مسكن به عهده مرد است و مسلماً اين ظلمى است كه آدم عليه السّلام به خودش روا داشته است ، نه اينكه مراد ظلم در باب ربوبيت و عبوديت باشد. همين طور مراد از معصيت نيز معناى لغوى آن است ؛ يعنى خارج شدن از اطاعت و فرمان اعم از اينكه اين فرمان يك فرمان وجوبى باشد يا استحبابى ؛ چنانچه ((غوايت )) هم به معناى ضلالت نيست بلكه ضد ((رشد)) است و به همين معنا حمل مى شودكلمه ((غىّ)) دراين آيه مباركه (... قَد تَّبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَىِّ...)(371) ؛ ((صواب از ناصواب مشخص شده است (و نا صواب اعم از آن است كه انسان مرتكب معصيتى شود يا كارى را كه به صلاح او نيست انجام دهد)). شيعيان معتقدند كه انبيا عليهم السّلام و مخصوصاً پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله عالم ((غيب )) بوده اند، ولى برادران اهل تسنن معتقدند كه غيب را جز خداى متعال كس ديگرى نمى داند، و براى اثبات عقيده خودشان استدلال مى كنند به آياتى كه علم ((غيب )) را منحصر به خداوند نموده و از غير او نفى مى نمايد، مثل آيه مباركه (قُل لا يَعْلَمُ مَن فِى السَّمَوَاتِ وَالاَْرْضِ الْغَيْبَ إِلا اللَّهُ ...)(372) ؛ ((اى پيامبر! به مردم بگو هيچ كس از اهل آسمانها و زمين غيب را نمى دانند و فقط خداست كه عالم به غيب است )). شيعيان ضمن اينكه مفاد اين قبيل آيات را به طور كامل قبول دارند، مى گويند: آياتى كه علم غيب را از غير خدا نفى مى نمايد، دلالت دارد كه هيچ كس بالاستقلال نمى تواند عالم به غيب باشد؛ چون از آيات ديگرى استفاده مى شود كه اگر خداوند اراده كند، ديگران نيز مى توانند عالم به غيب باشند؛ مثل آيه مباركه (عَلِمُ الْغَيْبِ فَلاَ يُظْهِرُ عَلَى غَيْبِهِى اءَحَدًا# إِلا مَنِ ارْتَضَى مِن رَّسُولٍ ...)(373) ؛ ((خداوند متعال عالم به غيب است و هيچ كس را به اين علم ، عالم نمى گرداند مگر رسولى را كه اختيار نموده باشد))؛ (و كسى را كه خدا اختيار نموده عبارت از رسول است و چون رسول در آيه نكره آمده است ، پس مراد عموم انبيا عليهم السّلام مى باشد). مى بينيد خداوند متعال در اين آيه مباركه پس از نفى علم غيب از ديگران مى فرمايد: هر كس را كه خدا بخواهد عالم به غيب شود، مى شود و آن كسانى كه مورد خواست او قرار گرفته اند طبق نص آيه مباركه ، رسولان و انبيا هستند. در كتب معتبره اهل سنت نيز رواياتى نقل شده است كه دلالت دارد بر اينكه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله غيب مى دانسته است : 1 - احمد بن حنبل در مسند با اسناد از ابن عباس نقل مى كند كه ابواليسر بن عمرو كه همان كعب بن عمرو و از طايفه بنى سلمه است ، در جنگى ، عباس عموى پيامبر صلّى اللّه عليه و آله را اسير گرفته و به نزد رسول خدا آورد. پيامبر صلّى اللّه عليه و آله از او پرسيد: چگونه عباس را اسير كردى ؟ گفت : مردى را كه قبلاً نديده بودم و بعداً نيز او را نديدم ، در اسير گرفتن عباس ياريم نمود، پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: آن مرد ملكى بزرگوار بود كه تو را كمك نموده است . آنگاه حضرت به عمويش عباس فرمود: براى خلاصى خودت و برادرزاده ات عقيل بن ابى طالب و نوفل بن حارث وهم پيمانت عتبة بن جحدم يكى از بنى حارث بن فهر، از قيد اسارت ، ((فديه )) بده تا شما را آزاد گردانم . عباس ابا نمود و گفت : من از قبل مسلمان بودم و از ترس كفار ايمانم را مخفى نگه داشته بودم ، پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: خداوند به حال تو آگاه است ، اگر راست مى گويى خدا به تو اجر خواهد داد، ولى ما از تو فديه مى خواهيم . عباس گفت : يا رسول اللّه ! آنچه را كه به عنوان غنيمت از من گرفته اى ((فديه )) حساب نموده و دستور آزادى ما را صادر كن . پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: نمى شود؛ زيرا اين مالى است كه خدا به ما عطا نموده و جاى فديه را نمى گيرد. عباس گفت : من مالى غير از اين ندارم تا به شما بپردازم . پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: پس كجاست آنچه از مالت را كه نزد زوجه ات ((ام الفضل )) در مكه گذاشتى و موقع خروج در حالى كه شخص سومى بين شما دو نفر نبود، به او گفتى : اگر من در اين جنگ كشته شوم ، از اين مال براى ((فضل )) اين مقدار و براى ((قثم )) اين مقدار و براى ((عبداللّه )) اين مقدار باشد. عباس گفت : به خدايى كه تو را مبعوث گردانيده است قسم مى خورم كه غير از من و همسرم هيچ كس از اين قضيه با خبر نبود و به درستى من مى دانم كه تو رسول خداوند هستى .(374) 2 - حاكم درمستدرك به سندش از على بن عيسى نوفلى روايت مى كند كه چون نوفل بن حارث در ((جنگ بدر)) به اسارت مسلمين درآمد، پيامبر صلّى اللّه عليه و آله به او فرمود: فديه بده و خودت را خلاص كن . نوفل گفت : اى رسول خدا! چيزى ندارم تا بپردازم . پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: پس آن نيزه ها را كه در جدّه گذاشتى چه مى شود؟ آنها را به عنوان فديه بده تا آزاد شوى . نوفل گفت : به خدا قسم غير از خدا و خود من ، هيچ كس ديگر از قضيه نيزه ها با خبر نبود و من شهادت مى دهم كه توپيامبر خدا هستى ، پس آن نيزه ها را به عنوان فديه تقديم كرد.(375) 3 - روايتى در مرقاة المفاتيح نقل شده است كه مفاد آن اين است : انس مى گويد ما با خليفه دوّم عمر بين مكه و مدينه بوديم ، و او براى ما داستان جنگ بدر را بازگو مى كرد تا اينكه گفت : رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله روز قبل از جنگ ، مكانهايى را كه در آن اجساد بزرگان كفر بر زمين خواهد افتاد، به ما نشان داد و فرمود: اينجا فلانى كشته مى شود و اينجا فلانى كشته خواهد شد و به خدايى كه او را به حق فرستاده است ، آنها درست در همان مكانهايى كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله قبلاً به مانشان داده بود، به زمين افتاده و كشته شدند.(376) 4 - هيثمى در مجمع داستان هم پيمان شدن عمير بن وهب و صفوان را نقل مى كند كه آنان دوتايى در مكه عهد بستند كه عمير بن وهب به مدينه رفته و رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله را به قتل برساند و اگر چنانچه كشته شد، صفوان قرض او را ادا نموده و خانواده اش را تحت سرپرستى و كفالت خود قرار بدهد. عمير بن وهب بعد از آنكه از صفوان عهد و پيمان گرفت ، كسى را در جريان اين قضيه قرار نداد و روانه مدينه شد تا اينكه توسط عمر بن خطاب شناسايى و دستگير گرديد. پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله از او پرسيد: براى چه به مدينه آمده اى . گفت : براى اينكه پسرم را كه جزء اسراى ((بدر)) است آزاد كنم . پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: دروغ مى گويى ، بلكه تو با صفوان در مكه با هم عهد و پيمان بستيد كه اگر تو مرا به قتل برسانى و بعد خودت كشته شوى ، صفوان قرض تو را ادا نموده و خانواده تو را نيز تكفل كند. عمير بن وهب گفت : راست گفتى و به درستى كه تو رسول خدا هستى .(377) البته غير از روايات مذكور، روايات ديگرى نيز در كتب معتبره برادران اهل سنت نقل شده است كه با مراجعه به آن كتب مشاهده خواهد شد، كه ما به عنوان نمونه چهار حديث فوق را نقل نموده و مورد استشهاد قرار داديم . قابل ذكر است كه برادران اهل تسنن ما نه تنها معتقدند كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله غيب نمى دانسته بلكه گاهى آن حضرت را از اشخاص عادى هم پايين تر و ناآگاهتر تصور مى كنند، براى اثبات اين مطلب كلامى را از سيد رشيد رضا مؤ لف ((تفسير المنار)) در رابطه با توضيح و تفسير ((حديث جساسه )) نقل مى كنيم ، اما قبل از نقل كلام او لازم است حديث جساسه را كه مسلم در صحيح در كتاب الفتن واشراط الساعة ، باب ذكر الدجال تحت عنوان قصه جساسه (378) روايت مى كند، متذكر شويم . مسلم در صحيح ، حديث جساسه را از طرق متعدد روايت مى كند كه يكى از آن طرق ، طريق فاطمه بنت قيس خواهر ضحاك بن قيس است و اين زن از اولين مهاجرين به مدينه مى باشد. و آن حديث عبارت از اين است كه : روزى پيامبر صلّى اللّه عليه و آله مردم را جمع نموده و فرمود: به خدا قسم شما را به خاطر ميل يا ترس جمع نكردم ، بلكه شما را جمع نمودم تا قصه اى را كه تميم دارى كه قبلاً مسيحى بوده و الا ن اسلام آورده است ، برايم بيان كرد، براى شما نيز نقل نمايم . او برايم گفت : در بعضى از ايام ، با سى نفر ديگر سوار كشتى شده بود كه دريا طوفانى شده و يك ماه تمام آنان در محاصره امواج سهمگين دريا ماندند تا اينكه به جزيره اى رسيدند كه محل غروب آفتاب بود. آنها داخل جزيره شدند پس موجود عجيبى را ديدند كه سر تا قدمش را مو پوشانيده بود، به طورى كه پشت و رويش از هم تشخيص داده نمى شد، پرسيدند، كيستى ؟ گفت : من جساسه هستم ، بعد با اشاره به ما گفت كه مردى در دَير هست برويد و او را ببينيد، پس وارد دير شدند و بزرگترين انسان را (از نظر قد و قامت و اندام ) كه تا آن موقع نظيرش را نديده بودند، در آنجا مشاهده كردند، در حالى كه دستهايش به گردنش بسته واز زانو تا ساق پاهايش ميان آهن بود. وقتى آن انسان عظيم الجثه ، دانست كه اين افراد عرب هستند، از آنان سؤ الاتى كرد و جوابهايى شنيد. بعد سؤ ال كرد: به من از نبىّ امّى خبر دهيد كه چه كرده است ، گفتند از مكه خارج و در مدينه ساكن شده است . پرسيد : آيا عرب با او مشغول جنگ شده است ؟ گفتند: بلى . پرسيد : او با عرب چه كرده است ، گفتند: عرب را به زانو درآورده و همه الا ن مطيع او شده اند. پس آن انسان عجيب و غريب گفت من به شما اطلاع بدهم كه من مسيح (379) هستم و عن قريب اذن خروج مى يابم ، پس خروج مى كنم و چهل روز، در روى زمين مى گردم ، هر شهر و هر قريه اى را كه بر سر راهم قرار بگيرد خراب مى كنم ، جز مكه و (مدينه ) طيبه را؛ زيرا خراب كردن آن دو جا برايم حرام است و هر وقت بخواهم وارد آن دو شهر شوم ، ملكى شمشير به دست مانع من خواهد شد. راوى خبر مى گويد: پيامبر صلّى اللّه عليه و آله بعد از نقل داستان ، دست خود را به زانويش زده و سه بار گفت : اينجا طيبه است ؛ يعنى مراد از ((طيبه ))، مدينه است . ظاهر امر آن است كه از نظر مسلم و خيلى از محدثين اهل سنت اين حديث درست است . حال كه اين حديث عجيب و غريب را شنيديد، مى پردازيم به آنچه كه آقاى رشيد رضا در رابطه با آن گفته است . او مى گويد: اگر حديث درست و سند آن خالى از اشكال باشد، آيا مى توان اين حديث را جزء احاديث مسلّم و ثابتى گرفت كه پيامبر، خودش بيان فرموده است ؟ و همان طورى كه بايد آن احاديث را پذيرفت ، اين را هم قبول نموده و بپذيريم ؟ بعد مى گويد: اين حديث كه پيامبر آن را از تميم دارى نقل مى كند، حكم احاديث خود پيامبر را ندارد، فقط قصّه اى است كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله شنيده و براى ديگران نقل نموده است ، علت آن اين است كه آن حضرت غيب نمى دانسته ، پس او از اين جهت مثل بقيه مردم ، وظيفه دارد كه گفتار ديگران را حمل به صدق و راستى كند، مادامى كه شبهه و ايرادى نداشته باشد و بسيار اتفاق افتاده كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله منافقين و كفار را در داستانهايى كه سرهم مى كردند، تصديق فرموده است و اين بدان جهت است كه او دروغ دروغگويان را فقط از راه وحى مى دانسته يا به سبب بعضى از راههاى ديگر، مثل تحقيق نمودن و سؤ ال از ديگران و امثال آن از امورى كه بشر عادى مى تواند از آن امور علم پيدا كند و تنها امتياز انبيا بر غيرشان ، نزول وحى و عصمت آنان از كذب است ، وحى هم ، جز در امر دين و آنچه مربوط به دين مى شود در رابطه با امور ديگر نازل نمى گردد.(380) در جواب اين دانشمند مصرى بايد گفت : اوّلاً : اگر حديثى را پيامبر صلّى اللّه عليه و آله از ديگران هم نقل كند و از قراين لفظيه و حاليه استفاده شود كه آن حضرت مطالب موجود در حديث را پذيرفته است ، بر مسلمانان واجب مى شود كه آن را بپذيرند و در اين رابطه امر دين با امر دنيا هيچ فرقى نمى كند، زيرا اگر براى آن حضرت وحى هم نازل نشود، باز او به صواب سخن خواهد گفت ، چون عقل و درايت او مسلّماً از ديگر مردمان بالاتر است . ثانياً : قبل از ايراد كلام ايشان ، ما با استدلال از قرآن و روايات ثابت كرديم كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و ديگر انبيا عليهم السّلام با اجازه و اذن پروردگار مى توانند عالم به غيب باشند. ثالثاً : اگر پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله مثل بقيه مردم وظيفه دارد، گفتار ديگران را حمل بر صدق و راستى كند، از آن جهت است كه او ((رحمة للعالمين )) است و اگر آبروى انسانى را كه به ظاهر مسلمان است و دروغ نمى گويد بين مردم بريزد، اين خلاف رحمت خواهد بود، همان طورى كه خداى متعال با اينكه مى داند، باز اسرار كسى را افشا نمى كند و پرده پوشى مى نمايد، نه اينكه - العياذباللّه - پيامبر صلّى اللّه عليه و آله واقعيت را نداند و از روى نادانى ، گفتار ديگران را تصديق كند. از طرف ديگر، اين تصديق ظاهرى تا وقتى از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله صادر مى شده كه به نفع گوينده بوده و به ضرر اسلام و مسلمين نبوده است ، اما در مواردى كه تصديق ، موجب خدشه دار شدن اسلام مى شد يا به مسلمانان ضرر مى زد، پيامبر صلّى اللّه عليه و آله هيچ وقت منافقان را تصديق نمى كرد. رابعاً : از آقاى رشيد رضا و اتباعش مى پرسيم ، بر فرض كه قبول كرديم پيامبر صلّى اللّه عليه و آله غيب نمى دانسته است ، آيا به نظر شما پيامبر عاقل بوده است يا خير؟ شما را به خدا قسم كدام انسان عاقلى ، اين داستان را باور مى كند، آيا پيامبر نمى دانسته است كه در هر گوشه از اين عالم كه برويم ، براى خودش مغرب و مشرقى دارد و جايى كه در آنجا محل غروب آفتاب باشد، پيدا نخواهد شد. آيا زمين كه يكى از اعضاى منظومه شمسى است و به دور خورشيد مى چرخد مى تواند محل غروب خورشيد باشد؟ آن هم خورشيدى كه 149 ميليون و پانصد هزار كيلومتر، از زمين فاصله دارد و درجه حرارت سطح آن به شش هزار درجه سانتيگراد مى رسد و حجم آن 391 هزار برابر حجم كره زمين است . آيا عقل و درايت رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله به اندازه آقاى رشيد رضا نبوده است كه بيايد مطالبى را قبول كند كه او قبول نمى كند؟ مى بينيد اين مرد با آن دانشى كه دارد و ضمناً به آزادى فكر و انديشه هم معتقد است ، بدون فكر و تاءمّل ، سخن گفته و پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله را نه تنها مثل ساير مردم بلكه به مراتب نازل تر فرض مى كند، ((سبحانك هذا بهتان عظيم )). خامساً : اينكه مى گويد وحى فقط در امور دين نازل مى شود، نه در غير آن ، كلامى است بدون دليل و برهان ، بلكه دليل و برهان برخلاف آن ثابت است ؛ زيرا در اينكه قرآن ((وحى )) است كسى شك ندارد و در عين حال مى بينيد خداوند در قرآن كريم ، داستانهايى را براى پيامبر نازل مى كند كه اگر نازل هم نمى كرد هيچ چيز از دين كاسته نمى شد، مثل قصه حضرت يوسف و بريدن زنان مصرى دستهاى خودشان را و شبيه آن . وانگهى ، خداوند در قرآن كريم مى فرمايد: (وَاءَوْحَيْنَآ إِلَىَّ اءُمِّ مُوسَىَّ ...)(381) ؛ ((ما به مادر موسى وحى كرديم ))، سؤ ال مى كنيم آيا اين وحى در مورد دين بوده است يا دنيا؟ و آيا پيامبر به اندازه مادر موسى نيست كه خداوند در امور غير دينى به او وحى كند؛ ولى به پيامبرش وحى نكند. گفته نشود كه اين وحى به معناى الهام است ؛ زيرا مى گوييم خداوندى كه به مادر موسى الهام كرد كه چگونه فرزندش را سلامت نگه دارد، آيا به پيامبرش كه رهبرى بشر را به او عطا نموده و تا به روز قيامت ميلياردها انسان ، راه او را خواهند رفت ، الهام نمى كند كه چه چيز درست است و چه چيز غلط. سادساً: از آقاى رشيد رضا سؤ ال مى كنيم ، آيا خود او باور مى كند كه سى نفر انسان با نداشتن امكانات كافى از قبيل غذا، آب آشاميدنى ، دارو و وسيله مطمئن ، گرفتار امواج سهمگين دريا شوند و يك ماه سرگردان وسط بحر با طوفان ، امواج ، صخره و ... به جنگ بپردازند و استراحت نداشته باشند و آخر كار هم همه صحيح و سالم جان بدر ببرند؟ اين مطالب را كه حتى يك بچه مميز نيز مى تواند درك كند، از نظر يك عالم و انديشمند سنّى ، پيامبر نمى تواند درك كند. آيا اين نظريه و نگرش ، توهين به پيامبر اسلام حساب نمى شود؟ پيدايش تشيّع در زمان رسول اكرم (ص ) نماز و اخلاص
