
|
«درخصوصياتغيبتوزمانغيبت»
«دورانغيبتصغري»
و حضرت امام جعفر صادق(عليه السلام) فرمود:
هر کس از فقهاء، نفس خود را از معاصي و
«دورانغيبتکبري»
شش روز پيش از وفات سمري، توقيع شريف به دستش جاري شد؛ حاکي از آن بود که وفات تو نزديک شده، ديگر به کسي وصيت مکن و کسي را به نيابت تعيين مکن که غيبت تامه واقع گرديد و ظهور نخواهد بود مگر بعد از مدت طولاني و قساوت دلها و پر شدن زمين از جور و هر کس ادعاي مشاهده کند. (يعني ظهور رسمي که بعد از آن غيبتي نيست) پيش از سفياني و صيحه آسماني، او دروغ گو و افتراء زننده است.
«نوابچهارگانه»
نـائـب اول: ابو عمرو عثمان بن سعيد العنري الأسدي، براي سه امام نيابت کرده؛ حضرت امام علي النقي(عليه السلام) و حضرت امام حسن عسکري(عليه السلام) و حضرت حجت(عليه السلام). نيابت او براي حضرت مهدي(عجل الله تعالي فرجه الشريف) از سال 260 تا سال 280 بود.
«دورانغيبتکبري»
شش روز پيش از وفات سمري، توقيع شريف به دستش جاري شد؛ حاکي از آن بود که وفات تو نزديک شده، ديگر به کسي وصيت مکن و کسي را به نيابت تعيين مکن که غيبت تامه واقع گرديد و ظهور نخواهد بود مگر بعد از مدت طولاني و قساوت دلها و پر شدن زمين از جور و هر کس ادعاي مشاهده کند. (يعني ظهور رسمي که بعد از آن غيبتي نيست) پيش از سفياني و صيحه آسماني، او دروغ گو و افتراء زننده است. (2) اين منافات ندارد که در غيبت کبري احيانا بر وجه ندرت شخصي بطور خصوصي به خدمت آنحضرت برسد يا آنحضرت به وسائلي به کسي چيزي القاء کند زيرا که در غيبت کبري فيض رؤيت و وساطت بطور عمومي منقطع است بخلاف غيبت صغري که فيض وساطت بطور عمومي جاري بود و ممکن است گفته شود در غيبت صغري غيبت از دشمنان بود و در غيبت کبري از دوستان و دشمنان. (3) محل نيابت اين چهار نفر بغداد و در بغداد مدفون گشته و مزارشان معروف است.
وَ إِنَّ جَهَنَّمَ لَمَوْعِدُهُمْ أَجْمَعِينَ لهََا سبْعَةُ أَبْوَبٍ(سوره حجر/ ۴۳ـ۴۴)
جهنم کانون قهر و غضب و خشم الهی است که طبق این ایه خداوند همه گناهکاران، ستمگران، کافران، مشرکان، منافقان، و... را در ان جمع می کند و دارای ۷ درب و ۷ طبقه است که هر گنهکاری را به مقتضای گناهش در طبقه ای قرار خواهد داد. فَاتَّقُوا النَّارَ الَّتى وَقُودُهَا النَّاس وَ الحِْجَارَةُ(بقره /۲۴) «هیزم آتش جهنم، انسانهای گنهکار و سنگ است.« و در آیه ی دیگری می فرمایند:»کافران هستند» آتش جهنم به قدری سوزنده و پر حرارت است که در قلب و دل و روح و روان اثر می گذراد. نَارُ اللَّهِ الْمُوقَدَةُ الَّتى تَطلِعُ عَلى الاَفْئِدَةِ(همزه /۶ـ۷) کلمه ی «نار» که به معنای اتش است حدود ۱۵۰ بار در قرآن به کار رفته است. طعام جهنمیان، زقوم است که از هر تلخی تلخ تر است. اب جهنم، ماء حمیم و ماء صدید است که چرک و خون جاری از فروج زنان زانیه در جهنم است که مانند مس گداخته است. هوای دوزخ سموم است که باد بسیار سوزان و پر حرارت است و سایه های آن، ابرهایی از اتش و دوده است که همانند باران بر سر جهنمیان می بارد. اتش جهنم به قدری پر حرارت است که ۷۰ بار ان را با آب خاموش کرده اند تا آتش دنیا شده. پیامبر اکرم (ص) نیز در دعای مجیر۸۸ بار با گفتن »اجرنا من النار یا مجیر« از اتش جهنم به خداوند پناهنده شده است. عذاب زنان در جهنم امیرالمومنین علی علیه السلام می فرماید: «روزی با فاطمه محضر پیامبر خدا(ص) رسیدیم، دیدیم حضرت به شدت گریه می کند. گفتم: پدر و مادرم به فدایت یا رسول الله چرا گریه می کنی؟ فرمود: یا علی آن شب که مرا به معراج بردند، گروهی از زنان امت خود را در عذاب سختی دیدم و از شدت عذابشان گریستم.( و اکنون گریه ام برای ایشان است.) زنی را دیدم که از موی سر آویزان است و مغز سرش از شدت حرارت می جوشد. زنی را دیدم که از زبانش آویزان کرده اند و از آب سوزان جهنم به گلوی او می ریزند. زنی را دیدم که از پستانش آویزان کرده اند. زنی را دیدم که دست و پایش را بسته اند و مارها و عقرب ها بر او مسلط است. زنی را دیدم که کر و کور و لال بود و در تابوتی از آتش قرار داشت که مغز سرش از سوراخ های بینی اش بیرون می آمد و بدنش از شدت جذام و برص قطعه قطعه شده بود. زنی را دیدم که از پاهایش در تنور آتشین جهنم آویزان است. زنی را دیدم که گوشت بدنش را با قیچی های آتشین ریز ریز می کنند. زنی را دیدم که صورت و دست هایش در آتش می سوزد و امعا و احشای داخلی اش را می خورد. زنی را دیدم که سرش سر خوک و بدنش بدن الاغ بود و به هزاران نوع عذاب گرفتار بود. و زنی را به صورت سگ دیدم و آتش از نشیمنگاه او داخل می شود و از دهانش بیرون می آید و فرشتگان عذاب عمودهای آتشین بر سر و بدن او می کوبند. حضرت فاطمه (س) عرض کرد: پدر جان این زنان در دنیا چه کرده بودند که خداوند آنان را چنین عذاب می کند؟ رسول خدا(ص) فرمود: دخترم زنی که از موی سرش آویخته شده بود، موی سر خود را از نامحرم نمی پوشاند. و زنی که از پستانش آویزان بود، زنی است که از حق شوهرش امتناع می ورزیده. و زنی که از زبانش آویزان بود، شوهرش را با زبان اذیت می کرد... و زنی که گوشت بدن خود را می خورد، خود را برای دیگران زینت می کرد و از نامحرمان پرهیز نداشت. و زنی که دست و پایش بسته بود مارها و عقرب ها بر او مسلط شده بودند، به وضو و طهارت لباس و غسل جنابت و حیض اهمیت نمی داد و نظافت و پاکیزگی را مراعات نمی کرد، و نماز را سبک می شمرد و مورد اهانت قرار می داد. و زنی که کر و کور و لال بود، زنی است که از راه زنا بچه به دنیا می آورد و به شوهرش می گوید بچه تو است. و زنی که گوشت بدن او را با قیچی می بریدند، خود را در اختیار مردان اجنبی می گذاشت. و زنی که صورت و دستانش می سوخت و امعا و احشای داخلی خودش را می خورد، زنی است که واسطه کارهای نامشروع و خلاف عفت و عصمت قرار می گرفت. و زنی که سرش مانند خوک و بدنش مانند الاغ بود، او زنی سخن چین و دروغگو بود. و اما زنی که در قیافه سگ بود و آتش از نشیمنگاه او وارد و از دهانش خارج می شد، زنی خواننده و حسود بود. سپس فرمود: وای بر آن زنی که همسرش از او راضی نباشد و خوشا به حال آن که همسرش از او راضی باشد. (داستانهای بحار الانوار، ج5، ص69؛ زبدة القصص، ص202.) عذابهای روحی اهل جهنم (قسمت اول) 1_ دوری از رحمت خدا: «الیوم ننساکم کما نسیتم لقاء یومکم هذا» (جاثیه / 34) چنانچه شما در دنیا این روز را فراموش کرده بودید و هر کاری که دلتان می خواست می کردید امروز هم ما شما را فراموش می کنیم و باکی نداریم چه بر سرتان بیاید. انسان در دنیا وقتی دچار یک بلای عظیم می شود مثل سیل و زلزله و غرق شدن در دریا و ... فوری متوجه خدا می شود تا از رحمت خدا استفاده کند و این بلیه مرتفع گردد، اما در جهنم، اهل عذاب مایوس از رحمت خداوند هستند؛ زیرا جهنم را خداوند با غضبش خلق کرده و خودش فرموده که : ما امروز شما را فراموش می کنیم و این یاس از رحمت خدا بزرگترین عذاب روحی برای اهل جهنم است. (پناه بر خدا از نا امیدی؛ چگونه است انسان روزی که خدا او را نا امید کرده ؟ کجا پناهنده شود...) بعضی از زندانیان دنیا که امید به عفو و بخشش دارند فشار روحیشان کمتر از کسانی است که به زندان ابد، آن هم چندین حبس ابد محکوم شده اند، می باشد. و روی همین حساب است که حضرت امیرالمومنین علیه السلام در دعای کمیل می فرماید: «الهی اصبر علی عذبک فکیف اصبر علی فراقک؟» «صبر بر عذاب، آسانتر از صبر بر دوری از رحمت خداوند است.» 2_حسرت: «کذلک یریهم الله اعمالهم حسرات علیهم» (بقره / 167) «خداوند این چنین اعمال حسرت زای آنان را نشانشان می دهد.» و در آیه دیگر می فرماید: «یوم یعض الظالم علی یدیه و یقول یا لیتنی اتخذت مع الرسول سبیلا» (فرقان / 27) «انگشت حسرت بر دندان می گزد و می گوید: ای کاش راه پیامبر را رفته بودم.» امام صادق علیه السلام می فرماید: «خداوند برای همه خلایق منزلی در بهشت درست کرده وقتی اهل جهنم وارد جهنم می شوند منادی ندا می کند که به طرف بهشت نگاه کنید. همه نگاه می کنند و منازل و حور و نعمتهای بهشتی خود را می بینند به آنان گفته می شود: اگر شما هم خدا را اطاعت می کردید مانند بهشتیان در آن منازل ساکن می شدید و از آن نعمتها بهرمند می شدید. در این هنگام اهل جهنم از آه و حسرت نزدیک می شود که سکته کنند و بمیرند و این حسرت همچنان دامنگیر آنان است. پس منازل و آنچه مربوط به جهنمیان است را بین بهشتیان تقسیم می کنند. در عوض بهشتیان نیز منازل و عذابهایی که در جهنم داشتند که بین جهنمیان تقسیم می شود و حسرت اهل جهنم را دو چندان می کند. (بحار الانوار، ج8، ص 287، ح19) قرآن در سوره بقره آیه 167 می فرماید: « جهنمیانی که از رهبران گمراه و ستمگر پیروی می کردند در جهنم با حسرت می گویند: ای کاش بار دیگر به دنیا بر می گشتیم و از رهبرانمان برائت می جستیم.» 