در سراسر نماز، قصد قربت شرط صحيح بودن آن است ، حتّى اگر حركت يا كلمه اى از واجبات يا مستحبات نماز را براى غير خدا انجام دهيم نماز باطل مى شود و اگر مكان نماز يا زمان آن را براى غير خدا تعيين نمائيم نماز باطل است ، اگر حالتى كه هنگام نماز به خود مى گيريم براى غير او باشد نماز باطل است . بنابراين عبادت بودن نماز مربوط به آن است كه انسان هيچ گونه قصد غير خدائى نداشته باشد و اين قصد قربت از لحظه ورود به نماز تا پايان همچنان ادامه يابد. ناگفته پيداست كه انسان در لابلاى آن همه زرق و برق ها و جاذبه هاى زياد اگر هر روز بتواند از همه چيز دل تهى كند و ريسمان معنوى روح خود را با ذات مقدّس او گره زند و چنان با او خلوت كند كه راه نفوذ غير را بگيرد، ارزش مهمى را به دست آورده است . ما در نماز با گفتن ((ايّاك نعبد و ايّاك نستعين )) به عبوديّت و بندگى خالصانه اعتراف مى كنيم واين اخلاص را از خداوند مى خواهيم . نماز، ميزان سنجش ايمان قرآن مى فرمايد: ((و انّها لكبيرة الاّ على الخاشعين ))(47) نماز بار سنگينى است مگر براى افراد خاشع . بنابراين هرگاه احساس كرديم نماز براى ما سنگين است بايد بفهميم روح خشوع نسبت به پروردگارمان نداريم و رفتن خشوع زمينه بى تفاوتى و كبر است . امام سجّاد عليه السّلام در دعاى سحر ماه رمضان كه نامش دعاى ابوحمزه ثمالى است ، در ضمن مناجات هاى خود فلسفه سنگينى نماز را تحليل مى كند و مى گويد: خدايا! چرا هنگام نماز نشاط ندارم ؟ شايد مرا از درگاه خود رانده اى ! شايد بخاطر ياوه گوئى ها توفيقم كم شده ! شايد مرا صادق نمى دانى ! شايد رفيق بد در من اثر گذاشته و ... به هر حال سنگينى نماز علامت خطر است . نماز، درگاه لطف خدا افراد ديگر غير از خداوند، يا لطفى ندارند يا لطفشان ناچيز و محدود است ، يا لطف خود را به ديگران نمى رسانند و يا با هزار منّت ذرّه اى محبّت دارند و اگر لطفى كنند از بهره خودشان كم مى شود. امّا خداوند: 1- لطفش بى نهايت است . 2- باب لطف او هميشه به روى همه باز است . 3- دعوت به ورود هم كرده است . 4- از ورود ديگران در مدار لطفش شاد مى شود. 5 - مردم را بدون هديه و رشوه و با دست خالى مى پذيرد. 6- رابطه با او و بهره گيرى از الطاف او نه زمان مى خواهد نه زمين ، نه واسطه مى خواهد، نه رابطه و نه هيچ شرطى ديگر، فقط صداقت قلبى كافى است . صادقانه به لغزش خود اقرار كنيم و به درگاه او رو آوريم . نماز، تكرارى نيست ، تعميق است بر خلاف تصوّر بعضى كه نماز را تكرار مى دانند، نماز نردبان ترقى است كه هر چه بيشتر با حضور قلب خوانده شود بالاتر مى روى ، گرچه در ظاهر ركوع و سجودها تكرار مى شود ولى در حقيقت همانند پلّه هاى نردبانى است كه موجب بالا رفتن معرفت و ايمان انسان مى شود. به تعبير ديگر اين اعمال به ظاهر تكرارى ، همانند كلنگى است كه براى حفر چاه مى زنند، كلنگ زدن در ظاهر تكرارى است ، امّا در واقع هر كلنگى كه مى زنيد به عمق بيشترى مى رويد ويك قدم به آب نزديك تر مى شويد. به هر حال ، ظاهر نماز تكرارى است ، امّا در واقع عمق بخشيدن و پرواز است . نماز و طبيعت نماز تنها يك توجّه قلبى نيست ، بلكه عملى است همراه با مردم و با بهره گيرى از طبيعت . بايد به آسمان نگاه كرد تا وقت نماز را شناخت ، به ستارگان نگريست تا قبله را شناخت ، به آب توجّه كرد تا پاك و مطلق و حلال و تميز باشد، به خاك دقّت كرد تا براى سجده و تيمم شرائط لازم را داشته باشد. رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله سحرها به آسمان و ستارگان نگاه مى كرد و فكر مى كرد و مى گفت : ((ربّنا ما خلقت هذا باطلا)) پروردگارا! اينها را بيهوده خلق نكردى . آنگاه به نمازشب مى ايستاد. فكر در طبيعت يكى از راه هاى خداشناسى است . البتّه توجّه به طبيعت صحيح است نه غرق شدن در طبيعت . طبيعت ، آيه و علامت و فلش براى عبور است نه توقفگاه و غرقاب ، آب دريا براى آن است كه كشتى روى آن برود، نه آنكه آب توى كشتى وارد شود و همه را غرق كند. خورشيد براى آن است كه انسان از نورش بهره گيرد نه آنكه به نورش خيره گردد و كور شود. نماز و ادب در اسلام به ما سفارش شده كه در نماز با ادب بايستيم ، دست ها روى ران ها، بدن آرام ، نگاه ها به محل سجده ، لباس ها نو و تميز، همراه با بوى خوش و معطّر. اگر با جماعت هستيم از سايرين جلو و عقب نيفتيم و خود را هماهنگ ديگران و مردم كنيم ، مقام امام را نگهداريم ، قبل از او كارى انجام ندهيم ، به ركوع يا سجود نرويم و بهتر است حتّى قبل از كلام امام ، ذكر نماز را به زبان جارى نكنيم . مجموعه اين دستورالعمل ها روحيه ادب و اطاعت را در انسان تقويت مى كند، آن هم ادبى بر اساس ارزش هايى چون : شناخت ، محبّت ، تواضع و ادب در برابر كسى كه اهليّت دارد، نه تملّق و نه خودباختگى . در حديث است : كسى كه سجده نماز را با سرعت انجام مى داد حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله فرمود: گويا كلاغى نوك به زمين مى زند.(48) نماز و زنده كردن ارزشها از مهم ترين ارزشهاى اسلامى ، عدالت ورزى و عدالت گسترى است . در نماز نيز عدالت و محبوبيّت اجتماعى دو شرط مهم براى امام جماعت است . اگر مردم امامت شخصى را قلبا قبول نداشته باشند، ولى او خودش را همچنان امام جماعت قرار بدهد نمازش قبول نيست . همچنين براى كسانى كه در صف اوّل نماز قرار مى گيرند، صفات وكمالاتى مطرح شده كه اين صفات خود يك نوع زنده كردن ارزش هاى معنوى است . يعنى در جامعه هرگروه كه به عدالت و تقوى نزديك ترند بايد جلوتر ومحترم تر باشند. نداى نماز از گهواره تا گور هنگام تولّد نوزاد، اذان گفتن در گوش او سفارش شده و نيز هنگام دفن مرده نماز واجب شده است ، هيچ عبادتى از لحظه تولّد تا لحظه مرگ ، اين چنين ملازم انسان نيست . نماز، درمان مشكلات اجتماعى قرآن مى فرمايد: ((واستعينوا بالصبر والصلوة ))(49) از شكيبائى و نماز كمك بگيريد. در حديث مى خوانيم : كه هرگاه حضرت محمّد صلّى اللّه عليه و آله و حضرت على عليه السّلام گرفتار مشكلات مى شدند به نماز مى ايستادند. آموزش نماز مسئوليّت والدين است تعليم نماز در روايات از وظايف مهمّ والدين است . والدين بايد فرزندان خود را از سه سالگى با بيان كلماتى از قبيل ((لااله الا اللّه )) آشنا كنند و كم كم او را آماده نماز نمايند. خداوند به پيامبر مى فرمايد: ((وامر اهلك بالصلوة و اصطبر عليها))(50) به اهل خود فرمان نماز بده وپشتكار داشته باش . قرآن در ستايش حضرت ابراهيم مى فرمايد: ((و كان ياءمر اهله بالصلوة ))(51) او اهل خود را به نماز فرمان مى داد. لقمان هم به فرزندش سفارش نماز مى كرد: ((يابنّى اقم الصلوة ))(52) عواقب اعراض از ياد خدا و نماز نماز ذكر خداست وكسى كه از ذكر خداوند اعراض كند زندگى نكبت بارى دارد: ((مَن اعرض عن ذكرى فانّله معيشة ضنكا))(53) ممكن است بگوئيد بسيارى اهل نماز نيستند ولى زندگى خوبى دارند، ولى بايد به درون آنها سرى زد تا ببينيم آيا صفا وآرامش لازم را دارند يا نه ؟ در مشكلاتى كه براى آنها پيش مى آيد چقدر دستپاچه مى شوند و خودشان را مى بازند؟ باقى انسان ها را با چه ديدى مى نگرند؟ تقوى و عدالت چه جايگاهى نزدشان دارد؟ روحشان به چه چيز وابسته است ؟ به آينده خود چقدر اطمينان دارند؟ اضطراب وهيجان هاى روانى ، تزلزل خانوادگى ، ضعف اعصاب ، بدگمانى ، احساس غربت و تنهايى از درون ، فساد و فحشا، آمار جنايت ، فرار فرزندان از خانه ، بالا بودن آمار طلاق ، خودباختگى ، ترس و... در جامعه بى نماز بيشتر است يا با نماز؟ نماز و توكّل در نماز بارها آيه مباركه ((بسم اللّه الرحمن الرحيم )) را بر زبان جارى و به خود تلقين مى كنيم . حرف ((باء)) در بسم اللّه رمز استمداد و توكّل است ، با ياد او شروع كردن نشانه آن است كه تنها از قدرت او كمك بگيريم و به او توكّل كنيم . ياد او نشانه مهر او و عشق به اوست . نماز و روح بزرگ انسان در نماز خداوندى را حمد و سپاس مى كند كه خالق تمام هستى است . سرچشمه تمام رحمت ها و بركات است . مالك روز قيامت است . كسى كه حمد و ثناى خود را نثار اين وجود مقدّس با اين خصوصيات مى كند هرگز حاضر نيست براى هر چيز پست و جزئى و در برابر هر قدرت ناچيزى ستايش كند. زبانى كه ثناگوى خالق هستى شد، ديگر تن به ثناگويى هر نالايقى نمى دهد. فراموش نكنيم كه امام حسين عليه السّلام فرمود: كسى كه وصل به پيامبر صلّى اللّه عليه و آله باشد و از دامن زهرا عليها السّلام برخاسته باشد، بيعت يزيد را نخواهد پذيرفت . آرى ... ستايش او نه ديگران ، ثناى او نه طاغوت ها، ثناى او براى ربّالعالمين بودنش ، الرّحمن الرّحيم بودنش ، مالك يوم الّدين بودنش ، ديگران چه و كه هستند و چه قدرتى دارند كه من ثناگوى آنها باشم ؟ به خصوص كه مسلمان مى داند اگر ظالمى ستايش شود عرش خداوند به لرزه در مى آيد. بنابراين ثناى او، آنچنان روح بزرگى به ما مى دهد كه ديگر حاضر به ثناى ديگران نمى شويم و اين روح بزرگ را از نماز و حمد مى توان تحصيل كرد. حيف كه ما با توجّه نماز نخوانديم و مزه نماز را نچشيديم . نماز و الگوپذيرى در نماز با گفتن ((صراط الذين انعمت عليهم )) از خداوند مى خواهيم كه الگوى ما را كسانى قرار بده كه مورد لطف تو هستند، تو را شناختند و به تو عشق ورزيدند، در راه تو گام برداشته و استقامت كردند و از تو جدا نشدند. بر اساس آيه 69 سوره نساء كسانى كه خداوند به آنها نعمت داده ، عبارتند از: انبيا و شهدا و صديّقين و صالحان . آرى نعمت واقعى همان ايمان و ارتباط با خداوند و گام در راه رضاى او برداشتن و در راه او فدا شدن است . نعمت هاى مادّى نصيب حيوانات هم مى شود ((متاعا لكم ولانعامكم ))(54) مقام معنوى است كه به انسان ارزش مى دهد. نماز همراه با آگاهى قرآن درباره تسبيح ونماز ساكنان آسمان ها وپرندگان مى فرمايد: ((كل قد علم صلواته و تسبيحه ))(55) نماز آنها آگاهانه است . ولى در جاى ديگر خطاب به انسان ها مى فرمايد: ((لاتقربوا الصلوة و انتم سُكارى حتّى تعلموا ما تقولون ))(56) در حال مستى نماز نخوانيد تا بدانيد چه مى گوئيد. به همين دليل در روايات آمده است : عبادت عالم از عابد بهتر است . در اسلام به تجّار سفارش شده : ((الفقه ثم المَتجَر))(57) اوّل مسائل حلال و حرام را فرا گيريد بعد به سراغ تجارت برويد. در آموزش نماز هم بايد سعى كنيم اسرار نماز را به نسل نو تعليم دهيم تا آگاهانه براى نماز قيام كنند. نماز و جهاد دستورات اسلام از يكديگر جدا نيست ولذا قرآن مى فرمايد: ((لاتصلّ على احد منهم مات ابدا ولا تقم على قبره ))(58) به جنازه فراريان از جبهه نماز نخوانيد: فراموش نمى كنم در ايّام دفاع مقدّس ، جوانى وصيّت كرد كه اگر من شهيد شدم مرا دفن نكنيد مگر آن دو دسته اى كه با هم قهرند، آشتى كنند و اين جوان از خون مقدّس خودش به نفع اصلاح ذات البين استفاده كرد، در حالى كه مى توانست بگويد اگر شهيد شدم راضى نيستم فلان شخص يا گروه به تشييع جنازه من بيايد و بدينوسيله آتش فتنه را بيشتر و كينه ها را عميق تر نمايد. نماز و نياز آنجا كه كار و تلاش بيشتر است نياز به نماز بيشتر است . انسان معمولا در شب ها خواب است و فعّاليتى ندارد، از اين رو از عشاء تا صبح نمازى واجب نيست ولى نياز معنوى انسان در روز بيشتر است . هوس ها، طاغوت ها، جلوه ها، حيله ها و تمام پرتگاه ها در روز جلوه ديگرى دارند و لذا اوّل روز و آخر روز بايد نماز خوانده شود وبراى وسط روز سفارش ويژه آمده است : ((اقم الصلوة طرفى النهار))(59) دو طرف روز (صبح و شب ) نماز به پا دار. ((حافظوا على الصلوات و الصلوة الوسطى ))(60) نسبت به تمام نمازها به خصوص نماز ظهر حفاظت كنيد. و مثل منافقين گرمى هوا را بهانه ترك جماعت قرار ندهيد. و از آنجا كه روزهاى جمعه و عيد ايّام فراغت است و معمولا فساد در ايّام فراغت بيشتر به سراغ انسان مى آيد، سفارش به نماز جمعه و نماز عيد شده است . شايد بخاطر لطافت و ظرافت بيشترى كه روح دختر دارد و غبار و فساد در روح هاى لطيف زودتر منعكس مى شود، نماز دختران از 9 سالگى شروع مى شود. و هرگاه مشكل اضافه اى براى انسان پيش آمد سفارش به نماز بيشترى شده است . للّه للّه ((واستعينوا بالصبر والصلوة )) به هرحال شايد بتوان گفت برنامه ريزى نماز مناسبت كامل با نيازها وزمان ها و ظرافت هاى روحى وروانى دارد. (واللّه العالم ) نماز، سدّى محكم در برابر گناه هرجا نماز پايگاه داشت شيطان بساط خود را جمع مى كند و هركجا رشته نماز پاره شد همه كمالات متفرق مى شود. قرآن مى فرمايد: ((انّ الصلوة تنهى عن الفحشاء والمنكر))(61) قطعا نماز از فحشا و منكر جلوگيرى مى كند. نمازگزار نمى تواند سست باشد، لباس و مكانش حرام باشد، بدنش ناپاك و لقمه اش آلوده باشد، او بخاطر صحيح بودن نمازش مجبور است يك سرى مراقبت هائى از خود داشته باشد، ارتباط با خداوند روح قدسى به انسان مى دهد كه از ارتكاب آلودگى ها شرم دارد. كجا ديده ايد كسى از مسجد به قمارخانه يا مراكز فساد برود؟ كجا ديده ايد كسى از خانه خدا بيرون آيد و براى دزدى پا به خانه مردم گذارد؟ وبر عكس اگر نماز ضايع شود هر گونه فساد و پيروى از انواع شهوات پيدا مى شود. قرآن مى فرمايد: ((فخلف من بعدهم خلف اضاعواالصلاة واتّبعوا الشّهوات ))(62) نماز محور زمان بندى ها در آيه 58 سوره نور قرآن به نونهالانى كه هنوز به تكليف نرسيده اند مى فرمايد: هرگاه خواستيد وارد اتاق والدين شويد، در سه وقت با اجازه وارد شويد: اوّل : قبل از نماز صبح ، دوّم : بعد از نماز عشا وسوّم : هنگام ظهر كه انسان معمولا لباس هاى خود را براى استراحت در مى آورد. در اين آيه زمان بندى اجازه فرزندان ، براساس نماز صبح و عشاء شده است . چه زيباست ساعات جلسات ما نيز چنين باشد، مثلا ملاقات ما بعد از نماز مغرب يا عشا ياقبل از نماز ظهر، تا با تكرار زمان ، فرهنگ نماز را در جامعه شايع تر سازيم . نماز، وسيله محو گناهان قرآن ، در كنار فرمان نماز، مى فرمايد: ((انّ الحسنات يذهبن السّيّئات ))(63) همانا كارهاى نيك ، گناهان را محو مى كند و از بين مى برد. حضرت على عليه السّلام مى فرمايد: اگر بعد از گناه ، دو ركعت نماز خوانده و از خداوند، عافيت درخواست شود، اثر آن گناه محو مى شود.(64) از رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله نيز روايت شده است : گناهانى كه ميان دو نماز واقع مى شود، مورد عفو قرار مى گيرد.(65) آرى گناه كه در اثر غفلت از ياد خدا سر مى زند، با نماز و عبادت كه مايه انس و ارتباط با خداوند است ، زدوده مى شود و مغفرت ، جاى معصيت را مى گيرد. نماز و شيوه آموزش گام به گام شيوه تدريجى در آموزش وتربيت ، شيوه اى است كه در اسلام به ويژه در عبادات ، مورد توجّه بوده است . روايات تربيتى اسلام دستور مى دهد: كودك را سه سال آزاد بگذار، پس از سه سال ، جمله ((لا اله الاّ اللّه )) را به او تعليم بده . وقتى كه سه سال و هفت ماه و بيست روز شد، دوّمين جمله اى كه مى آموزى ((محمد رسول اللّه )) باشد. وقتى چهار سال تمام شد، صلوات بر پيامبر آموزش داده شود. در پنج سالگى ، كه كودك قدرت تشخيص دست راست و چپ را يافت ، او را رو به قبله قرار ده و به او سجده بياموز. در سال ششم ، نماز و ركوع و سجود را آموزش بده . در سال هفتم ، شستن دست و صورت را به او بياموز. و در سال نهم ، مساءله نماز را جدّى گرفته و اگر سركشى كرد، با او برخورد تنبيه آميز داشته باش .(66) نماز و ياد حسين عليه السّلام بهترين چيزى كه سجده بر آن سفارش شده ، خاك كربلا و تربت امام حسين عليه السّلام است . امام صادق عليه السّلام هنگام سجده پيشانى مقدّسش را بر خاك كربلا مى گذاشت . براى همراه داشتن تسبيح تربت امام حسين نيز رواياتى وارد شده است تا آنجا كه همراه داشتن آن مثل گفتن سبحان اللّه است و سجده بر مهر آن سبب كنار رفتن پرده ها و قرب بيشتر به ذات مقدّس خداوند است .(67) نماز و ياد پيامبر صلّى اللّه عليه و آله در هر دو ركعت نماز، يك تشهد مى خوانيم كه در آن به يگانگى خداوند و رسالت حضرت محمّد صلّى اللّه عليه و آله اقرار مى كنيم . هر روز در پنج وقت اين اقرار و اعتراف به توحيد و نبوّت لازم است تا انسان راه را گم نكند، مكتب و صاحب آن را فراموش نكند، بر او صلوات بفرستد و در اين اقرار و صلوات در رديف خداوند و فرشتگان قرار بگيرد. زيرا قرآن مى فرمايد: ((انّ اللّه و ملائكته يصلّون على النبى ))(68) خدا و ملائكه بر پيامبرش صلوات مى فرستند، پس چرا ما نفرستيم ؟ مگر او ما را نجات نداد؟ سلام بر پيامبر اسلام كه ما را نجات داد. نماز، روح انسان را بيمه مى كند در سوره معارج مى خوانيم : ((اذا مسّه الشّر جزوعا و اذا مسّه الخير مَنوعا الاّ المصلّين الّذينهم على صلواتهم دائمون ))(69) انسان در برابر تلخى ها و شرور بى صبر است و در برابر لذّت ها و خوبى ها تنگ نظر و بخيل ، مگر نمازگزارانى كه نسبت به انجام آن هميشه مراقبند. آرى ارتباط دائمى با قدرت بى نهايت ، به انسان قدرت مى دهد، روحيّه توكّل را بالا برده و انسان را موجودى شكست ناپذير مى سازد. ناگفته پيداست كه اين آثار براى نماز پيوسته و همراه با توجّه است ، نه نمازهاى غافلانه و موسمى . نماز و سلام هر مسلمان در هر كجاى زمين كه هست هر روز پنج بار بايد به تمام همفكرانش سلام كندللّه للّه ((السلام علينا و على عباداللّه الصالحين )) سلام بر بندگان صالح خدا، سلام بر سرمايه داران هرگز، سلام بر قدرتمندان هرگز، سلام فقط بر عباد صالح خدا. سلام بر طرفداران مكتب حقّ ((عباداللّه الصالحين )) سياست خارجى ما را در نماز، يكى ((غير المغضوب عليهم )) تعيين مى كند ويكى ((السلام علينا و على عباداللّه الصالحين )) آرى كسى كه هر روز به بندگان خدا سلام كند، با آنها حيله نمى زند، خيانت نمى كند، كلاه سرشان نمى گذارد. نماز و مردم اصل در نماز، به جماعت خواندن است . در نمازجماعت ، با مردم ، در مردم و از مردم بودن مطرح است ، در كنار مردم بدون هيچ گونه امتياز، از هر نژاد و اقليم و در هر شرايط اقتصادى . نمازجماعت بدون امام نمى شود، چنانكه جامعه بدون رهبر نمى شود. امام براى همه مردم به طور يكسان امام است ، نه براى گروه خاص . فقير و غنى و زشت و زيبا در كنار هم قرار مى گيرند، بايد امتيازات پوچ با نماز جماعت از جامعه حذف شود، اگر امام در نماز اشتباه كرد مردم به او هشدار مى دهند، يعنى در نظام اسلامى امام وامّت بايد مراقب يكديگر باشند. امام جماعت بايد مراعات ضعيف ترين مردم را بكند و نماز را طول ندهد و اين خود درسى است كه مسئولين بايد در برنامه ريزى ها و حركت ها توجّه به همه اقشار داشته باشند. در نماز جماعت مردم نبايد از امام جلو بيفتند و اين درس ديگرى است كه نشانه نظام و ادب مى باشد. اگر از امام جماعت گناه بزرگى سر زد و مردم فهميدند، بايد كنار رود. يعنى مردم و جامعه را نبايد بدست فاسق سپرد. در نمازجماعت همه با هم به خاك افتاده و سجده مى كنيم آرى بايد همه با هم باشيم . در نماز جماعت همه مردم مى توانند با كسب علم و تقوى و محبوبيّت امام شوند، پيشنمازى ارث كسى نيست ، هر كسى در كمالات برتر شد در جامعه آقاست . نماز و اطلاع رسانى امروزه در دنيا دولت ها با صرف بودجه هاى سرسام آورى براى امر اطلاع رسانى به جامعه كوشش مى كنند. در اسلام طرح نمازجماعت و حضور مردم در صحنه ، آن هم در خانه خداوند و با وضو، بهترين فرصت براى آشنايى مردم با يكديگر و آشنايى با توطئه هاى دشمنان و پيش بينى راه حل ها براى خنثى كردن آن و شنيدن آخرين اخبار و گرفتن تحليل درست از زبان امام جماعت با سواد و با تقوى و احوالپرسى از يكديگر و تفقّد از محرومين جامعه و ياد گذشتگانى كه در مسجد بوده اند و حضور و غياب ساده و بى تشريفات و دعاى دسته جمعى براى حلّ مشكلات و استمداد از خداوند است . نماز و رهبرى نماز جماعت همانند هر اجتماع ديگر نياز به رهبر و امام دارد. در انتخاب امام جماعت مردم بايد توجّه به كمالات ، علم ، تقوى ، لياقت ها و اهليّت ها داشته باشند و اين خود تمرينى است كه در جامعه زير بار هر رهبرى نروند. امام جماعت واسطه ميان مردم و خداست و انسان نبايد فاسق را واسطه قرار دهد. افرادى كه در گناه و فساد غوطه ورند چگونه مى توانند مرا با نمازى آشنا كنند كه از فحشا ومنكر جلوگيرى كند؟ آرى امامِ جماعت بايد انسان وارسته ، با كمال ، با سواد و با تقوى باشد. مگر نه اين است كه امام من ، رابط من با خداست ؟ به هر ريسمانى كه نمى توان چنگ زد و با هر نردبانى كه نمى توان بالا رفت . آرى انتخاب امام جماعت مردم را هر روز به فكر امامت و رهبرى مى اندازد. اگر رهبرى براى چند نفر در مسجد شايستگى هايى لازم دارد پس رهبرى امت و جامعه شايستگى بيشترى مى خواهد، به همين دليل سفارش شده پشت سر كسى نماز بخوانيد كه به ايمان و عدالت او اطمينان داريد. همين كه پشت سر شخصى به عنوان امام جماعت نماز خوانديد قهرا آن امام بيش از ديگران مراعات رفتار خود را بكند. آرى كسى كه خود را امام ديگران قرار مى دهد بايد قبل از ديگران به اصلاح خود بپردازد و بدين وسيله بر پايى نماز جماعت ها وسيله اى براى اصلاح افراد مى شود. نماز و تحرّك اسلام از مردم تحرك و هيجان معنوى مى خواهد، شعار ((عجّلوا بالصلوة )) و ((فاسعوا الى ذكر الّله ))(70) يعنى بايد هنگام نماز با صداى مقدّس اذان در جامعه مسلمين ، تحرّك و تصميم خاصى را به وجود آورد، بايد كارها تعطيل ، تفرق ها تبديل به وحدت ، غفلت ها تبديل به ذكر و ياد خدا شود. مؤ من واقعى كسى است كه هرگاه ياد خدا شد دل او تكان بخورد. مثال كسى كه صداى اذان را بشنود و بى توجّه باشد، مثال كودكى است كه صداى پدر را بشنود و اعتنا نكند. نماز و نظم در زمان بندى اوقات نماز، در منظم بودن صف هاى نماز جماعت ، در با هم سجده رفتن ، با هم نشستن ، با هم قيام كردن ، با هم سكوت كردن ، با هم دعا كردن ، جلو عقب نيفتادن ، قبل از وقت نماز نخواندن و نماز را به خارج از وقت نسپردن ، در همه اينها سيماى نظم را مشاهده مى كنيم . نماز و جهت گيرى نمازگزار بايد رو به قبله بايستد و جهت و خطّ خود را روشن كند، البتّه قبله و جهت او را بايد خداوند تعيين كند، نه خودش و نه طاغوت ها. قبله ، رمز شناسائى مسلمين از ديگران است از اين جهت به مسلمين ((اهل قبله )) مى گويند، مسلمانان با هر سليقه و تفكّر و از هر نسل و نژادى ، بايد جهت واحدى داشته باشند. اگر مال و مقام هر لحظه دل ما را به سوئى مى كشد، هنگام نماز بايد دل از همه بكنيم ، كسى كه جسم خود را رو به خانه خدا كرد آمادگى آن را پيدا مى كند كه قلب و روح خود را متوجّه صاحب خانه كند. قبله ما كعبه است ، اوّلين خانه اى كه براى مردم و عبادت بنا شد. خانه اى كه همه انبيا دورش طواف كرده اند، خانه اى كه ابراهيم پايه هايش را بالا برده و اسماعيل در كنارش به كارگرى پرداخته است ، خانه اى كه براى همه مردم و براى هميشه درهايش باز است و هيچ كسى در آنجا حقّ تعرّض ندارد. براى همه مردم مقدّس و از ملك هر كس آزاد است . نماز و نظافت اوّلين واجب هر مسلمان به هنگام صبح و برخاستن از خواب ، وضو گرفتن و شستن دست و صورت است و اين عمل كه در طول روز براى هر نماز تكرار مى شود، مايه نظافت و شادابى نمازگزار مى گردد. نمازگزار بايد لباس و بدنش پاك باشد، اگر ذرّه اى آلودگى و نجاست به بدن يا لباس او باشد، نمازش باطل است . (غير از بعضى موارد استثنايى ) نمازگزارى كه مى داند هر ركعت نماز با مسواك ، برابر با هفتاد ركعت است مسواك را ترك نمى كند. نمازگزارى كه مى داند با حال جنابت نمازش باطل است ، به فكر غسل مى افتد و غسل او را به فكر ساختن حمّام مى اندازد و وجود حمام رابطه او را با شستشو زياد مى كند. نماز و وقف فكر و فرهنگ نماز، مساءله مسجدسازى وقرار دادن موقوفات براى آن را در جامعه به وجود مى آورد. صدها هزار قطعه زمين و مغازه و مزرعه در طول تاريخ وقف مساجد شده كه اين خود يك صدقه دائمى و يك حركت الهى و خدمت اجتماعى است كه در شعاع نماز و مسجد نصيب مردم مى شود. وقف چراغى است كه انسان براى فرداى خويش مى فرستد، وقف نشانه تداوم مالكيّت انسان بعد از مرگ است ، وقف نشانه عشق به مكتب و مردم است . نماز و انتخاب دوست در حديث است : يكى از بركات مسجد و نماز، پيدا كردن دوست خوب است .(71) انسان در زندگى اجتماعى خود نياز به دوست دارد و نقش مثبت يا منفى دوست در زندگى انسان بر كسى پوشيده نيست . مسجد بهترين مركز دوست يابى است . كسانى كه به مسجد مى روند براى بندگى خدا مى روند. حيله ها و خودنمايى ها را كنار مى گذارندو انسان مى تواند در ميان مردم مسجد، دوست خود را انتخاب كند. اگر شخصى اهل نماز نبود، چرا با او دوست شويم ؟ او كه با خدا قهر است ، با من نيز دوست نخواهد بود. او كه الطاف خدا را فراموش مى كند، خدمات مرا هم فراموش خواهد كرد. او كه با مؤ منين وفادار نيست ، چگونه اطمينان دارى با تو وفادار بماند؟ نماز و انتخاب همسر در اسلام سفارش شده كه اگر كسى اهل مسجد و جماعت نيست و عملا به عبادت و وحدت و امّت ، بدون عذر پشت پا مى زند، او را بايكوت كنيد، او را به عنوان همسر خود انتخاب نكنيد. عمل به همين دستور مى تواند مساجد را پر كند، زيرا جوانان كه فهميدند رها كردن مسجد و مسلمين به قيمت طرد عملى آنان تمام مى شود هرگز مساجد را رها نخواهند كرد. نماز و امداد به مردم يكى از بركات نماز به خصوص در مساجد، امدادگرى است ، هميشه محرومان به مساجد روانه مى شدند و مشكلات خود را با مردم در ميان مى گذاشتند و در آن مكان مقدّس آن را حل مى كردند. سابقه اين كار از زمان رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله بوده است و قرآن صحنه اى را نقل مى كند كه فقيرى وارد مسجد شد و از مردم استمداد كرد. كسى به او توجّهى نكرد و فقير با ناله به خداوند حال خود را گفت . حضرت على عليه السّلام مشغول نماز بود به فقير اشاره كرد و او جلو آمد و حضرت در حال ركوع انگشتر خود را به او داد، آيه نازل شد كه : رهبر شما فقط خداوند و پيامبرش و كسانى اند كه در حال ركوع انفاق و به فقرا رسيدگى مى كنند. همين كه مردم آيه را شنيدند به مسجد آمدند تا ببينند اين آيه درباره چه كسى نازل شده است . فهميدند كه مورد آيه شخص على بن ابيطالب عليهما السّلام است . به هر حال ، امدادرسانى به جبهه هاى جنگ و كمك به فقراء از مسجد و در سايه بركات نماز بوده و خواهد بود. مسلمين از پايگاه مساجد به جبهه مى رفتند، انقلاب اسلامى ايران هم از مساجد شروع شد. اجتماع مردم در مسجد بركاتى دارد كه با نوشتن چند سطر حقّ آن ادا نمى شود. در قرآن بارها نماز و انفاق ، نماز و زكات ، نماز وقربانى ، در كنار هم آمده و در حديث هم مى خوانيم نماز كسى كه زكات ندهد قبول نيست . نماز و اقتصاد سالم در نماز بايد لباس ومكان وآبى كه براى غسل و وضو استفاده مى شود حلال و طبق دستور اسلام باشد واگر دگمه يا نخى از لباس يا قطره اى از آبى كه براى نماز مصرف مى شود از طريق نامشروع تهيه شده باشد نماز باطل است . جالب اينكه اگر بخواهيم نماز و دعاى ما قبول واقع شود بايد لقمه اى را كه مصرف مى كنيم نيز حلال باشد. آرى همانگونه كه هواپيما براى پرواز، بنزين مخصوص مى خواهد، پرواز معنوى انسان نيز لقمه حلال لازم دارد. نماز و تشكيلات چنانچه براى امام جماعت حالتى پيش آيد كه نتواند به نماز ادامه دهد، يكى از كسانى كه پشت سر او در نزديكى او هستند در همان حال امامت را به عهده مى گيرد و اين نشانگر آن است كه برنامه هاى اسلامى با رفتن يك فرد نبايد بهم ريزد، بلكه بايد تشكيلات و نظام چنان پايه گذارى و برنامه ريزى شود كه هرگاه فردى رفت نظام از هم نپاشد و تشكيلات همچنان پا بر جا باشد. مهمّ، تداوم راه است ، هر چند پيشوا عذرى پيدا كند. نماز و محبّت تعاون و محبّتى كه ميان مسجدى هاست ميان ديگران نيست . در نظام زندگى مسجدى ها همين كه يك نفر دو سه روز نيامد احوالش را مى پرسند. اگر مريض است عيادتش مى روند، اگر مشكلى دارد حل مى كنند، مسجدى ها احساس غربت نمى كنند. كسى كه هيچ فرزند وبرادرى نداشته باشد ولى سروكارش با مسجد باشد احساس مى كند همه مردم برادر و فرزندش هستند. بارها ديده شده يك مسجدىِ ساده كه از دنيا مى رود مجالس او پر رونق ، مغازه ها براى او بسته و تشييع جنازه او شلوغ و با شكوه است . اينها نشانه پيوند قلبى و محبّتى است كه در خانه خداوند با مؤ منين ايجاد مى شود. يك مسجدى در خود يك دلگرمى احساس مى كند، مردم را در غم و شادى خود شريك مى داند و هرگز اين عواطف گرم از دوستان مسجدى را نمى توان با چيزى مقايسه كرد. نماز و آبرو كسانى هستند كه در محله خود حاضر به كار خلاف نيستند، چون مردم او و بستگانش را مى شناسند، ولى اگر همين اشخاص به منطقه ناشناسى هجرت كنند، خلاف براى آنان سنگينى قبلى را ندارد. شركت در نماز، انسان را وابسته به مسجد و اسلام و مردم مى كند و براى مسجدى سيمائى از تقوى مى سازد كه با اين عنوان حتّى المقدور حاضر به خلاف نيست ، مى داند كه كار خلاف ، آبروى مذهبى او را مى برد، لباس قدسى و محبوبيّت را از تنش بيرون مى آورد، ولى افرادى كه از مردم و اسلام و مسجد بريده اند، خلاف كارى برايشان خيلى سختى ندارد، او عنوان مذهبى پيدا نكرده تا غم از دست دادنش را بخورد. آرى ، كسى كه لباس سفيد بپوشد خودش روى زمين آلوده نمى نشيند. نماز، اصلاح فرد و جامعه است قرآن كريم در كنار اقامه نماز مى فرمايد: ((انا لا نضيع اجر المصلحين ))(72) ما پاداش اصلاح طلبان را ضايع نمى كنيم . معلوم مى شود نماز اگر درست برگزار شود واحكام و شرايط ظاهرى وباطنى آن مراعات شود، جامعه به طرف صلاح مى رود. نمازگزار در واقع يك نفر مصلح است . عبادت با گوشه گيرى نيست ، بلكه با اصلاح جامعه است و نمازگزاران بايد مفاسد را از جامعه بردارند. نماز و سياست در روايات مى خوانيم : اگر انسان تمام عمرش را به نماز مشغول باشد، آن هم در كنار كعبه در شهر مقدّس مكّه ، ولى رهبرى الهى را نپذيرد نمازش قبول نيست . مشكل امروز مسلمانان آن است كه نماز مى خوانند ولى رهبرانشان افراد ترسو و وابسته و دست نشانده و بدون ملاك هاى الهى اند. با زبان از خداوند راه مستقيم مى خواهند، ولى در عمل بيراهه مى روند. نماز و مشورت در سوره شورى كه صفات مؤ منين را مى شمرد مى فرمايد: ((واقاموا الصلوة و امرهم شُورى بينهم )) كار آنان بر اساس مشورت است و اقامه نماز مى كنند. از اين آيه معلوم مى شود در مجلس مشورتى در هر رده اى كه هستند بايد نسبت به اقامه نماز حساس باشند. اگر مشورت مهم است نماز مهم تر است . اگر براى شركت در مجلس شورا و انتخابات ، اين همه بودجه و سرمايه گذارى صرف پر كردن صندوق هاى راءى مى شود بايد براى پر كردن مسجد هم كمى سوز و تلاش باشد. نمازجماعت در جبهه در آيه 102 سوره نساء مى خوانيم : اى پيامبر! هرگاه در ميان رزمندگان بودى نماز به پا دار، ولى چون دشمن مسلّح در برابر شماست ، اوّلا همه به تو اقتدا نكنند. ثانيا كسانى كه اقتدا مى كنند مسلّح باشند وركعت دوّم را براى خودشان سريع تمام كرده وبروند جاى دسته ديگر وآن دسته ديگر در ركعت دوّم به تو اقتدا كنند كه هم جماعت تعطيل نشود و هم از دشمن غفلت نشود و هم ميان سربازان اسلام تبعيض صورت نگيرد. مسلمانان بايد در تعويض شيفت و جابه جا شدن نيروها چنان سريع عمل كنند كه به ركعت دوّم برسند ضمنا بايد