3_ ذلت و خواری: جهنمیان هر کدام در دنیا یک پادشاه و متکبر و زورگو و گردنشکی بوده اند که کسی حق نداشت روی حرف آنان حرف بزند، در جهنم عکس می شود؛ ملائکه عذاب، اینان را خوار و ذلیل می کنند و عذابها را بر اینها می چشانند و به قول قرآن می گویند: « ذق انک انت العزیز الکریم» (دخان / 49) « تو که خودت را عزیز و بزرگوار می دانستی حالا عذاب را بچش.» اهل جهنم خواستار تخفیف مجازات و استفاده از آب گوارا و نعمتهای خوب می شوند خداوند در جوابشان می فرماید: «اخسئو فیها و لا تکلمون» (مومنون / 108) «لال شوید و حرف نزنید» «اخسا» کلمه ای است که انسان به سگ می گوید؛ یعنی وقتی سگ پارس و عوعو می کند انسان به او چخ می کند تا عوعو نکند خداوند هم جواب جهنمیان را چخ می کند. و این کمال خواری و ذلت است. آبها و نوشیدنیهای جهنم «و اعتدنا لظالمین نارا احاط بهم سرادقها آوان یستغیثوا یغاثو بماء کالمهل یشوی الوجوه بئس الشراب و ساءت مرتفقا» (کهف-29) ما برای ستمگران آتشی آماده کرده ایم که سراپرده اش آنان را از هر سو احاطه کرده است و اگر تقاضای آب کنند، آبی برای آنان می آورند که همچون فلز گداخته صورتها را بریان میکند! چه بد نوشیدنی و چه بد محل اجتماعی است. وقتی اهل جهنم غذایشان را که از زقوم و ضریع و غسلین است خوردند و شکمشان مملو از آتش شد از شدت حرارت و سوزش اندرون خود، دست به دامن ملائکه عذاب می شوند تا آبی به آنها دهند که آتش درونشان را خاموش کند؛ آنان نیز به خواسته اینها جواب داده و آبی که مثل مس و آهن ذوب شده است می دهند که وقتی نزدیک آن آب می شوند پوست سر و صورتشان از حرارت و سوزش آن توی آب می ریزد اما ناچار این آب را بخورند، وقتی هم که خوردند تمام امعاء و احشای داخل بدنشان را می سوزاند و آب میکند. حرارت و تعفن آبهای جهنم «اگر یکی از اهل دوزخ را به دنیا برگردانند و در آتش دنیا قرار دهند به خواب راحتی می رود. شما انگشت خویش را داخل آب جوش بگذارید، ببینید چقدر می توانید تحمل کنیدغ حالا این دست در آب جوش گذاشتن است نه خوردن آن، بنابراین، اگر تحمل این آب جوش دنیا را ندارید که با آتش دنیا به جوش امده، آتشی که 70 بار آتش جهنم را با آب خاموش کرده اند تا شده اتش دنیا. پس چگونه تحمل خواهید کرد که رسول اکرم(ص) به اباذر غقاری فرمود:« اگر سطلی از چرک دوزخ را در مشرق بریزند، مغز کسانی را که در مغرب زمین زندگی می کنند به جوش می آورد و اگر جهنم به خروش آید ملک مقرّب و پیامبر مرسلی نمی ماند مگر اینکه به زانو در می آید و می گوید: پروردگارا نجات خود را می خواهم. حتی ابراهیم علیه السلام اسحاق، فرزند خود را از یاد می برد و میگوید: «یا رب انی خلیلک ابراهیم فلا تنسنی» یعنی: خدایا من خلیل تو ابراهیم هستم مرا فراموش مکن.» (خلوتی با خویش،ص50 با اضافات) آبهای جهنم عبارتند از: 1_ ماء حمیم: «لهم شراب من حمیم و عذاب الیم» (انعام/70 ، یونس/4) ماء حمیم یعنی آب جوشان که در آیه فرموده: «و ان یستغیثوا یغاثوا بماء کالمهل یشوی الوجوه بئس الشراب» این آب، مثل «مُهل» است؛ مفسرین گفته اند: «مُهل» یعنی فلز ذوب شده یا مس گداخته شده یا آب سیاه رنگ در حال جوش یا قیر در حال جوش یا ماده سمی در حال گداخته شدن که وقتی به این آب نزدیک می شوند، پوست صورتشان می ریزد. می فرماید: چه بد نوشیدنی است این آب. وقتی این آب را خوردند، ملائکه عذاب، مقداری هم روی سرشان می ریزند: «یصب من فوق روسهم الحمیم» (حج/19) ماء حمیم به صورت نهری در روی جهنم جاری است تا همیشه در دسترس جهنمیان باشد. «فشاربون شرب الحمیم» (واقعه/55) شتر معمولا دیر تشنه می شود؛ چون ذخیره آب دارد اما وقتی ذخیره اش تمام شود خیلی تشنه می شود مخصوصا که به مرض تشنگی و استسقا مبتلا باشد، وقتی به آب برسد با هیجان تمام آب می خورد. خداوند می فرماید: اهل جهنم نیز از حرارت جهنم و خصوصا بعد از خوردن زقوم و ضریع: به قدری تشنه می شوند که وقتی به آب حمیم می رسند مثل شتر تشنه آ می خورند. «فنزل من حمیم» (واقعه/93) با آب جوشان حمیم از او پذیرایی می شود. در بخش طعام و غذای جهنم نیز گفتیم که کلمه «نُزُل» به معنای پذیرایی از مهمانان است یعنی چیزهایی را که معمولا آماده می کنند تا به محض ورود میهمانان، از ایشان پذیرایی نمایند را عرب «نُزُل» می گوید؛ در اینجا نیز کلمه «نُزُل» به کار رفته یعنی آنچه برای جهنمیان قبلا آماده شده که به محض ورودشان به جهنم از ایشان پذیرایی نمایند، زقوم و حمیم است. کلمه «حمیم» در 15 آیه به کار رفته که عبارتند از: انعام/70، یونس/4، حج/19، صافات/67، ص/57، مومن/18و 72، دخان/46و48، الرحمن/44، واقعه/42،54 و 93، محمد/15، و نبا/25 . ۳_ماء صدید: «و خاب کل جبار عنید من ورائه جهنم و یسقی من ماء صدید یتجرعه و لایکاد یسیغه و یاتیه الموت من کل مکان و ما هو بمیت و من ورائه عذاب غلیظ» (ابراهیم/15_17) «گردن کشان و جباران، نومید و نابود می شوند و در جهنم، جرعه جرعه از ماء صدید خورانده می شوند؛ چون خودشان مایل به خوردن آن نیستند وقتی این آب متعفن را خوردند حاضرند بمیرند اما مرگی در کار نیست بلکه باید آماده شوند برای عذاب شدیدتر؛ و فرشتگان عذاب، آنان را با غل و زنجیر به طرف آتش می برند.» «ماء صدید» خون و چرک که از فروج زنان زانیه در جهنم خارج می شود که هم خیلی کثیف است، هم بدبو و هم در حال جوش، که پیامبر اکرم می فرماید: «وقتی