سربازان قبل از نماز با وضو باشند و احكام نماز در حال جنگ را بدانند و اينكه در صحنه جنگ ، دو ركعتى است . اين آيه قابل تبديل به يك فيلم نامه بسيار زيباست ، كه در آن اهميّت نماز جماعت و سرعت كار و عدالت و رفع تبعيض و توجّه به خدا همراه با غفلت نكردن از دشمن مطرح است . زينت مسجد قرآن مى فرمايد: ((المال والبنون زينة الحياة الدنيا))(73) مال وفرزند زينت دنياست . در جاى ديگر مى فرمايد: ((خذوا زينتكم عندكلّ مسجد))(74) هرگاه به مسجد مى رويد با خودتان زينت هم ببريد. از جمع اين دو آيه مى فهميم كه هم فرزندان خود را با مسجد آشنا كنيم و هم مقدارى پول همراه خود ببريم تا اگر فقيرى تقاضا كرد، كمكش كنيم . البتّه پوشيدن لباس تميز، استعمال بوى خوش و داشتن وقار و آرامش و انتخاب امام جماعت لايق نيز مى توانند مصداق زينت باشند. نماز، شرط برادرى و اخوّت اسلامى در سوره توبه بعد از معرّفى كفّار و مشركين و نقشه هاى آنها مى فرمايد : ((فان تابوا واقاموا الصلوة و اتوا الزكاة فاخوانكم فى الدين ))(75) لكن اگر توبه كردند و نماز به پا داشتند و زكوة مال خود را پرداختند برادران دينى شما هستند. در اين آيه يكى از شرطهاى برادر ايمانى شدن ، اقامه نماز معرّفى شده است . با كسى كه نماز را به بازى مى گيرد دوستى نكنيد دو نفر از مشركان به نام رفاعه و سويد اظهار اسلام كردند، ولى جزء منافقان شدند. بعضى از مسلمانان با آنها رفت و آمد داشتند. آيه نازل شد: ((يا ايها الذين آمنوا لاتتخذوا الذين اتخذوا دينكم هزوا ولعبا... اولياء... اذا ناديتم الى الصلوة اتخذوها هزوا و لعبا))(76) اى مؤ منين ! كسانى كه دين شما را به بازى گرفته اند، دوست خود قرار ندهيد، آنان كه چون شما نداى نماز (اذان ) سر مى دهيد آن را به بازى مى گيرند. در اين دو آيه ، ابتدا مى فرمايد: آنان دين شما را به بازى مى گيرند. سپس مى فرمايد: آنان اذان را به بازى مى گيرند. پس معلوم مى شود كه اذان و نماز عُصاره و چهره دين است . تارك نماز نبايد محبوب باشد ((ربّنا ليقيموا الصلوة فاجعل افئدة من الناس تهوى اليهم ))(77) حضرت ابراهيم مى گويد: پروردگارا! ذريّه ام را در اين منطقه كوهستانى و بى آب و گياه سكونت داده ام براى نماز، پس قلوب مردم را به سوى آنها سوق بده . آرى كسانى كه براى اقامه نماز به هر سوى و ديارى هجرت كرده و از هر گونه سختى استقبال مى كنند، خداوند شكور از زحمات آنان تشكّر مى كند ودلهاى مردم را به سوى آنها گرايش مى دهد. امّا كسانى كه براى اقامه نماز حركتى نمى كنند حتّى اگر از نسل ابراهيم باشند، سزاوار جلب قلوب مردم نيستند. هيچ عملى در تاريخ اين همه گواه وشاهد نداشته شخص رسول اكرم و ائمه معصومين عليهم السّلام و تمام اصحاب و ياران و تمام مؤ منين و مسلمين ، بر فراز تمام مناره ها، بام ها، مسجدها، خانه ها، مدارس ، راديوها، تلويزيون ها، قارّه ها، شهرها، روستاها، مردها و زن ها، پيرها و جوان ها و هر كس در طول تاريخ اسلام اذان و اقامه اى گفته شهادت داده كه نماز بهترين عمل است : ((حىّ على خيرالعمل )) هيچ كار خيرى اين همه گواه و حلقوم و ناله فرياد براى بهترين بودنش بكار نرفته است ، همه گواهى داده اند كه نماز رستگارى است . ((حىّ على الفلاح )) للّه نماز و شهرسازى قرآن مى فرمايد: ((اجعلوا بيوتكم قبلة واقيموا الصلوة ))(78) به موسى وهارون گفتيم مشكل مسكن بنى اسرائيل را حل كنيد و براى قوم خود خانه قرار دهيد. آنها را از پراكندگى و زندگى طفيلى نجات دهيد تا با خانه دار شدن احساس دفاع از وطن هم در آنها زنده شود، لكن در نقشه شهرسازى ، خانه هايتان را به سوى قبله قرار دهيد تا بتوانيد بدون مشكل اقامه نماز كنيد. در ايران بعضى از شهرهايى كه مهندس آن شيخ بهايى بوده كوچه ها و خيابان ها طورى است كه قبله ها مستقيم و بدون انحراف قرار گرفته است . (البتّه معناى ديگرى هم براى قبله در اين آيه شده ، ولى با توجّه به جمله ((اقيموا الصلوة )) همين معنا بهتر است ). حمايت الهى از نمازگزاران اشراف قريش به رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله پيشنهاد كردند كه مسلمانان پابرهنه را از دور خود بران تا ما دور تو جمع شويم . آيه نازل شد: ((واصبر نفسك مع الذين يدعون ربّهم بالغدوة والعشىّ)) اى پيامبر! با كسانى باش كه صبح و عصر خدا را مى خوانند. امام صادق عليه السّلام فرمود: يعنى كسانى كه اهل نمازنند. نماز و قرآن زنده شدن نماز، سبب زنده شدن قرآن است ، زيرا هر نمازگزار مجبور است كه در نمازهاى هفده ركعتى خود روزى ده بار سوره حمد را بخواند و بدنبال آن يكى ديگر از سوره هاى قرآن را. طبيعى است تلاوت دو سوره از قرآن در هر ركعت ، مانع به فراموشى سپرده شدن قرآن در جامعه مى گردد. به علاوه قرآن و نماز بارها در كنار هم آمده اند: ((يتلون كتاب اللّه و اقاموا الصلوة ))(79) كسانى كه قرآن تلاوت مى كنند و نماز به پا مى دارند. ((يمسّكون بالكتاب واقاموا الصلوة ))(80) كسانى كه به قرآن تمسّك كرده و نماز به پا مى دارند. قرآن مارا به نمازدعوت مى كند ونماز ما رابا قرآن آشنا مى سازد. نماز، شباهتى است با فرشتگان نام يكى از سوره هاى قرآن ، ((صافّات )) است . خداوند در اوّلين آيه آن به فرشتگانى كه در صفّ هستند سوگند ياد مى كند. در چند جاى ديگر نيز، قرآن از صفوف فرشتگان و آماده اطاعت بودن آنها سخن به ميان آورده است . نام يكى ديگر از سوره هاى قرآن ، ((صَف )) مى باشد كه در آن هم از رزمندگانى كه با صفوف فشرده در راه خداوند جهاد مى كنند ستايش شده است . اين دو واژه ((صَف )) و ((صافّات )) كه نام دو سوره است نشانه توجّهى است كه قرآن به نظم و انضباط دارد. نمازگزار نيز در صفوف جماعت شباهتى با فرشتگانى پيدا مى كند كه در صفوف بسيار بزرگ قرار دارند. نماز در سراسر قرآن در بزرگ ترين سوره قرآن كه سوره بقره است ، سخن از نماز است ((يقيمون الصلوة )) متّقين نماز به پا مى دارند. در كوچك ترين سوره قرآن نيز از نماز ياد شده است ((فصلّ لربّك وانحر)) اكنون كه ما به تو كوثر و خير زياد داديم پس براى پروردگارت نماز بخوان و شترى نحر نما. هم در اوّلين سوره اى كه نازل شد نماز است و هم در آخرين سوره قرآن نماز مطرح است . نماز همراه با تمام عبادات نماز همراه با روزه آمده است : ((واستعينوا بالصبر و الصلوة ))(81) از صبر و نماز امداد بگيريد. در تفاسير مراد از صبر را روزه دانسته اند. نماز همراه با زكات : ((يقيمون الصلوة و يؤ تون الزكاة ))(82) نماز همراه با حج : ((واتخذوا من مقام ابراهيم مصلّى ))(83) نماز همراه با جهاد: ((و اذا كنت فيهم فاقمت لهم الصلوة ))(84) امام حسين عليه السّلام ظهر عاشورا نماز خواند و در سيماى رزمندگان در قرآن جمله ((العابدون الحامدون ))(85) را مى خوانيم . نماز همراه با امر به معروف : لقمان به فرزندش مى گويد: ((يا بنّى اقم الصلوة واءمر بالمعروف و انه عن المنكر))(86) نماز همراه با عدالت اجتماعى : ((امر ربّى بالقسط واقيموا الصلوة ))(87) نماز همراه با تلاوت قرآن : ((يتلون كتاب اللّه واقامواالصلوة ))(88) نماز همراه با مشورت : ((وامرهم شورى بينهم واقامواالصلوة ))(89) نماز و رحمت در نماز كمتر كلمه اى به اندازه واژه ((رحمت )) بكار رفته است . در آغاز سوره حمد و سوره پس از آن مى گوئيم : ((بسم اللّه الرّحمن الرّحيم ))، بعد از ((الحمدللّه رب العالمين )) مى گوئيم : ((الرّحمن الرّحيم )) ، پس در هر ركعت سه بار عبارت ((الرّحمن الرّحيم )) را بكار مى بريم كه در واقع شش بار كلمه رحمت را تكرار كرده ايم و در هفده ركعت نماز، ده ركعت آن را با حمد و سوره مى خوانيم كه مجموعا شصت مرتبه مى شود. تكرار لغت ((رحمت )) هر روز شصت مرتبه اگر با توجّه و حضور قلب باشد، در فرد و جامعه ، رحمت انسان ها را به جوش مى آورد و اگر رحمت به جوش آمد كمك ها، محبّت ها، تعاون ها، خيرخواهى ها و عفو و گذشت ها ثمره آن خواهد بود و مردمى كه تعاون و رحمت در ميانشان زنده باشد قابليّت دريافت رحمت هاى ويژه اى را خواهند داشت عَنْ على عليه قال : اهل سنّت و پيروى از دوازده امام (ع )
ممكن است بعضى از برادران اهل سنت ما بگويند كه طبق آيات و روايات مذكور، پيامبراكرم صلّى اللّه عليه و آله امرفرموده است كه مابه خمسه طيّبه ((آل عبا)) مراجعه نموده واز آنان پيروى كنيم و آنها عبارتند از خود رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله ، على ، فاطمه ، حسن و حسين عليهم السّلام در حالى كه در مكتب تشيّع ، عترت منحصر به اين حضرات عليهم السّلام نشده و در اين مكتب بعد از حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله پيروى دوازده امام كه همه آنان داراى عصمت مى باشند، واجب است . آيا دليلى بر وجوب تمسك به دوازده امام عليهم السّلام و پيروى از آنان بعد از پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله وجود دارد ؟ در جواب بايد بگوييم كه مسلماً چنين است و در مكتب تشيّع امامت تا روز قيامت ادامه داشته و هرگز قطع نمى شود و بعد از هر امامى كه از دنيا رحلت مى كند، امام ديگرى كه طبق نص امام قبلى جانشين اوست ، بر مسند امامت قرار مى گيرد. در زمان حاضر نيز امامت و رهبرى مسلمين به عهده حضرت امام زمان ، مهدى منتظر حجة بن الحسن العسكرى -ارواحنالتراب مقدمه الشريف الفداء- قرار گرفته است كه دوازدهمين امام از ائمه دوازده گانه و آخرين آنهاست . براى اثبات اين مدعا مى توانيم ادله متعددى بيان كنيم از جمله : 1 - روايتى است كه در كتب برادران اهل سنت ذكر شده و دلالت آن بر وجود فردى از اهل بيت در هر زمان واضح و روشن است ، حديث گر چه به الفاظ مختلف نقل شده اما تواتر معنوى نسبت به آن ثابت است . ما حديث را از ذخائر العقبى تأ ليف طبرى نقل نموده و بعد اسامى كتب ديگرى را كه اين حديث در آنها آمده است ، ذكر مى نماييم : ((عن على عليه السّلام قال : قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله : النجوم امان لاهل السماء، فاذا ذهبت النجوم ذهب اهل السماء و اهل بيتى امان لاهل الارض ، فاذا ذهب اهل بيتى ذهب اهل الارض )).(95) ((على عليه السّلام از پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله نقل مى كند كه آن حضرت فرمود: ستارگان ، امان هستند براى اهل آسمان و وقتى ستاره اى نباشد، اهل آسمان هم از بين مى روند. و اهل بيت من امان هستند براى اهل ارض و ساكنان زمين ، پس زمانى كه از اهل بيت من كسى در روى زمين نباشد، ساكنان زمين نيز نابود خواهند شد)). اين حديث را حاكم در مستدرك الصحيحين (96) با اندك اختلاف در لفظ نقل نموده ، مى گويد: ((اين حديث صحيح الاسناد است )). همچنين حديث مذكور در كنزالعمال (97) والصواعق المحرقه (98) نيز روايت شده است . هيثمى هم در مجمع الزوايد(99) حديث را ذكر نموده ، مى گويد: ((طبرانى نيز اين حديث را نقل كرده است )). مناوى در فيض القدير(100) بعد از نقل حديث در متن ، در شرح چنين مى گويد: ((اين حديث را از مسلمة بن اكوع ، طبرانى و مسدّد و ابن ابى شيبه نيز نقل كرده اند)). 2 - سيد رضى قدّس سرّه از على عليه السّلام در نهج البلاغه روايت مى كند كه آن حضرت فرمود: ((الا ان مثل آل محمد صلّى اللّه عليه و آله كمثل نجوم السماء اذا خوى نجم ، طلع نجم )).(101) ((آگاه باشيد كه اهل بيت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله همانند ستارگان آسمانند، وقتى يك ستاره غروب كند، ستاره ديگرى طلوع خواهد كرد (تا با نور خودش گم گشتگان شب تاريك و ظلمانى را راهنمايى نمايد، پس اگر از اهل بيت هم يكى از دنيا رحلت نمايد، ديگرى جاى او را پر مى كند تا با ارشاد و هدايت خود، گم گشتگان ظلمت آباد ضلالت را به شاهراه هدايت و سعادت ، رهنمون باشد)). 3 - در حديث شريف ثقلين متوجه شديد كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((مادامى كه به قرآن و عترت (كه عبارت از اهل بيت هستند) متمسك باشيد، گمراه نخواهيد شد)). قرآن كه در اين حديث عِدْل اهل بيت قرار گرفته ، تا قيامت هست پس بايد اهل بيت نيز تا قيامت باشند؛ زيرا همان طورى كه گفته شده است : ((حكم الامثال فيما يجوز و فيما لا يجوز واحد؛ دو چيزى كه مثل هم و عِدْل هم از جميع جهات هستند، داراى حكم واحد مى باشند)). آنچه از ابن حجر در تبيين معناى آيه مودّت و حديث ثقلين نقل شد نيز اين مطلب را تاءييد مى كند. 4- از مراجعه به كتب لغت و توجّه به معناى عترت استفاده مى شود كه عترت و اهل بيت عبارت از نسل حضرت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله مى باشند كه تا كنون وجود داشته و بعد از اين هم وجود خواهند داشت . فيومى در مصباح المنير ذيل ماده ((عتر)) مى گويد: ((العترة نسل الانسان ؛ عترت عبارت است از نسل انسان )). قال الازهرى : ((وروى ثعلب عن ابن الاعرابى ان العترة ولد الرجل و ذريّته و عقبه من صلبه ولا تعرف العرب من العترة غير ذلك )).(102) ازهرى مى گويد: ((ثعلب از ابن اعرابى روايت مى كند كه عترت ، فرزندان و نسل مرد است كه از صلب او به دنيا مى آيند و عرب براى عترت ، معناى ديگرى غير از اين معنا نمى شناسد)). ابن منظور نيز ذيل ماده ((عتر)) مى گويد: ((وقال ابن الاعرابى : فعترة النبى صلّى اللّه عليه و آله ولد فاطمة البتول عليهاالسلام )). ((ابن اعرابى مى گويد: عترت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله ذرّيه فاطمه بتول هستند)). و بعد از آنكه چند معناى ديگر براى عترت ذكر مى كند، مى گويد: ((والمشهور المعروف ان عترته اهل بيته و هم الذين حرّمت عليهم الزكاة و الصدقة المفروضة )).(103) ((مشهور و معروف آن است كه عترت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله اهل بيت آن حضرت هستند و آنان عبارتند از كسانى كه زكات و صدقه واجبه بر آنان حرام است )). زبيدى نيز بعد از ذكر چند معنا براى عترت كه تقريباً نزديك به هم هستند، مى گويد: ((والعامة تظنّ انّها ولد الرجل خاصة و ان عترة رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله ولد فاطمة رضى اللّه عنها)).(104) ((عرف ، عترت را عبارت مى دانند از ذرّيه مرد كه از صلب او به دنيا بيايند و عترت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله ذرّيه فاطمه زهرا عليها السّلام هستند، بعد مى گويد: ابن سيده هم قايل به همين قول است )). اگر در اين كلمات دقت شود، ترديدى باقى نخواهد ماند كه مراد از ((عترتى )) كه عِدْل قرآن هست ، همه منتسبين به پيامبر صلّى اللّه عليه و آله يا نزديكان او نيست بلكه عدل قرآن ، آن عترتى است كه مى توانند مرجع مسلمين در احكام دين باشند و آنان منحصرند در ائمه دوازده گانه ؛ زيرا غير آنان اگر هم چيزى دارند از آنان دارند. آقاى سيد محمد صديق حسن بخارى بعد از نقل حديث شريف ثقلين از زيدبن ارقم ، مى گويد: ((اين حديث مبيّن فضيلت اهل بيت عليهم السّلام و بزرگى حق آنان در اسلام است و اينكه آنان قرين قرآنند، در تعظيم و اكرام . و بعد از اين بيان رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله در رابطه با فضيلت و عظمت اهل بيت عليهم السّلام ديگر بيانى وجود نخواهد داشت ؛ زيرا بعد از آبادان قريه اى وجود ندارد (كنايه از اينكه ديگر راه بهانه جويى براى كسى باقى نمى ماند)). بعد مى گويد: ((نزد من ثابت است كه مراد از اهل بيت و عترت در درجه اول كسانى از اقارب پيامبر صلّى اللّه عليه و آله هستند كه در عصر نبوت موجود بودند و لكن اين كلمه شامل مى شود كسانى را كه بعد از آنان به وجود آمدند از اكابر و بزرگان و راهنمايان به سوى علم و عبادت ، مثل ائمه دوازده گانه از عترت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله )). تا آنجا كه مى گويد: ((مراد از اهل بيت در حديث ثقلين ، فقط عترت طاهره و ذرّيه مطهره هستند و اين كلمه شامل ازواج پيامبر نمى شود)).(105) 5 - شيخ احمد بن على شافعى مى گويد: ((حديث ثقلين صحيح است و مراد از آن اين مى باشد كه علمايى از عترت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله براى هميشه تا روز قيامت امر كننده هستند به آنچه در قرآن وجود دارد)).(106) همچنين آقاى محمد بن عبدالباقى در شرحى كه بر كتاب المواهب اللدنية تاءليف حافظ ابن حجر عسقلانى دارد، بعد ازذكر لفظ ((عترت )) مى گويد: ((در اين حديث بعد از اجمال ، تفصيل و بيانى است ؛ يعنى پيامبر صلّى اللّه عليه و آله مى خواهد بفرمايد: اگر شما اوامر قرآن را پذيرفتيد و از نواهى آن اجتناب كرديد و هدايت شديد به هدايت عترت من و اقتدا به سيره آنان نموديد، گمراه نخواهيد شد)). بعد از قرطبى نقل مى كند كه اين وصيّت و تاءكيد عظيم اقتضا مى كند وجوب احترام آل آن حضرت صلّى اللّه عليه و آله و اكرام و محبت آنان را، مانند وجود ديگر فرايض كه عذرى براى احدى در تخلّف از آن نيست . مخصوصاً كه خصوصيت آل نسبت به پيامبر صلّى اللّه عليه و آله معلوم و طورى است كه آنان جزء آن حضرت صلّى اللّه عليه و آله هستند، چنانكه خود آن حضرت فرمود: ((فاطمة بضعة منّى ؛ فاطمه پاره اى از (وجود) من است )). او از شريف سمهودى نقل مى كند كه : ((اين خبر به ما مى فهماند كه در هر زمان تا به قيام قيامت كسى از عترت كه به او متمسك شويم ، وجود دارد همان طورى كه قرآن تا روز قيامت وجود خواهد داشت ، پس اگر اهل بيت نباشند، اهل ارض هم نخواهند بود)). همچنين وى از زرقانى نقل مى كند كه در شرح اين حديث گفته است : ((اينكه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله اول فرمود: انى تارك فيكم الثقلين ، اشاره ، بلكه تصريح است به اينكه قرآن و اهل بيت بعد از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله تواءم هستند و آن حضرت صلّى اللّه عليه و آله امتش را وصيّت نمود به خوش رفتارى با قرآن و عترت و اينكه حق اين دو را ضايع ننموده و در امور دين به آنان مراجعه كنند . اما به قرآن مراجعه كنند؛ چون معدن علوم دينيه و اسرار و حكم شرعيه و كنوز و گنجهاى حقايق و معرفت و دقايق است . و به عترت تمسك جويند؛ چون وقتى عنصر وجودى انسان پاك باشد، به او كمك مى كند در فهم دقايق دينى ، پس پاكى فطرت آدمى و طبيعت او موجب مى شود كه شخص داراى حُسن خلق باشد، و محاسن اخلاقى هم ايجاب مى كند صفاى قلب و پاك بودن دل را از ناپاكى و پليديها (يعنى اهل بيت عليهم السّلام چون داراى عنصر و طينت پاك هستند، پس بر ما واجب است از آنان پيروى كنيم )). بعد زرقانى مى گويد: ((و اين وصيت را پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله مؤ كّد و تقويت نمود به اين جمله : فانظروا بماذا تخلفونى فيهما؛ پس ببينيد چگونه حرف مرا نسبت به آن دو عمل خواهيد كرد (يعنى يا قرآن و عترت را متابعت و پيروى مى كنيد تا مرا خوشحال بسازيد، يا اينكه مخالفت آن دو را نموده و مرا ناراحت مى كنيد)).(107) 6 - رواياتى از حضرت رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله در كتب معتبره برادران اهل سنت ما موجود است كه دلالت آن بر امامت ائمه دوازده گانه و وجوب پيروى مسلمانان از آنان كاملاً واضح و روشن است . البته روايات منقوله در مجاميع حديثى برادران اهل سنت از نظر الفاظ، داراى اختلاف كمى هستند، اما همه آن احاديث يك معنا و مطلب را ارائه مى دهند كه مثبت امامت دوازده امام عليهم السّلام بعد از نبى اكرم صلّى اللّه عليه و آله مى باشد. مسلم در صحيح ، كتاب امارت در باب اينكه مردم همه تابع قريش اند، به دو سند از جابر بن سمره نقل مى كند كه : ((دخلت مع ابى على النبى صلّى اللّه عليه و آله فسمعته يقول : انّ هذا الامر لاينقضى حتّى يمضى فيهم اثناعشر خليفة . قال : ثمّ تكلّم بكلام خفى علَىَّ. قال فقلت لابى : ما قال ؟ قال : كلهم من قريش )).(108) ((جابر بن سمره مى گويد: با پدرم ، خدمت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله شرفياب شديم ، شنيدم كه آن حضرت مى فرمود: اين دين منقضى نمى شود و به آخر نمى رسد، تا اينكه دوازده خليفه يكى بعد از ديگرى خلافت نمايند و ارشاد و هدايت مردم را عهده دار شوند، جابر مى گويد: بعد پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله سخنى فرمود كه من درست متوجه نشدم ، از پدرم پرسيدم رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله چه فرمودند؟ گفت : پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: تمام آن دوازده نفر از قريش مى باشند)). حاكم نيشابورى به سندش از مسروق روايت مى كند كه گفت : ((كنّا جلوساً ليلة عند عبداللّه يقرئنا القرآن فساءله رجلٌ، فقال : يا اباعبدالرحمن ! هل ساءلتم رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله كم يملك هذه الامة من خليفة فقال عبداللّه ما ساءلنى عن هذا احد منذ قدمت العراق قبلك ، قال : ساءلناه ، فقال : اثناعشر عدة نقباء بنى اسرائيل )).(109) ((شبى خدمت عبداللّه بن مسعود (كه از اصحاب پيامبر صلّى اللّه عليه و آله هست ) نشسته بوديم و او براى ما قرآن قرائت مى كرد، پس مردى برخاست و خطاب به عبداللّه گفت : اى اباعبدالرحمن ! (كنيه عبداللّه بن مسعود) آيا شما از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله هيچ گاه سؤ ال كرديد كه چند نفر در اين امت به عنوان خليفه و جانشين آن حضرت بعد از او خواهند بود؟ عبداللّه گفت : اين مطلب را از وقتى كه به عراق آمده ام كسى غير از تو از من نپرسيده است ، بلى ما از آن حضرت پرسيديم و آن حضرت صلّى اللّه عليه و آله در جواب فرمود: تعداد خلفاى بعد از من دوازده نفرند مطابق عدد نقباى (سرپرستان ) بنى اسرائيل )). احمد بن حنبل (110) از جابر بن سمره روايت مى كند كه : پيامبر اسلام صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((لايزال الدين قائماً حتى يكون اثنا عشر خليفة من قريش ؛ اين دين براى هميشه باقى خواهد بود تا دوازده نفر از قريش بر آن خلافت كنند)). وى به نقل از جابر بن سمره مى افزايد كه : ((سمعت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله او قال صلّى اللّه عليه و آله : يكون بعدى اثنا عشر خليفة كلهم من قريش (111) ؛ از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله شنيدم يا آن حضرت صلّى اللّه عليه و آله فرمود: بعد از من دوازده نفر خليفه خواهند بود كه همه از قريش مى باشند)). متقى هندى روايت فوق را با اين لفظ نقل مى كند: ((يكون لهذه الامة اثناعشر قيماً، لايضرّهم من خذلهم ، كلهم من قريش )).(112) ((اين امت دوازده قيّم دارند كه تبعيت نكردن كسى از آنان ، آسيبى به خلافتشان وارد نمى كند و همه از قريشند)). قابل ذكر است كه هيثمى وقتى اين حديث را ذكر مى كند، مى گويد: ((وقال لايضرهم عداوة من عاداهم ، فالتفت خلفى ، فاذا أ نا بعمر بن الخطاب فى اناس ، فاثبتوا لى الحديث كما سمعت )).(113) ((جابر مى گويد: پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: عداوت كسانى كه با آنان دشمن هستند، ضررى به آنان وارد نمى كند، بعد مى گويد: پشت سرم را نگاه كردم ، ديدم عمر بن خطاب با عده اى مى آيند، پس آنان نيز حديث را همان طور كه شنيده بودم برايم بيان كردند)). حافظ سليمان قندوزى حنفى (114) بعد از نقل حديث فوق الذكر از كتب معتبره اهل سنت ، گفتار بعضى از محققين را در رابطه با شرح و توضيح اين حديث ، نقل مى نمايد كه ترجمه آن به فارسى چنين است : بعضى از محققين مى گويند: ((رواياتى كه دلالت دارند بر اينكه بعد از حضرت رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله خلفاى آن حضرت دوازده نفر مى باشند، مشهور و از طرق كثيره روايت شده است ، پس با گذشت زمان و شناسايى كون و مكان ، مى دانيم كه مراد حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله از اين احاديث همين دوازده امام از اهل بيت آن حضرت است ؛ زيرا ممكن نيست اين حديث را حمل كنيم بر خلفايى كه از ميان اصحاب ، بعد از آن حضرت خلافت نمودند، چون عده آنها به دوازده نمى رسد؛ چنانكه امكان ندارد اين روايات بر سلاطين اموى تطبيق گردد؛ زيرا آنان از دوازده نفر بيشترند. و همه ايشان جز عمر بن عبدالعزيز، ظالم و سفاك بوده اند. از طرفى هم بنى هاشمى نيستند و پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله - چنانكه در روايت عبد الملك بن جابر آمده است - فرمود: همه آن دوازده نفر از بنى هاشمند؛ و اينكه حضرت آهسته صحبت فرموده طورى كه راوى خبر متوجه نشده بوده ، خود دلالت براين مدّعا دارد؛ زيرا مردم از خلافت بنى هاشم خوششان نمى آمد، همچنين تطبيق اين روايات بر سلاطين عباسى هم درست نيست ؛ چون آنها علاوه براينكه ازدوازده نفربيشترند، آيه مباركه (... قُل لاَّ اءَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ اءَجْرًا إِلا الْمَوَدَّةَ فِى الْقُرْبَى ...)(115) ، و حديث شريف كسا را بسيار كم رعايت كردند (بلكه اصلاً رعايت نكرده اند)). بعد مى گويد: ((پس بايد حتماً حمل شود بر دوازده امامى كه از ميان اهل بيت و عترت رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله برخاسته اند؛ زيرا آنان داناتر، بزرگوارتر، زاهدتر، متقى تر و از نظر حسب و نسب بالاتر و نزد خداى متعال گرامى تر از اهل زمان خودشان هستند، علومى كه درسينه هاى آنان مى باشد، همه متصل است به جدّ بزرگوارشان از طريق وراثت و لدنيّت )). سپس حافظ سليمان قندوزى حنفى مى گويد: ((اين چنين مى شناسند آنان را اهل علم و تحقيق و كشف و توفيق )). اين مطلب را كه خلفاى پيامبر همين امامان دوازده گانه هستند، تاءييد مى كند و رجحان مى دهد حديث ثقلين واحاديث كثيره اى كه در اين كتاب (ينابيع الموده ) و غير اين كتاب از كتب معتبره ديگر ذكر شده است .(116) اهل سنّت و پيروى از دوازده امام (ع )
ممكن است بعضى از برادران اهل سنت ما بگويند كه طبق آيات و روايات مذكور، پيامبراكرم صلّى اللّه عليه و آله امرفرموده است كه مابه خمسه طيّبه ((آل عبا)) مراجعه نموده واز آنان پيروى كنيم و آنها عبارتند از خود رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله ، على ، فاطمه ، حسن و حسين عليهم السّلام در حالى كه در مكتب تشيّع ، عترت منحصر به اين حضرات عليهم السّلام نشده و در اين مكتب بعد از حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله پيروى دوازده امام كه همه آنان داراى عصمت مى باشند، واجب است . آيا دليلى بر وجوب تمسك به دوازده امام عليهم السّلام و پيروى از آنان بعد از پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله وجود دارد ؟ در جواب بايد بگوييم كه مسلماً چنين است و در مكتب تشيّع امامت تا روز قيامت ادامه داشته و هرگز قطع نمى شود و بعد از هر امامى كه از دنيا رحلت مى كند، امام ديگرى كه طبق نص امام قبلى جانشين اوست ، بر مسند امامت قرار مى گيرد. در زمان حاضر نيز امامت و رهبرى مسلمين به عهده حضرت امام زمان ، مهدى منتظر حجة بن الحسن العسكرى -ارواحنالتراب مقدمه الشريف الفداء- قرار گرفته است كه دوازدهمين امام از ائمه دوازده گانه و آخرين آنهاست . براى اثبات اين مدعا مى توانيم ادله متعددى بيان كنيم از جمله : 1 - روايتى است كه در كتب برادران اهل سنت ذكر شده و دلالت آن بر وجود فردى از اهل بيت در هر زمان واضح و روشن است ، حديث گر چه به الفاظ مختلف نقل شده اما تواتر معنوى نسبت به آن ثابت است . ما حديث را از ذخائر العقبى تأ ليف طبرى نقل نموده و بعد اسامى كتب ديگرى را كه اين حديث در آنها آمده است ، ذكر مى نماييم : ((عن على عليه السّلام قال : قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله : النجوم امان لاهل السماء، فاذا ذهبت النجوم ذهب اهل السماء و اهل بيتى امان لاهل الارض ، فاذا ذهب اهل بيتى ذهب اهل الارض )).(95) ((على عليه السّلام از پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله نقل مى كند كه آن حضرت فرمود: ستارگان ، امان هستند براى اهل آسمان و وقتى ستاره اى نباشد، اهل آسمان هم از بين مى روند. و اهل بيت من امان هستند براى اهل ارض و ساكنان زمين ، پس زمانى كه از اهل بيت من كسى در روى زمين نباشد، ساكنان زمين نيز نابود خواهند شد)). اين حديث را حاكم در مستدرك الصحيحين (96) با اندك اختلاف در لفظ نقل نموده ، مى گويد: ((اين حديث صحيح الاسناد است )). همچنين حديث مذكور در كنزالعمال (97) والصواعق المحرقه (98) نيز روايت شده است . هيثمى هم در مجمع الزوايد(99) حديث را ذكر نموده ، مى گويد: ((طبرانى نيز اين حديث را نقل كرده است )). مناوى در فيض القدير(100) بعد از نقل حديث در متن ، در شرح چنين مى گويد: ((اين حديث را از مسلمة بن اكوع ، طبرانى و مسدّد و ابن ابى شيبه نيز نقل كرده اند)). 2 - سيد رضى قدّس سرّه از على عليه السّلام در نهج البلاغه روايت مى كند كه آن حضرت فرمود: ((الا ان مثل آل محمد صلّى اللّه عليه و آله كمثل نجوم السماء اذا خوى نجم ، طلع نجم )).(101) ((آگاه باشيد كه اهل بيت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله همانند ستارگان آسمانند، وقتى يك ستاره غروب كند، ستاره ديگرى طلوع خواهد كرد (تا با نور خودش گم گشتگان شب تاريك و ظلمانى را راهنمايى نمايد، پس اگر از اهل بيت هم يكى از دنيا رحلت نمايد، ديگرى جاى او را پر مى كند تا با ارشاد و هدايت خود، گم گشتگان ظلمت آباد ضلالت را به شاهراه هدايت و سعادت ، رهنمون باشد)). 3 - در حديث شريف ثقلين متوجه شديد كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((مادامى كه به قرآن و عترت (كه عبارت از اهل بيت هستند) متمسك باشيد، گمراه نخواهيد شد)). قرآن كه در اين حديث عِدْل اهل بيت قرار گرفته ، تا قيامت هست پس بايد اهل بيت نيز تا قيامت باشند؛ زيرا همان طورى كه گفته شده است : ((حكم الامثال فيما يجوز و فيما لا يجوز واحد؛ دو چيزى كه مثل هم و عِدْل هم از جميع جهات هستند، داراى حكم واحد مى باشند)). آنچه از ابن حجر در تبيين معناى آيه مودّت و حديث ثقلين نقل شد نيز اين مطلب را تاءييد مى كند. 4- از مراجعه به كتب لغت و توجّه به معناى عترت استفاده مى شود كه عترت و اهل بيت عبارت از نسل حضرت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله مى باشند كه تا كنون وجود داشته و بعد از اين هم وجود خواهند داشت . فيومى در مصباح المنير ذيل ماده ((عتر)) مى گويد: ((العترة نسل الانسان ؛ عترت عبارت است از نسل انسان )). قال الازهرى : ((وروى ثعلب عن ابن الاعرابى ان العترة ولد الرجل و ذريّته و عقبه من صلبه ولا تعرف العرب من العترة غير ذلك )).(102) ازهرى مى گويد: ((ثعلب از ابن اعرابى روايت مى كند كه عترت ، فرزندان و نسل مرد است كه از صلب او به دنيا مى آيند و عرب براى عترت ، معناى ديگرى غير از اين معنا نمى شناسد)). ابن منظور نيز ذيل ماده ((عتر)) مى گويد: ((وقال ابن الاعرابى : فعترة النبى صلّى اللّه عليه و آله ولد فاطمة البتول عليهاالسلام )). ((ابن اعرابى مى گويد: عترت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله ذرّيه فاطمه بتول هستند)). و بعد از آنكه چند معناى ديگر براى عترت ذكر مى كند، مى گويد: ((والمشهور المعروف ان عترته اهل بيته و هم الذين حرّمت عليهم الزكاة و الصدقة المفروضة )).(103) ((مشهور و معروف آن است كه عترت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله اهل بيت آن حضرت هستند و آنان عبارتند از كسانى كه زكات و صدقه واجبه بر آنان حرام است )). زبيدى نيز بعد از ذكر چند معنا براى عترت كه تقريباً نزديك به هم هستند، مى گويد: ((والعامة تظنّ انّها ولد الرجل خاصة و ان عترة رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله ولد فاطمة رضى اللّه عنها)).