این آب را به اهل جهنم نزدیک می کنند از شدت حرارتش پوست سر و صورتشان در آن می ریزد و وقتی بیاشامند اندرونشان قطعه قطعه شود.» (کفایة الموحدین، باب نار) 3_غسّاق: «لا یذوقون فیها بردا و لا شرابا الا حمیما و غساقا» (نبا / 24_25) «جهنمیان آب خنک و گوارا نمی چشند بلکه آب حمیم و غسّاق می نوشند.» مفسرین می گویند: غسّاق، چشمه ای است در جهنم که آبش در نهری جاری است که زهر کشنده و سمومات مارها و عقربهای جهنم به آن ریخته می شود و حتی چرک دیده های اهل جهنم هم داخل آن می ریزد و از نظر داغی هم مثل مس گداخته است؛ چون با آتش جهنم داغ شده که اگر ذره ای از آتش جهنم به روی کوههای دنیا گذاشته شود همه کوهها آب می شود. و در آیه دیگر فرموده: «هذا فلیذوقوه حمیم و غسّاق» (ص / 57) « این نوشابه حمیم و غسّاق است (دو مایع سوزان و تیره رنگ) که باید از آن بچشند.» در روایت است که پیامبر اکرم (ص) می فرماید: «اگر یک دلو از ماء غسّاق جهم را در دنیا بریزند، بوی گند و تعفن آن سراسر دنیا را می گیرد و تمام اهل دنیا از تعفن آن، متعفن و نابود خواهند شد.» 4_ آنیه: «تصلی نارا حمیة تسقی من عین آنیة» (غاشیه / 4_5) «در آتش سوزان وارد می گردند و از چشمه ای بسیار داغ نوشانیده می شوند.» «آنیه»، چشمه ای است سوزناک در جهنم که امام باقر عیله السلام می فرماید: « اشتعال شعله های جهنم از این چشمه است؛ همه وادی های اتش گاهی خاموش می شود، اما آتش این چشمه همیشه فروزان است و همیشه آبش در حال جوش است.» «یطوفون بینها و بین حمیم ءان» (الرحمن / 44) امام باقر عیله السلام می فرماید: چشمه آنیه به دریایی می ریزد و چشمه حمیم به دریایی دیگر و اهل جهنم داخل این دریاها غوطه ورند گاهی به دریای حمیم می روند و گاهی به دریای آنیه و بین اینها در حال طوافند. حتی ابرهایی بالای این دریاها هست که وقتی شدت تشنگی و حرارت اینها به اوج می رسد، ملائکه عذاب به اینها می گویند: چه می خواهید؟ می گویند: آب سرد و خنک. در این هنگام از این ابرها، سنگهای آتش زا و کرمها و حیوانات و درندگان آتش زا برایشان می بارد که بدنشان می سوزد و شکسته و متلاشی و خرد می گردد؛ پناه بر خدا. 1_زقوم: ثم انکم ایها الضالون المکذبون لاکلون من شجر من زقوم فمالئون منها البطون.(واقعه/51-53) «گمراهان و دروغگویان و تکذیب کنندگان قیامت و جهنم از درخت زقوم می خورند تا شکمشان پر شود.» ان شجرة الزقوم طعام الاثیم کالمهل یغلی فی البطون کغلی الحمیم.(دخان 43-46) «از درخت زقوم مسلما غذای گنهکاران است، همانند فلز گداخته در شکمها می جوشد.» «مُهل» به مواد سفت در حال جوش یا ته نشین های روغن در حال جوش گفته می شود که زقوم در شکم گنهکاران همانند آن جوشش و غلیان دارد.« اذلک خیر نزلا ام شجرة الزقوم انا جعلناها فتنة للظالمین انها شجرة تخرج فی اصل الجحیم طلحها کانه رووس الشیاطین فانهم لاکلون منها فملئون منها البطون»(صافات/ 62-66) آیا نعمتهای بهشتی بهتر است یا درخت نفرت انگیز زقوم؟ ما آن را مایه آزمایش و درد و رنج ظالمان قرار دادیم. آن درختی است که از قعر جهنم می روید میوه آن مانند سرهای شیاطین است. آنها(مجرمان) از آن می خورند و شکمهایشان را از آن پر می کنند. درخت زقوم آزمایشگاه ستمگران درخت زقوم، درختی است که از قعر جهنم می روید و شاخ و برگهایش به همه طبقات جهنم می رود. میوه های آن بسیار خشن و ریز و تلخ و گندیده تر از هر مرداری است. ابوجهل با شنیدن این آیه شروع به مسخره کرد و می گفت: هر درختی در آتش می سوزد این چه درختی است که توی آتش می روید؟ خداوند جوابش را با این آیه داد: «انا جعلناها فتنة للظالمین» ما این درخت را مورد آزمایش ستمگران قرار دادیم تا ببینیم این واقعیت را قبول می کنند که می شود درختی هم از توی آتش بروید و آتش آن درخت را نسوزاند یا نه؛ چنانچه در جهنم مار و عقرب هست که آتش جهنم آنها را نمی سوزاند. ولی ابو جهل و دیگران که این واقعیت را نپذیرفتند و شروع به مسخره کردند، از آزماتیش بیرون نیمدند و جایگاهشان جهنم و طعامشان زقوم خواهد بود. تشبیه میوه زقوم به سرهای شیاطین چرا خداوند میوه درخت زقوم را به سرهای شیاطین تشبیه کرده؟ جوابش این است که: انسان از شیاطین تصویر بدی در ذهنش دارد بر خلاف فرشته ها که انسان از آنان تصویر خوبی دارد و چون زشت ترین و بد قیافه ترین تصویر را انسان ها از شیاطین و مخصوصا از سر آنها دارند لذا خداوند هم شکوفه و میوه درخت زقوم را به سر شیاطین تشبیه کرده. پذیرایی از جهنمیان عرب به آنچه که انسان برای پذیرایی از میوه ها آماده می کند و با ورود میهمان از او پذیرایی می کند«نزُل» میگوید؛ بابراین، آنچه برای میهمانان جهنم آماده شده زقوم است که جهنمیان وقتی شدیدا گرسنه می شوند، می روند پیش خازن جهنم و درخواست طعام و غذا می کنند او هم اینها را به پیش درخت زقوم می برد، آنان از شدت گرسنگی، حرارت و بدبویی و بدمزه بودن آن را فراموش می کنند و آنقدر از زقوم می خورند تا شکمشان پر می شود؛ در این هنگام احساس می کنند که شکمشان پر از آتش است و امعاء و احشای بدنشان می سوزد، از خازن جهنم درخواست آب می کنند تا آتش درونشان را فرو نشاند، خازن جهنم آنان را به آب حمیم و صدید راهنمایی میکند. کسی که در دنیا و آخرت زقوم می خورد در مجمع البیان، ذیل جمله« شجرة الزقوم» گفته: روایت شده که: قریش وقتی این آیه را شنیدند گفتند: ما تا کنون چنین اسمی را نشنیده ایم و چنین درختی را نمی شناسیم. این زبعری می گوید: زقوم به زبان بربرها نام طعامی است که از خرما و کره درست می شود؛ و در روایتی به لغت اهل یمن آمده که ابوجهل به کنیز خود گفت: «زقمینا_برایمان زقوم بیاور» کنیز هم خرما و کره آورد، ابوجهل به رفقایش گفت: «تزقمو بهذا الذی یخوفکم به محمد_ از همین زقوم که محمد شما را از آن می ترساند بخورید.» محمد پنداشته که در آتش درخت سبز می شود و حال آنکه آتش، درخت را می سوزاند. در پاسخ وی این آیه آمد: «انا جعلناها فتنة للظالمین.»«صافات» (مجمع البیان،ج8،ص465؛المیزان،ج17،ص215.) ابوجهل قطعا از جمله کسانی است که در جهنم زقوم خواهد خورد؛ زیرا پیامبر اکرم را مسخره کرده و جواب قاطعی از خداوند گرفته 2_ضریع: غذای دیگر اهل جهنم «ضریع» است که قران می فرماید:« ان لذینا...طعاما ذا غصة و عذابا الیما»(مزمل/13) اهل جهنم وقتی غذاهای جهنم را می خورند احساس خوشحالی و سیری نمی کنند بلکه غصه دار می شوند؛ چون عذاب الیم و دردناک است.«لیس لهم طعام الا من ضریع لا یسمن و لا یغنی من جوع»(غاشیه/6-7) غذای ضریع، نه باعث چاقی آنان می شود و نه آنان را سیر می کند؛ چون غذا نیست بلکه آتش و عذاب است. ضریع هم مثل زقوم از هر مردار گندیده ای گندیده تر و از هر میوه و غذای تلخی تلخ تر و از هر آتشی سوزانده تر است که اهل جهنم هر مقدار ار آن بخورندئ باعث سیری آنان نمی شود؛ چون آتشی بیش نیست. و در روایت است که: «اگر قطره ای از ضریع در آبهای دنیا ریخته شود تمام حیوانان دریایی از بوی بد آن می میرند.» (بحار، ج8،ص280) طعام ضریع از نظر مفسران و روایات ضریع، نوعی گیاه خاردار است که برگ ندارد و اگر خشک شود سم کشنده می گردد. هیچ حیوانی این گیاه را نمیخورد. خداوند که غذای اهل دوزخ را به این گیاه تلخ و سم دار و بدبو تشبیه کرده به خاطر خباثت این گیاه است و الا ضریعی که در جهنم است قطعا به مراتب از این گیاه بدتر و تلخ تر و بدبوتر خواهد بود؛ چنانچه پیامبر اکرم فرموده: ضریع، چیزی است در میان آتش دوزخ که خاردار است و از تلخ ترین گیاهان، تلخ تر و از مردار گندیده تر است و حرارتش نیز از حرارت آتش بیشتر است. بعضی از راویان گفته اند که: در جهنم، دوزخیان بسیار گرسنه می شوند چنانچه از زیادی گرسنگی، آتش جهنم برایشان آسان می شود، در این هنگام، ضریع به انسان دهند که چون بخورند در گلویشان گیر کند(چون خار دار است) و فرو نرود و به همین جهت قران فرموده: «وطعاما ذا غصة» آنان به یادشان می اید که در دنیا وقتی غذا گلویشان گیر می کرد، آب می خوردند، در آنجا نیز تقاضای آب می کنند تا طعام ضریع را از گلویشان پایین ببرد. ملائکه عذاب از چشمه آنیه که چشمه جوشانی است و مانند مس گداخته است به ایشان آب دهند که وقتی نزدیک آن شوند پوست صورتشان درون آن ریزد و چون بخورند تمام امعاء و احشایشان را بسوزاند. بعضی از دشمنان اسلام وقتی این آیه را شنیدند به مسخره گفتند: محمد ما را از این غذا می ترساند در صورتی که شتران ما آن را می خورند و سیر می شوند و چاق و چله می گردند ما نیز اگر آن را بخوریم هم سیر می شویم و هم فربه. قران در جوابشان فرمود: «لا یسمن و لا یغنی من جوع» طعام تلخ و تهوع آور ضریع، نه سیر می کند و نه چاق و فربه می گرداند.(تفسیر منهج،ج10،ص224و225.) 3_غسلین: »و لا طعام الا من غسلین لایاکله الا الخاطئون« (الحاقه/36-37) جهنماین غذایی جز چرک و خون ندارند که آن را غیر از خطاکاران نمی خورند. در تفسیر مجمع البیان و منهج الصادقین گفته که: »غسلین، کثافات و فضولات و چرک و خون و مدفوع جهنمیان است؛ یعنی اهل جهنم مدفوع و فضولات خودشان را خودشان می خورند.« (تفسیر مجمع البیان و منهج، ذیل آیه مورد نظر.) چنانچه در تاریخ است که: عده ای به نان بی احترامی می کردند و خودشان را در توالت با نان، پاک می کردند؛ سپس نان ها را در جای مخصوصی تل انبار می کردند تا اینکه این نانهای آغوشته به مدفوع به اندازه ی کوهی بالا رفت. خداوند هم به خاطر این بی حرمتی و کفران نعمت، قحطی را بر اینها مسلط کرد و چندین سال قحطی شد، تمام آذوقه اینان تمام شده، به سراغ این نانها رفتند تا اینکه همه این کوه نان را خوردند و تمام شده و همچنان قحطی بود اینها وقتی وقتی غذایی پیدا نکرده بخورند شروع کردند به خوردن خاکهای زیر این انبار نان و می گفتند: چون باران به این نانها خورده و سپس در زمین فرو رفته لذا این خاکها هم مزه نان می دهد، چندین متر هم خاکهای زیر این کوه نان آغوشته به نجاست را خوردند و از کرده خویش پشیمان شدند تا دوباره خداوند به آنان ترحم کرد. علاوه بر این، نجاست خوردن حیوانات در دنیا هم مرسوم است مثل مرغ و خروس نجاست خوار؛ در جهنم هم که جهنمیان به صورت حیوانات هستند، پس نجاست خوردن جهنماین هیچ استبعادی ندارد.مضافا بر اینکه آنجا دار تکلیف هم نیست تا حلال و حرامی در کار باشد. آنها در دنیا که دار تکلیف و حلال و حرام بود، به وظیفه خویش عمل نکرده و جهنمی شدند در آنجا هم با آنان مثل حیوانات عمل می شود و موظف می شوند که نجاست و مدفوع خویش و حتی دیگر جهنمیان را بخورند. پناه بر خداوند از ان روز خدایا به حق محمد و آل محمد ما را از عذاب الیم رهایی بخش. قیافه جهنمیان « و من اعرض عن ذکری فان له معیشة ضنکا و نحشره یوم القیامه اعمی قال رب لم حشرتنی اعمی و قد کنت بصیرا» (طه/ 124-125) « هر کس که از یاد من روی گردان شود، زندگی سخت و تنگی خواهد داشت و روز قیامت، او را کور و نابینا محشور می کنیم. می گوید: پروردگارا! چرا مرا نابینا محشور کردی من که بینا بودم؟!» و در جای دیگر می فرماید: «و من یظلل فلن تجد لهم اولیاء من دونه و نحشرههم یوم القیامة علی وجوههم عمیا و بکما و صما ماواهم جهنم کلما خبت زدناهم سعیرا» (اسراء / 97) «هر کس را که خداوند گمراه کند، هدایتگری غیر از خدا برای ایشان نخواهی یافت؛ و روز قیامت آنها را بر صورتهایشان محشور می کنیم، در حالی که نابینا و کور و کرند و جایگاهشان جهنم است؛ هر زمان آتش آن فرو نشیند، شعله تازه ای بر آنان می افزاییم.» «یوم تبتض وجوه و تسود وجوه فاماالذین اسودت وجوههم اکفرتم بعد ایمانکم فذقوا العذاب بما کنتم تکفرون» (آل عمران /106) «روزی که بعضی از چهر ها سفید و بعضی از چهره ها تاریک و سیاه می گردد؛ اما به کسانی که صورتشان سیاه و تاریک و ظلمانی شده گفته می شود: آیا بعد از ایمان، کافر شدید؟ پس بچشید عذاب را به سبب آنچه کفر می ورزیدید.» «تری الذین کذبوا علی الله وجوههم مسودة» (زمر / 60) «کسانی را که به خداوند دروغ بستند می بینی که صورتهایشان سیاه است.» قیافه اهل جهنم به قدری سیاه می شود که مثل تکه ای از شب ظلمانی می گردد. و در آیه دیگر می فرماید: «تلفح وجوههم النار و هم فیها کالحون» (مومنون /104) «شعله های سوزان آتش همچون شمشیر به صورتهایشان نواخته می شود و در دوزخ چهره ای عبوس دادند.» بعضی از مفسرین می گویند وقتی چندین عذاب به اهل آتش رسید لبهایشان جمع می شود و دندانهایشان دیده می شود، شبیه میمون و بوزینه.» امام باقر علیه السلام می فرماید:«در صورت اهل جهنم شبیه صورت میمون مو می روید.» (بحار، ج8 ،مبحث جهنم) و در روایت است که: «اینان کور و کر و لال وارد جهنم می شوند.» و در روایت دیگری آمده که: «اهل جهنم به صورت حیوان وارد جهنم می شوند؛ بعضی به صورت میمون بعضی به صورت خوک، بعضی به صورت سگ و بعضی به صورت حیوانات درنده و خزنده و گزنده دیگر.» امام باقر علیه السلام می فرماید: «بدن اهل جهنم خیلی عظیم و بزرگ می شود به طوری که رانهایشان به اندازه کوه می شود. ( تا عذاب را بیشتر و بهتر بچشند) » (بحار، ج8، مبحث نار) از پیامبر اکرم روایت شده که فرموده اند: اهل عذاب ده صنف و شکل محشور می شوند: «صنفی به صورت میمون و بوزینگان، صنفی به صورت خوک، صنفی به صورت معکوس، یعنی سرشان روی زمین و پاهایشان به طرف بالا که بدین صورت روی آتش کشیده می شوند. صنفی کور. گروهی کر و لال. گروهی در حال جویدن زبانشان که چرک و خون از آن جاری است. برخی با دستان و پاهای بریده، و گروهی بسته بر نخلهایی از آتش. و برخی در حالی که جبه ها و لباسهایی از قطران و آتش پوشیده اند.» (بحار، ج8، مبحث نار) لباس اهل جهنم « فالذین کفروا قطعت لهم ثیاب من نار»(حج/19) « و ترب المجذمبن یومئذ مقربین فی الاصفاد سرابیلهم من ثطران و تغشی وجوههم النار»( ابراهیم/49-50) «کسانی که کافر شدند لباسهایی از آتش برای آنها بریده می شود. در روز قیامت مجرمان را باهم در غل و زنجیر می بینی که لباسهایشان از ماده چسینده بد بوی اشتعال زاست و صورتهایشان را آتش می پوشاند.» «قطران» نوعی ماده سیاه رنگ قابل اشتعال است، چیزی شبیه مخلوطی از قیر و بنزین که خیلی هم بد بو و بد منظر است و در آتش دوزخ سریعا آتش میگیرد و شعله ور می شود. لباس