(104) ((عرف ، عترت را عبارت مى دانند از ذرّيه مرد كه از صلب او به دنيا بيايند و عترت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله ذرّيه فاطمه زهرا عليها السّلام هستند، بعد مى گويد: ابن سيده هم قايل به همين قول است )). اگر در اين كلمات دقت شود، ترديدى باقى نخواهد ماند كه مراد از ((عترتى )) كه عِدْل قرآن هست ، همه منتسبين به پيامبر صلّى اللّه عليه و آله يا نزديكان او نيست بلكه عدل قرآن ، آن عترتى است كه مى توانند مرجع مسلمين در احكام دين باشند و آنان منحصرند در ائمه دوازده گانه ؛ زيرا غير آنان اگر هم چيزى دارند از آنان دارند. آقاى سيد محمد صديق حسن بخارى بعد از نقل حديث شريف ثقلين از زيدبن ارقم ، مى گويد: ((اين حديث مبيّن فضيلت اهل بيت عليهم السّلام و بزرگى حق آنان در اسلام است و اينكه آنان قرين قرآنند، در تعظيم و اكرام . و بعد از اين بيان رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله در رابطه با فضيلت و عظمت اهل بيت عليهم السّلام ديگر بيانى وجود نخواهد داشت ؛ زيرا بعد از آبادان قريه اى وجود ندارد (كنايه از اينكه ديگر راه بهانه جويى براى كسى باقى نمى ماند)). بعد مى گويد: ((نزد من ثابت است كه مراد از اهل بيت و عترت در درجه اول كسانى از اقارب پيامبر صلّى اللّه عليه و آله هستند كه در عصر نبوت موجود بودند و لكن اين كلمه شامل مى شود كسانى را كه بعد از آنان به وجود آمدند از اكابر و بزرگان و راهنمايان به سوى علم و عبادت ، مثل ائمه دوازده گانه از عترت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله )). تا آنجا كه مى گويد: ((مراد از اهل بيت در حديث ثقلين ، فقط عترت طاهره و ذرّيه مطهره هستند و اين كلمه شامل ازواج پيامبر نمى شود)).(105) 5 - شيخ احمد بن على شافعى مى گويد: ((حديث ثقلين صحيح است و مراد از آن اين مى باشد كه علمايى از عترت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله براى هميشه تا روز قيامت امر كننده هستند به آنچه در قرآن وجود دارد)).(106) همچنين آقاى محمد بن عبدالباقى در شرحى كه بر كتاب المواهب اللدنية تاءليف حافظ ابن حجر عسقلانى دارد، بعد ازذكر لفظ ((عترت )) مى گويد: ((در اين حديث بعد از اجمال ، تفصيل و بيانى است ؛ يعنى پيامبر صلّى اللّه عليه و آله مى خواهد بفرمايد: اگر شما اوامر قرآن را پذيرفتيد و از نواهى آن اجتناب كرديد و هدايت شديد به هدايت عترت من و اقتدا به سيره آنان نموديد، گمراه نخواهيد شد)). بعد از قرطبى نقل مى كند كه اين وصيّت و تاءكيد عظيم اقتضا مى كند وجوب احترام آل آن حضرت صلّى اللّه عليه و آله و اكرام و محبت آنان را، مانند وجود ديگر فرايض كه عذرى براى احدى در تخلّف از آن نيست . مخصوصاً كه خصوصيت آل نسبت به پيامبر صلّى اللّه عليه و آله معلوم و طورى است كه آنان جزء آن حضرت صلّى اللّه عليه و آله هستند، چنانكه خود آن حضرت فرمود: ((فاطمة بضعة منّى ؛ فاطمه پاره اى از (وجود) من است )). او از شريف سمهودى نقل مى كند كه : ((اين خبر به ما مى فهماند كه در هر زمان تا به قيام قيامت كسى از عترت كه به او متمسك شويم ، وجود دارد همان طورى كه قرآن تا روز قيامت وجود خواهد داشت ، پس اگر اهل بيت نباشند، اهل ارض هم نخواهند بود)). همچنين وى از زرقانى نقل مى كند كه در شرح اين حديث گفته است : ((اينكه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله اول فرمود: انى تارك فيكم الثقلين ، اشاره ، بلكه تصريح است به اينكه قرآن و اهل بيت بعد از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله تواءم هستند و آن حضرت صلّى اللّه عليه و آله امتش را وصيّت نمود به خوش رفتارى با قرآن و عترت و اينكه حق اين دو را ضايع ننموده و در امور دين به آنان مراجعه كنند . اما به قرآن مراجعه كنند؛ چون معدن علوم دينيه و اسرار و حكم شرعيه و كنوز و گنجهاى حقايق و معرفت و دقايق است . و به عترت تمسك جويند؛ چون وقتى عنصر وجودى انسان پاك باشد، به او كمك مى كند در فهم دقايق دينى ، پس پاكى فطرت آدمى و طبيعت او موجب مى شود كه شخص داراى حُسن خلق باشد، و محاسن اخلاقى هم ايجاب مى كند صفاى قلب و پاك بودن دل را از ناپاكى و پليديها (يعنى اهل بيت عليهم السّلام چون داراى عنصر و طينت پاك هستند، پس بر ما واجب است از آنان پيروى كنيم )). بعد زرقانى مى گويد: ((و اين وصيت را پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله مؤ كّد و تقويت نمود به اين جمله : فانظروا بماذا تخلفونى فيهما؛ پس ببينيد چگونه حرف مرا نسبت به آن دو عمل خواهيد كرد (يعنى يا قرآن و عترت را متابعت و پيروى مى كنيد تا مرا خوشحال بسازيد، يا اينكه مخالفت آن دو را نموده و مرا ناراحت مى كنيد)).(107) 6 - رواياتى از حضرت رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله در كتب معتبره برادران اهل سنت ما موجود است كه دلالت آن بر امامت ائمه دوازده گانه و وجوب پيروى مسلمانان از آنان كاملاً واضح و روشن است . البته روايات منقوله در مجاميع حديثى برادران اهل سنت از نظر الفاظ، داراى اختلاف كمى هستند، اما همه آن احاديث يك معنا و مطلب را ارائه مى دهند كه مثبت امامت دوازده امام عليهم السّلام بعد از نبى اكرم صلّى اللّه عليه و آله مى باشد. مسلم در صحيح ، كتاب امارت در باب اينكه مردم همه تابع قريش اند، به دو سند از جابر بن سمره نقل مى كند كه : ((دخلت مع ابى على النبى صلّى اللّه عليه و آله فسمعته يقول : انّ هذا الامر لاينقضى حتّى يمضى فيهم اثناعشر خليفة . قال : ثمّ تكلّم بكلام خفى علَىَّ. قال فقلت لابى : ما قال ؟ قال : كلهم من قريش )).(108) ((جابر بن سمره مى گويد: با پدرم ، خدمت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله شرفياب شديم ، شنيدم كه آن حضرت مى فرمود: اين دين منقضى نمى شود و به آخر نمى رسد، تا اينكه دوازده خليفه يكى بعد از ديگرى خلافت نمايند و ارشاد و هدايت مردم را عهده دار شوند، جابر مى گويد: بعد پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله سخنى فرمود كه من درست متوجه نشدم ، از پدرم پرسيدم رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله چه فرمودند؟ گفت : پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: تمام آن دوازده نفر از قريش مى باشند)). حاكم نيشابورى به سندش از مسروق روايت مى كند كه گفت : ((كنّا جلوساً ليلة عند عبداللّه يقرئنا القرآن فساءله رجلٌ، فقال : يا اباعبدالرحمن ! هل ساءلتم رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله كم يملك هذه الامة من خليفة فقال عبداللّه ما ساءلنى عن هذا احد منذ قدمت العراق قبلك ، قال : ساءلناه ، فقال : اثناعشر عدة نقباء بنى اسرائيل )).(109) ((شبى خدمت عبداللّه بن مسعود (كه از اصحاب پيامبر صلّى اللّه عليه و آله هست ) نشسته بوديم و او براى ما قرآن قرائت مى كرد، پس مردى برخاست و خطاب به عبداللّه گفت : اى اباعبدالرحمن ! (كنيه عبداللّه بن مسعود) آيا شما از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله هيچ گاه سؤ ال كرديد كه چند نفر در اين امت به عنوان خليفه و جانشين آن حضرت بعد از او خواهند بود؟ عبداللّه گفت : اين مطلب را از وقتى كه به عراق آمده ام كسى غير از تو از من نپرسيده است ، بلى ما از آن حضرت پرسيديم و آن حضرت صلّى اللّه عليه و آله در جواب فرمود: تعداد خلفاى بعد از من دوازده نفرند مطابق عدد نقباى (سرپرستان ) بنى اسرائيل )). احمد بن حنبل (110) از جابر بن سمره روايت مى كند كه : پيامبر اسلام صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((لايزال الدين قائماً حتى يكون اثنا عشر خليفة من قريش ؛ اين دين براى هميشه باقى خواهد بود تا دوازده نفر از قريش بر آن خلافت كنند)). وى به نقل از جابر بن سمره مى افزايد كه : ((سمعت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله او قال صلّى اللّه عليه و آله : يكون بعدى اثنا عشر خليفة كلهم من قريش (111) ؛ از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله شنيدم يا آن حضرت صلّى اللّه عليه و آله فرمود: بعد از من دوازده نفر خليفه خواهند بود كه همه از قريش مى باشند)). متقى هندى روايت فوق را با اين لفظ نقل مى كند: ((يكون لهذه الامة اثناعشر قيماً، لايضرّهم من خذلهم ، كلهم من قريش )).(112) ((اين امت دوازده قيّم دارند كه تبعيت نكردن كسى از آنان ، آسيبى به خلافتشان وارد نمى كند و همه از قريشند)). قابل ذكر است كه هيثمى وقتى اين حديث را ذكر مى كند، مى گويد: ((وقال لايضرهم عداوة من عاداهم ، فالتفت خلفى ، فاذا أ نا بعمر بن الخطاب فى اناس ، فاثبتوا لى الحديث كما سمعت )).(113) ((جابر مى گويد: پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: عداوت كسانى كه با آنان دشمن هستند، ضررى به آنان وارد نمى كند، بعد مى گويد: پشت سرم را نگاه كردم ، ديدم عمر بن خطاب با عده اى مى آيند، پس آنان نيز حديث را همان طور كه شنيده بودم برايم بيان كردند)). حافظ سليمان قندوزى حنفى (114) بعد از نقل حديث فوق الذكر از كتب معتبره اهل سنت ، گفتار بعضى از محققين را در رابطه با شرح و توضيح اين حديث ، نقل مى نمايد كه ترجمه آن به فارسى چنين است : بعضى از محققين مى گويند: ((رواياتى كه دلالت دارند بر اينكه بعد از حضرت رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله خلفاى آن حضرت دوازده نفر مى باشند، مشهور و از طرق كثيره روايت شده است ، پس با گذشت زمان و شناسايى كون و مكان ، مى دانيم كه مراد حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله از اين احاديث همين دوازده امام از اهل بيت آن حضرت است ؛ زيرا ممكن نيست اين حديث را حمل كنيم بر خلفايى كه از ميان اصحاب ، بعد از آن حضرت خلافت نمودند، چون عده آنها به دوازده نمى رسد؛ چنانكه امكان ندارد اين روايات بر سلاطين اموى تطبيق گردد؛ زيرا آنان از دوازده نفر بيشترند. و همه ايشان جز عمر بن عبدالعزيز، ظالم و سفاك بوده اند. از طرفى هم بنى هاشمى نيستند و پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله - چنانكه در روايت عبد الملك بن جابر آمده است - فرمود: همه آن دوازده نفر از بنى هاشمند؛ و اينكه حضرت آهسته صحبت فرموده طورى كه راوى خبر متوجه نشده بوده ، خود دلالت براين مدّعا دارد؛ زيرا مردم از خلافت بنى هاشم خوششان نمى آمد، همچنين تطبيق اين روايات بر سلاطين عباسى هم درست نيست ؛ چون آنها علاوه براينكه ازدوازده نفربيشترند، آيه مباركه (... قُل لاَّ اءَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ اءَجْرًا إِلا الْمَوَدَّةَ فِى الْقُرْبَى ...)(115) ، و حديث شريف كسا را بسيار كم رعايت كردند (بلكه اصلاً رعايت نكرده اند)). بعد مى گويد: ((پس بايد حتماً حمل شود بر دوازده امامى كه از ميان اهل بيت و عترت رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله برخاسته اند؛ زيرا آنان داناتر، بزرگوارتر، زاهدتر، متقى تر و از نظر حسب و نسب بالاتر و نزد خداى متعال گرامى تر از اهل زمان خودشان هستند، علومى كه درسينه هاى آنان مى باشد، همه متصل است به جدّ بزرگوارشان از طريق وراثت و لدنيّت )). سپس حافظ سليمان قندوزى حنفى مى گويد: ((اين چنين مى شناسند آنان را اهل علم و تحقيق و كشف و توفيق )). اين مطلب را كه خلفاى پيامبر همين امامان دوازده گانه هستند، تاءييد مى كند و رجحان مى دهد حديث ثقلين واحاديث كثيره اى كه در اين كتاب (ينابيع الموده ) و غير اين كتاب از كتب معتبره ديگر ذكر شده است .(116) آيه مودّت و وجوب پيروى از اهل بيت (ع ) اهل سنّت و پيروى از دوازده امام (ع )
ممكن است بعضى از برادران اهل سنت ما بگويند كه طبق آيات و روايات مذكور، پيامبراكرم صلّى اللّه عليه و آله امرفرموده است كه مابه خمسه طيّبه ((آل عبا)) مراجعه نموده واز آنان پيروى كنيم و آنها عبارتند از خود رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله ، على ، فاطمه ، حسن و حسين عليهم السّلام در حالى كه در مكتب تشيّع ، عترت منحصر به اين حضرات عليهم السّلام نشده و در اين مكتب بعد از حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله پيروى دوازده امام كه همه آنان داراى عصمت مى باشند، واجب است . آيا دليلى بر وجوب تمسك به دوازده امام عليهم السّلام و پيروى از آنان بعد از پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله وجود دارد ؟ در جواب بايد بگوييم كه مسلماً چنين است و در مكتب تشيّع امامت تا روز قيامت ادامه داشته و هرگز قطع نمى شود و بعد از هر امامى كه از دنيا رحلت مى كند، امام ديگرى كه طبق نص امام قبلى جانشين اوست ، بر مسند امامت قرار مى گيرد. در زمان حاضر نيز امامت و رهبرى مسلمين به عهده حضرت امام زمان ، مهدى منتظر حجة بن الحسن العسكرى -ارواحنالتراب مقدمه الشريف الفداء- قرار گرفته است كه دوازدهمين امام از ائمه دوازده گانه و آخرين آنهاست . براى اثبات اين مدعا مى توانيم ادله متعددى بيان كنيم از جمله : 1 - روايتى است كه در كتب برادران اهل سنت ذكر شده و دلالت آن بر وجود فردى از اهل بيت در هر زمان واضح و روشن است ، حديث گر چه به الفاظ مختلف نقل شده اما تواتر معنوى نسبت به آن ثابت است . ما حديث را از ذخائر العقبى تأ ليف طبرى نقل نموده و بعد اسامى كتب ديگرى را كه اين حديث در آنها آمده است ، ذكر مى نماييم : ((عن على عليه السّلام قال : قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله : النجوم امان لاهل السماء، فاذا ذهبت النجوم ذهب اهل السماء و اهل بيتى امان لاهل الارض ، فاذا ذهب اهل بيتى ذهب اهل الارض )).(95) ((على عليه السّلام از پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله نقل مى كند كه آن حضرت فرمود: ستارگان ، امان هستند براى اهل آسمان و وقتى ستاره اى نباشد، اهل آسمان هم از بين مى روند. و اهل بيت من امان هستند براى اهل ارض و ساكنان زمين ، پس زمانى كه از اهل بيت من كسى در روى زمين نباشد، ساكنان زمين نيز نابود خواهند شد)). اين حديث را حاكم در مستدرك الصحيحين (96) با اندك اختلاف در لفظ نقل نموده ، مى گويد: ((اين حديث صحيح الاسناد است )). همچنين حديث مذكور در كنزالعمال (97) والصواعق المحرقه (98) نيز روايت شده است . هيثمى هم در مجمع الزوايد(99) حديث را ذكر نموده ، مى گويد: ((طبرانى نيز اين حديث را نقل كرده است )). مناوى در فيض القدير(100) بعد از نقل حديث در متن ، در شرح چنين مى گويد: ((اين حديث را از مسلمة بن اكوع ، طبرانى و مسدّد و ابن ابى شيبه نيز نقل كرده اند)). 2 - سيد رضى قدّس سرّه از على عليه السّلام در نهج البلاغه روايت مى كند كه آن حضرت فرمود: ((الا ان مثل آل محمد صلّى اللّه عليه و آله كمثل نجوم السماء اذا خوى نجم ، طلع نجم )).(101) ((آگاه باشيد كه اهل بيت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله همانند ستارگان آسمانند، وقتى يك ستاره غروب كند، ستاره ديگرى طلوع خواهد كرد (تا با نور خودش گم گشتگان شب تاريك و ظلمانى را راهنمايى نمايد، پس اگر از اهل بيت هم يكى از دنيا رحلت نمايد، ديگرى جاى او را پر مى كند تا با ارشاد و هدايت خود، گم گشتگان ظلمت آباد ضلالت را به شاهراه هدايت و سعادت ، رهنمون باشد)). 3 - در حديث شريف ثقلين متوجه شديد كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((مادامى كه به قرآن و عترت (كه عبارت از اهل بيت هستند) متمسك باشيد، گمراه نخواهيد شد)). قرآن كه در اين حديث عِدْل اهل بيت قرار گرفته ، تا قيامت هست پس بايد اهل بيت نيز تا قيامت باشند؛ زيرا همان طورى كه گفته شده است : ((حكم الامثال فيما يجوز و فيما لا يجوز واحد؛ دو چيزى كه مثل هم و عِدْل هم از جميع جهات هستند، داراى حكم واحد مى باشند)). آنچه از ابن حجر در تبيين معناى آيه مودّت و حديث ثقلين نقل شد نيز اين مطلب را تاءييد مى كند. 4- از مراجعه به كتب لغت و توجّه به معناى عترت استفاده مى شود كه عترت و اهل بيت عبارت از نسل حضرت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله مى باشند كه تا كنون وجود داشته و بعد از اين هم وجود خواهند داشت . فيومى در مصباح المنير ذيل ماده ((عتر)) مى گويد: ((العترة نسل الانسان ؛ عترت عبارت است از نسل انسان )). قال الازهرى : ((وروى ثعلب عن ابن الاعرابى ان العترة ولد الرجل و ذريّته و عقبه من صلبه ولا تعرف العرب من العترة غير ذلك )).(102) ازهرى مى گويد: ((ثعلب از ابن اعرابى روايت مى كند كه عترت ، فرزندان و نسل مرد است كه از صلب او به دنيا مى آيند و عرب براى عترت ، معناى ديگرى غير از اين معنا نمى شناسد)). ابن منظور نيز ذيل ماده ((عتر)) مى گويد: ((وقال ابن الاعرابى : فعترة النبى صلّى اللّه عليه و آله ولد فاطمة البتول عليهاالسلام )). ((ابن اعرابى مى گويد: عترت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله ذرّيه فاطمه بتول هستند)). و بعد از آنكه چند معناى ديگر براى عترت ذكر مى كند، مى گويد: ((والمشهور المعروف ان عترته اهل بيته و هم الذين حرّمت عليهم الزكاة و الصدقة المفروضة )).(103) ((مشهور و معروف آن است كه عترت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله اهل بيت آن حضرت هستند و آنان عبارتند از كسانى كه زكات و صدقه واجبه بر آنان حرام است )). زبيدى نيز بعد از ذكر چند معنا براى عترت كه تقريباً نزديك به هم هستند، مى گويد: ((والعامة تظنّ انّها ولد الرجل خاصة و ان عترة رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله ولد فاطمة رضى اللّه عنها)).(104) ((عرف ، عترت را عبارت مى دانند از ذرّيه مرد كه از صلب او به دنيا بيايند و عترت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله ذرّيه فاطمه زهرا عليها السّلام هستند، بعد مى گويد: ابن سيده هم قايل به همين قول است )). اگر در اين كلمات دقت شود، ترديدى باقى نخواهد ماند كه مراد از ((عترتى )) كه عِدْل قرآن هست ، همه منتسبين به پيامبر صلّى اللّه عليه و آله يا نزديكان او نيست بلكه عدل قرآن ، آن عترتى است كه مى توانند مرجع مسلمين در احكام دين باشند و آنان منحصرند در ائمه دوازده گانه ؛ زيرا غير آنان اگر هم چيزى دارند از آنان دارند. آقاى سيد محمد صديق حسن بخارى بعد از نقل حديث شريف ثقلين از زيدبن ارقم ، مى گويد: ((اين حديث مبيّن فضيلت اهل بيت عليهم السّلام و بزرگى حق آنان در اسلام است و اينكه آنان قرين قرآنند، در تعظيم و اكرام . و بعد از اين بيان رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله در رابطه با فضيلت و عظمت اهل بيت عليهم السّلام ديگر بيانى وجود نخواهد داشت ؛ زيرا بعد از آبادان قريه اى وجود ندارد (كنايه از اينكه ديگر راه بهانه جويى براى كسى باقى نمى ماند)). بعد مى گويد: ((نزد من ثابت است كه مراد از اهل بيت و عترت در درجه اول كسانى از اقارب پيامبر صلّى اللّه عليه و آله هستند كه در عصر نبوت موجود بودند و لكن اين كلمه شامل مى شود كسانى را كه بعد از آنان به وجود آمدند از اكابر و بزرگان و راهنمايان به سوى علم و عبادت ، مثل ائمه دوازده گانه از عترت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله )). تا آنجا كه مى گويد: ((مراد از اهل بيت در حديث ثقلين ، فقط عترت طاهره و ذرّيه مطهره هستند و اين كلمه شامل ازواج پيامبر نمى شود)).(105) 5 - شيخ احمد بن على شافعى مى گويد: ((حديث ثقلين صحيح است و مراد از آن اين مى باشد كه علمايى از عترت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله براى هميشه تا روز قيامت امر كننده هستند به آنچه در قرآن وجود دارد)).(106) همچنين آقاى محمد بن عبدالباقى در شرحى كه بر كتاب المواهب اللدنية تاءليف حافظ ابن حجر عسقلانى دارد، بعد ازذكر لفظ ((عترت )) مى گويد: ((در اين حديث بعد از اجمال ، تفصيل و بيانى است ؛ يعنى پيامبر صلّى اللّه عليه و آله مى خواهد بفرمايد: اگر شما اوامر قرآن را پذيرفتيد و از نواهى آن اجتناب كرديد و هدايت شديد به هدايت عترت من و اقتدا به سيره آنان نموديد، گمراه نخواهيد شد)). بعد از قرطبى نقل مى كند كه اين وصيّت و تاءكيد عظيم اقتضا مى كند وجوب احترام آل آن حضرت صلّى اللّه عليه و آله و اكرام و محبت آنان را، مانند وجود ديگر فرايض كه عذرى براى احدى در تخلّف از آن نيست . مخصوصاً كه خصوصيت آل نسبت به پيامبر صلّى اللّه عليه و آله معلوم و طورى است كه آنان جزء آن حضرت صلّى اللّه عليه و آله هستند، چنانكه خود آن حضرت فرمود: ((فاطمة بضعة منّى ؛ فاطمه پاره اى از (وجود) من است )). او از شريف سمهودى نقل مى كند كه : ((اين خبر به ما مى فهماند كه در هر زمان تا به قيام قيامت كسى از عترت كه به او متمسك شويم ، وجود دارد همان طورى كه قرآن تا روز قيامت وجود خواهد داشت ، پس اگر اهل بيت نباشند، اهل ارض هم نخواهند بود)). همچنين وى از زرقانى نقل مى كند كه در شرح اين حديث گفته است : ((اينكه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله اول فرمود: انى تارك فيكم الثقلين ، اشاره ، بلكه تصريح است به اينكه قرآن و اهل بيت بعد از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله تواءم هستند و آن حضرت صلّى اللّه عليه و آله امتش را وصيّت نمود به خوش رفتارى با قرآن و عترت و اينكه حق اين دو را ضايع ننموده و در امور دين به آنان مراجعه كنند . اما به قرآن مراجعه كنند؛ چون معدن علوم دينيه و اسرار و حكم شرعيه و كنوز و گنجهاى حقايق و معرفت و دقايق است . و به عترت تمسك جويند؛ چون وقتى عنصر وجودى انسان پاك باشد، به او كمك مى كند در فهم دقايق دينى ، پس پاكى فطرت آدمى و طبيعت او موجب مى شود كه شخص داراى حُسن خلق باشد، و محاسن اخلاقى هم ايجاب مى كند صفاى قلب و پاك بودن دل را از ناپاكى و پليديها (يعنى اهل بيت عليهم السّلام چون داراى عنصر و طينت پاك هستند، پس بر ما واجب است از آنان پيروى كنيم )). بعد زرقانى مى گويد: ((و اين وصيت را پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله مؤ كّد و تقويت نمود به اين جمله : فانظروا بماذا تخلفونى فيهما؛ پس ببينيد چگونه حرف مرا نسبت به آن دو عمل خواهيد كرد (يعنى يا قرآن و عترت را متابعت و پيروى مى كنيد تا مرا خوشحال بسازيد، يا اينكه مخالفت آن دو را نموده و مرا ناراحت مى كنيد)).(107) 6 - رواياتى از حضرت رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله در كتب معتبره برادران اهل سنت ما موجود است كه دلالت آن بر امامت ائمه دوازده گانه و وجوب پيروى مسلمانان از آنان كاملاً واضح و روشن است . البته روايات منقوله در مجاميع حديثى برادران اهل سنت از نظر الفاظ، داراى اختلاف كمى هستند، اما همه آن احاديث يك معنا و مطلب را ارائه مى دهند كه مثبت امامت دوازده امام عليهم السّلام بعد از نبى اكرم صلّى اللّه عليه و آله مى باشد. مسلم در صحيح ، كتاب امارت در باب اينكه مردم همه تابع قريش اند، به دو سند از جابر بن سمره نقل مى كند كه : ((دخلت مع ابى على النبى صلّى اللّه عليه و آله فسمعته يقول : انّ هذا الامر لاينقضى حتّى يمضى فيهم اثناعشر خليفة . قال : ثمّ تكلّم بكلام خفى علَىَّ. قال فقلت لابى : ما قال ؟ قال : كلهم من قريش )).(108) ((جابر بن سمره مى گويد: با پدرم ، خدمت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله شرفياب شديم ، شنيدم كه آن حضرت مى فرمود: اين دين منقضى نمى شود و به آخر نمى رسد، تا اينكه دوازده خليفه يكى بعد از ديگرى خلافت نمايند و ارشاد و هدايت مردم را عهده دار شوند، جابر مى گويد: بعد پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله سخنى فرمود كه من درست متوجه نشدم ، از پدرم پرسيدم رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله چه فرمودند؟ گفت : پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: تمام آن دوازده نفر از قريش مى باشند)). حاكم نيشابورى به سندش از مسروق روايت مى كند كه گفت : ((كنّا جلوساً ليلة عند عبداللّه يقرئنا القرآن فساءله رجلٌ، فقال : يا اباعبدالرحمن ! هل ساءلتم رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله كم يملك هذه الامة من خليفة فقال عبداللّه ما ساءلنى عن هذا احد منذ قدمت العراق قبلك ، قال : ساءلناه ، فقال : اثناعشر عدة نقباء بنى اسرائيل )).(109) ((شبى خدمت عبداللّه بن مسعود (كه از اصحاب پيامبر صلّى اللّه عليه و آله هست ) نشسته بوديم و او براى ما قرآن قرائت مى كرد، پس مردى برخاست و خطاب به عبداللّه گفت : اى اباعبدالرحمن ! (كنيه عبداللّه بن مسعود) آيا شما از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله هيچ گاه سؤ ال كرديد كه چند نفر در اين امت به عنوان خليفه و جانشين آن حضرت بعد از او خواهند بود؟ عبداللّه گفت : اين مطلب را از وقتى كه به عراق آمده ام كسى غير از تو از من نپرسيده است ، بلى ما از آن حضرت پرسيديم و آن حضرت صلّى اللّه عليه و آله در جواب فرمود: تعداد خلفاى بعد از من دوازده نفرند مطابق عدد نقباى (سرپرستان ) بنى اسرائيل )). احمد بن حنبل (110) از جابر بن سمره روايت مى كند كه : پيامبر اسلام صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((لايزال الدين قائماً حتى يكون اثنا عشر خليفة من قريش ؛ اين دين براى هميشه باقى خواهد بود تا دوازده نفر از قريش بر آن خلافت كنند)). وى به نقل از جابر بن سمره مى افزايد كه : ((سمعت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله او قال صلّى اللّه عليه و آله : يكون بعدى اثنا عشر خليفة كلهم من قريش (111) ؛ از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله شنيدم يا آن حضرت صلّى اللّه عليه و آله فرمود: بعد از من دوازده نفر خليفه خواهند بود كه همه از قريش مى باشند)). متقى هندى روايت فوق را با اين لفظ نقل مى كند: ((يكون لهذه الامة اثناعشر قيماً، لايضرّهم من خذلهم ، كلهم من قريش )).(112) ((اين امت دوازده قيّم دارند كه تبعيت نكردن كسى از آنان ، آسيبى به خلافتشان وارد نمى كند و همه از قريشند)). قابل ذكر است كه هيثمى وقتى اين حديث را ذكر مى كند، مى گويد: ((وقال لايضرهم عداوة من عاداهم ، فالتفت خلفى ، فاذا أ نا بعمر بن الخطاب فى اناس ، فاثبتوا لى الحديث كما سمعت )).(113) ((جابر مى گويد: پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: عداوت كسانى كه با آنان دشمن هستند، ضررى به آنان وارد نمى كند، بعد مى گويد: پشت سرم را نگاه كردم ، ديدم عمر بن خطاب با عده اى مى آيند، پس آنان نيز حديث را همان طور كه شنيده بودم برايم بيان كردند)). حافظ سليمان قندوزى حنفى (114) بعد از نقل حديث فوق الذكر از كتب معتبره اهل سنت ، گفتار بعضى از محققين را در رابطه با شرح و توضيح اين حديث ، نقل مى نمايد كه ترجمه آن به فارسى چنين است : بعضى از محققين مى گويند: ((رواياتى كه دلالت دارند بر اينكه بعد از حضرت رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله خلفاى آن حضرت دوازده نفر مى باشند، مشهور و از طرق كثيره روايت شده است ، پس با گذشت زمان و شناسايى كون و مكان ، مى دانيم كه مراد حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله از اين احاديث همين دوازده امام از اهل بيت آن حضرت است ؛ زيرا ممكن نيست اين حديث را حمل كنيم بر خلفايى كه از ميان اصحاب ، بعد از آن حضرت خلافت نمودند، چون عده آنها به دوازده نمى رسد؛ چنانكه امكان ندارد اين روايات بر سلاطين اموى تطبيق گردد؛ زيرا آنان از دوازده نفر بيشترند. و همه ايشان جز عمر بن عبدالعزيز، ظالم و سفاك بوده اند. از طرفى هم بنى هاشمى نيستند و پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله - چنانكه در روايت عبد الملك بن جابر آمده است - فرمود: همه آن دوازده نفر از بنى هاشمند؛ و اينكه حضرت آهسته صحبت فرموده طورى كه راوى خبر متوجه نشده بوده ، خود دلالت براين مدّعا دارد؛ زيرا مردم از خلافت بنى هاشم خوششان نمى آمد، همچنين تطبيق اين روايات بر سلاطين عباسى هم درست نيست ؛ چون آنها علاوه براينكه ازدوازده نفربيشترند، آيه مباركه (... قُل لاَّ اءَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ اءَجْرًا إِلا الْمَوَدَّةَ فِى الْقُرْبَى ...)(115) ، و حديث شريف كسا را بسيار كم رعايت كردند (بلكه اصلاً رعايت نكرده اند)). بعد مى گويد: ((پس بايد حتماً حمل شود بر دوازده امامى كه از ميان اهل بيت و عترت رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله برخاسته اند؛ زيرا آنان داناتر، بزرگوارتر، زاهدتر، متقى تر و از نظر حسب و نسب بالاتر و نزد خداى متعال گرامى تر از اهل زمان خودشان هستند، علومى كه درسينه هاى آنان مى باشد، همه متصل است به جدّ بزرگوارشان از طريق وراثت و لدنيّت )). سپس حافظ سليمان قندوزى حنفى مى گويد: ((اين چنين مى شناسند آنان را اهل علم و تحقيق و كشف و توفيق )). اين مطلب را كه خلفاى پيامبر همين امامان دوازده گانه هستند، تاءييد مى كند و رجحان مى دهد حديث ثقلين واحاديث كثيره اى كه در اين كتاب (ينابيع الموده ) و غير اين كتاب از كتب معتبره ديگر ذكر شده است .(116) دين را بايد از پيامبر(ص ) فرا گرفت نماز و برائت
در نماز از غضب شدگان و گمراهان برائت مى جوئيم و مى گوئيم : ((غيرالمغضوب عليهم و لاالضالّين )) در قرآن افراد واقوامى مورد غضب قرار گرفته اند: فرعون ها، قارون ها، ابولهب ها، منافقان ، علماى بى عمل ، يهوديان رباخوار و تن پرور كه دنباله رو دانشمندان دنياپرست و قانون تراش رفته اند. درباره اين گروه ها، كلمه غضب و لعنت بكار رفته است و گروه ها و افرادى گمراه شناخته شده اند، گرچه خداوند در دنيا آنان را گرفتار قهر خودش نكرده باشد. نماز و تسبيح در ركوع و سجود، با گفتن سه بار ((سبحان اللّه )) يا يك بار ((سبحان ربّى الاعلى و بحمده )) در سجده يا ((سبحان ربّى العظيم و بحمده )) در ركوع خداوند را تسبيح مى كنيم . بگذار لااقل از ذرّات خاك ، شن ، جمادات ، گياهان و ستارگان عقب نباشيم . اگر به گفته قرآن همه چيز در حال تسبيح است چرا ما نباشيم ؟! (( يسبّح للّه ما فى السموات و ما فى الارض ))(90) تسبيح گوى او نه بنى آدمند و بس ggggg هر بلبلى كه زمزمه بر شاخسار كرد. ذرات هستى ، تسبيح خدا مى كنند گرچه به گفته قرآن ما تسبيح آنها را نمى فهميم . در قرآن مى خوانيم كه هُدهُد نزد سليمان آمد و از خورشيد - پرستى مردم منطقه اى كه رهبرى آنها را زنى به عهده داشت ناله كرد! اگر هُدهُد توحيد و شرك را مى فهمد و بدى آن را درك مى كند و زن و مرد را تشخيص مى دهد و گزارش آن را به حضرت سليمان مى دهد، چه مانعى دارد سبحان اللّه هم بگويد؟ مگر قرآن نمى گويد: مورچه اى به باقى مورچگان گفت : به لانه هاى خود برويد كه اين سليمان و لشكر او هستند كه شما را ناآگاه پايمال مى كنند. چه مانعى دارد مورچه اى كه نام افراد را مى داند سبحان اللّه هم بگويد. يكى از نام هاى نماز قرآن است در آيه 78 سوره اسراء كه به زمان نماز اشاره كرده ، مى فرمايد: ((اقم الصلوة لدلوك الشمس الى غسق اللّيل و قرآن الفجر انّ قرآن الفجر كان مشهودا)) از اوّل ظهر تا نيمه شب (91) چهار نماز ظهر وعصر ومغرب و عشا بايد خوانده شود و مراد از ((قرآن الفجر)) همان نماز فجر است كه به گفته روايات ، فرشتگان شب و روز بر انجام آن شهادت مى دهند. در اين آيه به جاى ((صلوة الفجر)) عبارت ((قرآن الفجر)) آمده است . نماز و پاكى ((يا ايّها الّذين آمنوا اذا قُمتم الى الصلوة فاغسلوا وجوهكم و ايديكم الى المَرافق وامسحوا برؤ سكم و ارجلكم الى الكعبين ... ما يريد اللّه ليجعل عليكم من حَرج ولكن يريد ليُطهّركم و ليتمّ نعمته عليكم لعلّكم تشكرون ))(92) قرآن براى وضو وغسل وتيممّ آثارى را بيان كرده است : 1- ((ليطهّركم )) تا شما را پاك كند. 2- ((ليتمّ نعمته عليكم )) تا خداوند نعمتش را بر شما تمام كند. 3- لعلّكم تشكرون تا شما شكرگزار شويد. 4- ((واللّه يحب المطهّرين ))(93) خداوند پاكان را دوست دارد. اگر پاكى ظاهرى اين همه آثار دارد، پاكى دل از نفاق ، ريا، شرك ، شك ، بخل ، حرص وساير آفات چه آثارى خواهد داشت . پاكى معنوى به قدرى ارزش دارد كه خداوند از كسانى كه دوست دارند پاك باشند ستايش كرده و مى فرمايد در مسجدى نماز بخوانيد كه در آن مردانى هستند كه دوست دارند پاك باشند. ((فيه رجال يحبّون ان يتطهروا))(94) نماز همتاى رهبرى است در قرآن دوبار كلمه ((و من ذرّيتى )) بكار رفته است كه هر دوبار از زبان مبارك حضرت ابراهيم است . يك بار زمانى كه بعد از آزمايشات بسيار سنگين از طرف خداوند به مقام رهبرى رسيد، فورا از خدا خواست كه ذريّه من هم رهبر شوند. ولى در جواب شنيد ظالم رهبر نمى شود (اگر از ذريه تو ظلمى سر زند رهبر نخواهد شد) بار ديگر در دعائى كه براى اقامه نماز داشت فرمود: ((و من ذريّتى )) يعنى خداوندا ذريّه و نسل مرا نيز از بر پا كننده گان نماز قرار بده . بنابراين مقام نماز در نزد ابراهيم مثل مقام رهبرى و همتاى آن است . نماز و لباس در روايات اسلامى مى خوانيم كه امامان ما براى نماز لباس مخصوص داشتند، لباس شرفيابى به حضور خداوند، بخصوص نماز عيد و جمعه را با لباس مخصوص برگزار مى كردند. در نماز باران سفارش شده كه امام جماعت لباس خود را وارونه بپوشد تا نشانه تذلّل وخشوع بيشترى باشد. اين دستورها نشان مى دهد كه نماز يك سرى آداب و تشريفات مخصوص به خود دارد. نماز يك پرواز معنوى است كه بدون آمادگى هاى همه جانبه امكان ندارد، تمام آداب وشرايط و احكام نماز را مى توان نشانه اهميّت آن دانست وآن را به يك آداب رسمى همراه با تشريفات ويژه تشبيه كرد. امام رضا عليه السّلام لباسى را كه در آن يك ميليون ركعت نماز خوانده بودند به ((دعبل )) شاعر انقلابى كه بيست سال فرارى دستگاه بنى عباس بود ودر سن حدود 90 سالگى بعد از نماز صبح شهيد شد، جايزه دادند ومردم شهرستان قم براى خريدا آن لباس پول ها دادند، ولى دعبل آن را نفروخت . نماز و دعا علاوه بر دعاهايى كه در قنوت مى خوانيم ، هر نمازگزار با گفتن جمله ((اهدنا الصراط المستقيم )) از خداوند بهترين نعمت ها را كه نعمت هدايت است مى خواهد. هم قبل از شروع به نماز يك سرى دعا وارد شده وهم در تعقيب نماز. به هر حال هر كس نماز بخواند، اهل دعا ونيايش هم مى شود. البتّه دعا كردن هم آدابى دارد، اوّل بايد از خداوند متعال تمجيد كرد، بعد گوشه اى از نعمت هاى او بخصوص نعمت معرفت و اسلام و عقل و علم و ولايت و قرآن را نام برد و از او تشكّر كرد، بر پيامبرش صلوات فرستاد و بعد بدون آن كه كسى بفهمد، يادى از خطاهاى خود كرد و از او عذر خواست ، بعد صلوات فرستاد و دعا كرد آن هم دعا به همه مردم و والدين و كسانى كه بر ما حقّ دارند. نماز نيز آميخته اى از توصيف وحمد خدا وبيان نعمت هاى او و طلب هدايت و رحمت اوست و با ((دعا)) پيوندى عميق دارد. نماز و جايگاه خاص آن در ميان عبادات در آيه 162 سوره نساء، خداوند براى دانشمندان واقعى ، سه ويژگىِ نماز، زكات و ايمان به خدا را مطرح مى كند، امّا هنگام نام بردن از اين عناوين ، عنوانِ نمازگزار را در قالب مخصوص بيان مى كند و مى فرمايد: ((الراسخون فى العلم ...)) ((المقيمين الصلوة )) ((المؤ تون الزكاة )) ((المؤ منون باللّه )) اگر به اين چهار كلمه نگاه كنيد، مى بينيد بيان نماز تفاوت دارد، بايد بگويد: ((والمقيمون )) تا با ((راسخون )) و ((مؤ منون )) همسان باشد، ولى ((مقيمين )) گفته يعنى قصد مخصوص براى نماز دارم . همچنين حضرت ابراهيم مى گويد: ((انّ صلاتى و نسكى ))(95) با اينكه كلمه ((نُسُك )) به معناى عبادت است و شامل نماز هم مى شود، ولى نام نماز را مخصوصا جداگانه مى برد تا اهميّتش را برساند. در آيه 73 سوره انعام مى خوانيم : ((اوحينا اليهم فعل الخيرات و اقام الصلوة )) ما به انبيا كارهاى خوب و بر پا داشتن نماز را وحى كرديم و با اينكه نماز نيز جزء كارهاى خوب است ، امّا نام آن جداگانه در كنار خيرات برده شده و اين توجّه قرآن بخاطر اهميّت نماز است . نماز خاشعانه اوّلين شرط ايمان ((قد افلح المومنون الذينهم فى صلاتهم خاشعون ))(96) قطعا مؤ منين رستگارند آنها كسانى هستند كه در نمازشان خشوع دارند. ناگفته نماند كه در مكتب انبيا، رستگارى حتمى از معنويّت است ، ولى در مكتب طاغوت ها رستگارى حتمى از زور وقدرت است . فرعون فرياد مى زد كه ((قد افلح اليوم من استعلى ))(97) امروز هر كه پيروز شود او رستگار خواهد بود. به هر حال هر كسى هر نوع كار خير و خدمت به مردم انجام دهد، ولى نسبت به نماز كوتاهى كند رستگار نخواهد بود. نماز و نشاط قرآن از منافقين چنين ياد مى كند كه آنها با كسالت نماز مى خوانند، نه عاشقانه : ((و اذا قاموا الى الصلوة قاموا كُسالى ))(98) همچنين در آيه 54 سوره توبه از انفاق بدون عشق به شدّت انتقاد شده است : ((لاياءتون الصلوة الاّ و هم كُسالى و لاينفقون الاّ و هم كارهون )) دليل آن هم روشن است : هدف از عبادت و انفاق رشد معنوى است و شرط تحصيل آن علاقه است . مراتب و درجات اهل نماز بعضى نماز را با خشوع مى خوانند: ((والذينهم فى صلوتهم خاشعون ))(99) خشوع ، ادب جسمى و روحى است . رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله ديد كه شخصى در حال نماز با ريش خود بازى مى كند، فرمودند: اگر او روح خشوع داشت ، هرگز اين كار را نمى كرد.(100) بعضى نسبت به نماز مراقبند: ((و هم على صلوتهم يحافظون ))(101) بعضى كار را به خاطر نماز رها مى كنند: ((رجال لا تلهيهم تجارة ولا بيع عن ذكر اللّه ))(102) نه تجارت دائمى و نه بيع موقّت ، مانع آنها از ذكر خدا نيست . بعضى با نشاط به سوى نماز حركت مى كنند: ((فاسعوا الى ذكراللّه ))(103) بعضى بهترين لباس را براى نماز مى پوشند: ((خذوا زينتكم عند كل مسجد))(104) بعضى عشق ثابتى نسبت به نماز دارند: ((الذينهم على صلوتهم دائمون ))(105) امام باقر عليه السّلام فرمود: مراد دوام بر نمازهاى مستحبّى است . چنانكه مراد از((على صلاتهم يحافظون ))(106) حفاظت بر نمازهاى واجب است كه با شرائط انجام گيرد. بعضى براى نماز سحرخيزى دارند: ((فتهجّد به نافلة لك ))(107) در اين آيه ، خطاب به پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله است كه : پاسى از شب را از خواب برخيز وقرآن بخوان . مفسّران اسلامى اين تعبير را اشاره به نماز شب دانسته اند. بعضى شب را با نماز، صبح مى كنند: ((يبيتون لربهم سجدا و قياما))(108) و بعضى سجده اى همراه با اشك دارند: ((سجدا و بكيّا))(109) (خدايا! شرمنده ام كه اين مراحل را مى نويسم ، ولى خودم يكى از اين مراحل را طى نكرده ام ). اى خواننده عزيز! تو به من كارى نداشته باش . نماز با ما سخن مى گويد طبق آيات وروايات ، كارهاى انسان در برزخ وقيامت در برابر او مجسّم مى شود. كار خوب در قالب نيكو و كار زشت در قالب زشت . زشتى و زيبايى كارها بدست خود ماست . در روايات مى خوانيم نماز خوب را فرشته در قيافه زيبا بالا مى برد و نماز مى گويد: ((حفظك اللّه كما حفظتنى )) خدا ترا حفظ كند همان گونه كه تو مرا حفظ كردى . ولى نمازى كه با شرائط و دستوراتش اقامه نشود، فرشته آن را به صورت تاريك بالا مى برد و نماز مى گويد: ((ضيّعك اللّه كما ضيّعتنى )) خداوند تو را ضايع كند، همان گونه كه تو مرا ضايع كردى .(110) نماز تمام دين است تمام دين در نماز است و نماز در تمام دين جريان دارد: اصول دين (توحيد، نبوّت و معاد) در نماز است . روزه در نماز است . (ترك خوردن وآشاميدن برخى امور ديگر) نماز در حج است ، (نماز طواف ونماز نساء) وكعبه ، قبله نماز. نماز در جهاد است . (نماز خوف ) خمس و زكات مقدّمه نماز است . نماز، بهترين امر به معروف و نهى از منكر است . نماز، ملاك قبولى تمام اعمال و ولايت شرط قبولى نماز است ، پس تولّى و تبرّى شرط قبولى تمام اعمال است . قرآن ، در نماز و نماز، در قرآن است . نماز و مراعات ضعفا رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله حضرت على عليه السّلام را به عنوان نماينده خود به سوى يمن فرستاد. هنگام عزيمت ، حضرت پرسيد: نحوه نماز من با مردم چگونه باشد؟ پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمودند: با مردم به گونه اى نماز بخوان كه ضعيف ترين آنها بتواند با تو همراه باشد وبرآنان رحمت آر.(111) (قنوت وركوع و سجده هاى طولانى برمردم فشار است ) سبك شمردن نماز فاطمه زهرا عليها السّلام از پدرش رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله نقل مى كند كه هر كس نماز را سبك شمارد، در دنيا و در قبر وبرزخ و در قيامت ، به پانزده بلا گرفتار مى شود از قبيل : 1- بركت از عمر و مال او برداشته مى شود. 2- نورانيت صالحان را از دست مى دهد و كارهايش بى پاداش مى ماند. 3- نه دعايش مستجاب مى شود و نه مشمول دعاى خوبان مى شود. 4- لحظه مرگ با عطش و گرسنگى و ذليلانه مى ميرد. 5 - انواع فشارها وبلاها در قبر وبرزخ نصيبش مى شود. 6- در قيامت حساب و عذاب سخت داشته و از لطف خداوند محروم است .(112) حافظ سليمان قندوزى حنفى در رابطه با آن بزرگوار مى گويد: ((آن حضرت عليه السّلام شخصيتى صالح ، عابد، جواد، حليم و داراى قدر و منزلتى رفيع و علمى كثير بود و مردم آن حضرت را بنده صالح خدا مى خواندند)).(163) نماز در تمام اديان بوده است
پيام حضرت آيت اللّه خامنه اى رهبرمعظم انقلاب اسلامى به اوّلين اجلاس ((اقامه نماز)) بسم اللّه الرّحمن الرّحيم تشكيل مجمعى از صاحب نظران براى ((اقامه نماز)) يكى از شايسته ترين و ضرورى ترين كارهائى است كه بايد در جمهورى اسلامى صورت مى گرفت . زيرا بر پاداشتن نماز، نخستين ثمره و نشانه ى حكومت صالحان است . و در رتبه ى بعد از آن است كه نوبت به ((زكوة )) به مثابه تنظيم مالى جامعه و ريشه كن كردن فقر، ونيز امر به معروف ونهى از منكر يعنى سوق دادن به نيكى ها وبازداشتن از بدى ها مى رسد. الذين ان مكناهم فى الارض اقامواالصلوة و اتوا الزكوة و امروا بالمعروف و نهوا عن المنكر... اقامه نماز فقط اين نيست كه صالحان ، خود نماز بگذارند، اين چيزى نيست كه بر تشكيل حكومت الهى متوقّف باشد، بلكه بايد اين ستون دين در جامعه ، به پا داشته شود و همه كس با رازها و اشاره هاى آن آشنا و از بركات آن برخوردار گردد، درخشش معنويّت و صفاىِ ذكر الهى همه آفاق جامعه را روشن و مصفّا كند و تن ها و جان ها با هم به نماز بشتابند و در پناه آن طماءنينه و استحكام يابند. نماز، ركن اصلى دين است و بايد اصلى ترين جايگاه را در زندگى مردم داشته باشد. حيات طيّبه انسان در سايه حاكميّت دين خدا، وقتى حاصل خواهد شد كه انسانها دلِ خود را با يادِ خدا زنده نگهدارند و به كمك آن بتوانند با همه جاذبه هاى شرّ و فساد مبارزه كنند و همه بُت ها را بشكنند و دست تطاول همه شيطان هاى درونى و بُرونى را از وجود خود قطع كنند. اين ذكر و حضور دائمى فقط به بركت نماز حاصل مى شود. و نماز در حقيقت پشتوانه مستحكم و ذخيره تمام نشدنى در مبارزه ئى است كه آدمى با شيطان نفس خود كه او را به پَستى و زَبونى مى كشد، و شيطان هاى قدرت كه با زَر و زُور، او را وادار به ذلّت و تسليم مى كنند، هميشه و در همه حال دارد. هيچ وسيله ئى مستحكم تر و دائمى تر از نماز براى ارتباط ميان انسان با خدا نيست ، مبتدى ترين انسانها رابطه خود با خدا را بوسيله نماز آغاز مى كنند. برجسته ترين اولياى خدا نيز، بهشت خلوت انس خود با محبوب را در نماز مى جويند. اين گنجينه ذكر و راز را هرگز پايانى نيست و هر كه با آن بيشتر آشنا شود جلوه و درخشش بيشترى در آن مى يابد. كلمات و اذكار نماز، هر يك خلاصه ئى است كه به بخشى از معارف دين اشاره مى كند و بطور مكرّر و پى در پى آن را به ياد نمازگزار مى آورد. نمازى كه با تدبّر در معانى ، و بدون سَهو و غِفلت گزارده شود، انسان را روزبروز با معارف الهى آشناتر و به آن دلبسته تر مى سازد. نورانيّت نماز، و رازها و رمزهاى آن و درس هائى كه در آن گنجانيده شده ، و اثر آن در ساختن فرد و جامعه چندان نيست كه بشود در مقالى كوتاه از آن سخن گفت بلكه چنان نيست كه بيخبرى چون من بتواند از اعماق آن خبرى آورد. آنچه من با قلم قاصر و معرفت ناچيز خود مى گويم آن است كه مردم ما و جامعه ما، و بخصوص جوانان ما كه اكنون بار امانت سنگينى را بر دوش گرفته اند بايد نماز را منبع قدرتى لايزال بدانند و در برابر جبهه ئى كه امروز پيش روى ماست ، ما را به تكيه گاه مستحكم ذكر خدا و اميد و اعتماد به او، بيش از هميشه و بيش از همه ، محتاج مى سازد، و نماز آن سرچشمه جوشانى است كه اين اميد و اعتماد و قدرت معنوى را به ما مى بخشد. نماز با حضور و با توجّه ، نمازى كه از ياد و ذكر سرشار است ، نمازى كه آدمى در آن با خداى خود سخن مى گويد و به او دل مى سپارد، نمازى كه والاترين معارف اسلام را پيوسته به انسان مى آموزد، چنين نمازى انسان را از پوچى و بى هدفى و ضعف مى رهاند و اُفق زندگى را در چشمش روشن مى سازد و به او همّت و اراده و هدف مى بخشد، و دلِ او را از ميل به كجروى و گناه و پستى نجات مى دهد. از اين رو است كه نماز در همه حالات ، حتّى در ميدان نبرد و در سخت ترين آزمايش هاى زندگى ، اولويّت خود را از دست نمى دهد. انسان هميشه به نماز مُحتاج است ، و در عرصه هاى خطر، محتاج تر. حقيقت آن است كه در كار معرفى نماز كوتاهى هاى زيادى شده است . و نتيجه آنكه نماز هنوز جايگاه شايسته خود را، حتّى در نظام اسلامى ما، بدست نياورده است . اين مسئوليّت سنگين ، بر دوش دانشوران و آشنايان به معارف اسلامى است كه نماز را به همه بخصوص به نسل جوان بهتر بشناسانند، از كودك دبستانى تا پژوهشگر دوره هاى عالى ، هر يك فراخور ذهن و معرفت خود، مى توانند در راه شناختن نماز و رازهاى آن قدم هائى بردارند، و با ناشناخته هائى آشنا شوند. حتّى عُرفاى بزرگ نيز، براى سالكان وادى معرفت اَسرارالصّلوة نوشته و آموخته اند، يعنى اعماق اين اقيانوس همچنان ناشناخته و پيمودنى است . در جامعه ى ما فصل مُهمّى بايد در مُعرّفى نماز در همه سطوح گشوده شود. رسانه ها و بخصوص صدا و سيما با شيوه هاى گوناگون نماز را معرّفى و يادآورى كنند. همه جا و هميشه در راديو و تلويزيون ، نماز در اولويّت گذاشته شود، و شُوق ايمان و عَطَشِ يادِ خدا در دلها پديد آيد. در كلاس هاى دروسِ دينى مدارس و دانشگاهها درس نماز جايگاه خود را بازيابد. و سخنان سنجيده و افكار بلند در بازشناسى نماز، فراهم و در معرض ذهن ودل دانشجويان و دانش آموزان گذاشته شود. فلسفه نماز و تحليل رازها و رمزهاى آن ، با زبان هنر در معرض ديد همگان قرار گيرد تا هر كس بقدر ظرفيّت خود از آن مُتمتّع گردد، كتاب ها و جزوه ها در سطوح مختلف و از ديدگاه هاى گوناگون به وسيله مُحقّقان و عالمان به سِلْكِ تحرير در آيد، و مايه كارهاى هنرى و ادبى گردد. فَصلى نيز بايد براى آسان كردن انجام نماز گشوده شود. در همه مراكز عمومى ، مدارس ، دانشگاه ها، كارخانه ها، سربازخانه ها، فرودگاهها، ايستگاه هاى قطار، ادارات دولتى و امثال آن ، جايگاه هاى مناسبى براى نماز پيش بينى شود. مساجد و نمازخانه ها پاكيزه و مرتّب و رغبت انگيز باشد. نماز در وقت فضيلت و به جماعت گزارده شود. در هر محيطى برجستگان و بزرگان آن بر ديگران پيشقدم شوند و عملا اعتنا به نماز را به ديگران بياموزانند و خلاصه در همه جا حركت به سمت نماز و شتافتن به نماز محسوس باشد. با اين مقدّمات ، به خواست خداوند متعال و با توجّهات وادعيه ى زاكيه ى حضرت ولى اللّه الاعظم روحى فداه كشور و جامعه ما به هدف هاى والاى نماز نزديك مى شود و از بركات آن بهره مى گيرد. در پايان لازم مى دانم از فراهم آورندگان اين مجمع و همه كسانى كه با وقوف بر اهميّت نماز، در راه اقامه آن تلاش مى كنند، مخصوصا از جناب حجة الاسلام آقاى قرائتى كه دلسوزانه و عاشقانه در اين راه گام برمى دارند صميمانه تشكّر كنم و قبول حضرت حقّ تعالى را براى اين كوشش هاى مخلصانه مسئلت نمايم . والسلام عليكم و رحمة اللّه سيد على خامنه اى 16/7/1370 ۴- امامت |