اهل جهنم یا قطعه هایی از مس و آهن گداخته و سرخ شده است و یا قطران است. امام باقر علیه السلام می فرمایند: به اهل جهنم هفتاد جامه از آتشس می پوشانند و کلاهی از آتش بر سرشان می گذارند. جبرئیل هم به پیامبر اکرم عرض کرد که:" اگر یکی از پیراهن و سرابیل اهل جهنم بین زمین و آسمان آویزان شود تمام اهل زمین از بوی بد و حرارت آن می میرند، پیامبر اکرم(ص) با شنیدن این حرف گریه کرد. (اقتباس از بحار، ج8، باب النار) با پوشیدن لباس تقوا از لباس جهنمی بر حذر باشیم آنان که انسانیت و آدمیت را فراموش کنند و روزگار را به غفلت و جهل و پستی و دنائت و بردگی نسبت به هوی و هوس بگذرانند، و کاری جز مخالفت با خدا و خلق خدا و زورگویی و ستم نداشته باشند در دنیا دچار لباس جوع و خوف، و در آخرت گرفتار لباس و پوششی از سخت ترین عذاب خواهند شد. (نحل/12) « و خداوند بر شما حکایت کرد و مثل آورد شهری را که در آن امنیت کامل حکمفرما بود و اهلش در آسایش و اطمینان زندگی می کردند و از هر جانب روزی فراوان به آنها می رسید تا آن که اهل آن شهر نعمت خدا را کفران کردند، خدا هم به موجب آن کفران و معصیت، طعم گرسنگی و بیمناکی را به آنها چشاند.» این چنین مردم که از نعمت های خداوند قدر دانی نمی کنند و به شکر گذاری بر نمی خیزند، و بلکه راه عصیان و کفر در پیشس گرفته و خود و محیط را آلوده به فساد می کنند، در قیامت به آنان لباس عذاب پوشانده می شود، چنانچه در قرآن مجید آمده است: « و تری المجرمین یومئذ مقرنین فی الاصفاد سرابیلهم من قطران و تغشی وجوههم النار»(ابراهیم/49-50) یعنی: و در آن روز بدکاران و گردنکشان را زیر زنجیر قهر خدا مشاهده خواهی کرد و خواهی دید که پیراهن های از مس گداخته آتشین بر تن دارند و چهره آنها در شعله آتش پنهان است.» چه نیکوست که این چند روزه ی کوتاه عمر را ملبس به لباس تقوا شویم، و از لباس ظاهر هم جهت عبادت و خدمت به خلق و شکر حضرت حق استفاده کنیم، و از لباس طبیعی هم برای رضای دوست بهره بگیریم تا در آخرت از لباس بهشتی بر ما پوشانند، و از لباس عذاب در امان بمانیم.( عرفان اسلامی،ج4،ص23) هیزم آتش جهنم چیست؟ «فالتقو النار التی وقودها الناس و الحجارة» بپرهیزید از آتشی که هیزمش مردم و سنگ است(بقره/24) «یا ایها الذین آمنو قو انفسکم و اهلیکم نارا وقودها الناس و الحجارة» خود و اهلتان را نگدارهید از آتشی که هیزمش انسانها و سنگ است.(تحریم/6) مشابه این تعبیر در آیه 24 بقره و 10 آل عمران هم آمده است. احتمالا مراد از سنگ که هیزم جهنم است، هر سنگی نیست، بلکه سنگهای آتش زاست؛ مثل سنگ کبریت و چخماق و زغال سنگ که هم آتش زاست و هم دوامشان زیاد است. در این آیه شریفه می فرماید که: خود و خانواده و اهل و عیال خویش را نگهدارید از اینکه هیزم جهنم شوید. در وایت آمده که: «انّ اشد الناس عذابا یوم القیامة من جهل اهله» شدیدترین مرم از نظر عذاب ، کسی است که به حال اهل بیت و زن و فرزندانش جاهل باشد و نداند که آنان چکار می کنند آیا نماز می خوانند یا نه؛ روزه می گیرند یا نه؛ با چه کسانی رفاقت و رفت و آمد دارند و ...؟! و در روایت دیگری است که: « در روز قیامت چنین خانواده ای به بزرگشان که نسبت به حال آنان جاهل و بی تفاوت بوده و آنان را امر به معروف و نهی از منکر نکرده خواهند گفت: خدا به تو جزای خیر ندهد که واجبات و محرمات را به ما تعلیم نکردی و ما را از بدیها باز نداشتی و به نیکی ها وادار ننمودی در نتیجه هم خود و هم مارا از اهل عذاب کردی. ان گاه همگی وارد جهنم می شوند و هیزم آتش دوزخ می گردند.» و اما فردی که هم خودش عامل به فرامین الهی باشد و هم خانواده اش را به کارهای نیک وا دارد در روایت است که: « در روز قیامت خانواده اش به او می گویند: خدا به تو جزای خیر دهد که در دنیا ما را امر به معروف و نهی از منکر کردی و بدان سبب ما را از عذاب الهی رهانیدی. پس او و اهل بیت و خانواده اش همگی وارد بهشت می شوند.» «ان الذین کفرو لن تغنی عنهم اموالهم و لا اولادهم من الله شیئا و اولئک هم وقود النار» یعنی: کسانی که کافر شدند ثروتها و فرزندانشان نمی تواند آنان را از عذاب خداوند باز دارد؛ و آنان هیزم جهنمند.( آل عمران/10) «انکم و ما تعلون من دون الله حصب جهنم» یعنی: شما بت پرستان و همه بتانی که از سنگ و چوب و ... ساخته اید و می پرستید هیزم جهنم هستید.( انبیا/ 98) یعنی: همه آن مجسمه های سنگی را در آتش جهنم سرخ می کنند و شما بت پرستان را با همانها می سوزانند و عذاب می کنند. بعضی می گویند: خداوند مجسمه های سنگی را به جهنم بیندازد چه فایده ای دارد؟ جوابش این است که: بر غم و اندوه و حسرت کفار افزوده می شود؛ زیرا آنان یک عمر این سنگهای بی خاصیت را که نه نفع داشتند و نه ضرر عبادت کردند حال که می بینند همان مجسمه های سنگی به داخل آتش جهنم پرتاب می شوند افسوس می خورند که چرا خدای یگانه را عبادت نکردند و به جای او این سنگها را پرستیدند. بعضی هم گفته اند: مراد از« ما تعبدون من دون الله» شیاطین هستند که مردم را به عبادت غیر خدا فرا خواندند، مردم نیز از آنان اطاعت کردند؛ اینک آن شیاطین و این کافران و مشرکان همه شان هیزم آتش جهنم هستند.( بحار، ج8،ص235 و 251) گریه کوه از ترس آتش جهنم علی علیه السلام می فرماید: « ما با پیامبر اکرم از کنار کوهی رد می شدیم که دیدیم مقداری آب از این کوه جاری است. پیامبر اکرم خطاب به کوه فرمود: چرا گریه می کنی؟ گفت: ای رسول خدا! حضرت عیسی علیه السلام مردم را از آتشی می ترساند که هیزمش مردم و سنگهاست من می ترسم که از آن سنگها باشم. پیامبر اکرم فرمود: نترس، ان سنگ کبریت و چخماق است. در این حال آبی که از سنگ بر می آمد خشک شد. (بحار،ج8،باب النار) و از این عباس رویات شده که می گوید: جهنم و آتش، آن چنان نهیب و صدایی دارد که اگر احدی از سُکّان آسمانها و زمین، آن صدا و مهیب و نعره آتش را بشنود بی هوش و مدهوش خواهند شد و دفعة قالب تهی خواهند کرد. آتش جهنم به قدری مهیب و دهشتناک است که وقتی درِ جهنم باز شود تکه های آتش همچون ستاره های آسمان به هر سو پرتاب می گردند و هر شراره ای از آتش، ابر بزرگی از آتش خواهد بود که همچون باران بر سر اهل جهنم خواهد ریخت. در این حال قبلوب اهل جهنم پراکنده و عقلشان مات و مبهوت و حیران و سرگردان خواهد شد. تمام انبیا و اولیا و عرفا از مشاهده چنین حالتهایی و از شدت غم و اندوه چنین روزی به خدا پناه برده اند. آتش جهنم به قدری عظیم است که اگر حلقه ای از زنجیرهای آتشین آن را روی کوههای دنیا بگذارند همه آب خواهند شد. در جهنم اهل عذاب را با زنجیری خواهند بست که طولش 35 متر است. و زقوم و ضریعی که خوراک اهل جهنم است قطره ای از آنت به تمام دریاها و اقیانوسها ریخته شود تمام حیوانات از بوی بد آن خواهند مرد. (اقتباس از بحار، ج8، مبحث جهنم) ملائکه عذاب و خازنان جهنم (مدثر/31) «ماموران دوزخ را فقط از فرشتگان قرار دادیم و تعداد آنها را جز برای آزمایش کافران معین نکردیم تا اهال کتاب یقین کنند و بر ایمان مومنان بیافزایند و اهل کتاب و مومنان تردید به خود راه ندهند و بیمار دلان و کافران بگویند: خدا از این توصیف چه منظوری دارد؟! آری خداوند هر کس را بخواهد گمراه می سازد و هر کس را بخواهد هدایت می کند و لشکریان پروردگارت را جز او کسی نمی داند و این جز هشدار و تذکری برای انسانها نیست.» تعداد ملائکه عذاب علیها تسعة عشر.( مدثر/30) ماموران جهنم، 19 نفر هستند. علت اینکه عدد 19 را گفته و نه بیشتر و نه کمتر برای این است که در کتابهای یهود و نصاری تعداد ماموران جهنم 19 نفر آمده، قران هم این عدد را بکار برده تا مشرکان با دیدن این عدد به قرآن، ایمان بیاورند. و لذا در همین آیات هم فرموده که: ما بیان این عدد را مایه آزمایش کفار و مشرکان قرار دادیم. تعداد اصلی ماموران دوزخ را غیر از خدا کسی نمی داند. بعضی هم گفته اند که: عدد19 بدین جهت است که آخرین عدد آحاد،9 است و اولین عدد کثیر هم 10 است. لذات خداوند آخرین و بزرگترین عدد و کوچکترین عدد کثیر را آورده که معنایش تعداد زیاد است. بعضی از مفسرین هم گفته اند که: 19 نفر، سران و بزرگان ملائکه عذابند اما، ماموران پایین تر را خدا می داند چند نفرند. این دو معنا هر دو با آیه 31 سوره مدثر سازگار است که گفته تعداد آنان را خدا می داند. شکل و شمایل و عملکرد ملائکه عذاب « ان جهنم کانت مرصادا»( نبا/21) جهنم در کمین گنهکاران است. بعضی گفته اند: مراد این است که ملائکه عذاب در کمین اینان هستند تا به دستورات الهی عمل کنند. علیها ملائکة غلاط شداد لا یعصون الله ما امرهم و یفعلون ما یومرون(تحریم/6) بر آتش جهنم مامورانی از ملائکه گمارده شده اند که خیلی خشن و سخت گیرند و هرگز فرمان خدا را مخالفت نمیکنند و آنچه را که فرمان داده شده اند به طوری که کامل اجرا می نمایند. ملائکه عذاب و مخصوصا خازن و مالک جهنم را خداوند از غیظ و غضب و خشم خودش آفریده که خیلی بدترکیب و بد قیافه و خشن و خیلی بد اخلاق هستند و از چشمانشان برق می جهد و از دهانشان آتش بیرون می آید و هرگز خنده بر لبنشان نقش نمی بندد و هرگز شوخی نمی کنند. پیامبر اکرم وقتی در معراج از جهنم بازدید می کرد با دیدن خازن جهنم از او ترسید. ملائکه عذاب منتظر دستور الهی هستند تا اهل عذاب را به اشد عذاب برسانند. هر چه اهل عذاب خواهش و التماس می کنند که ازخداوندبخواهید مقداری عذاب ما را تخفیف دهد؛ می گویند: ما نمی خواهیم و اجازه چنین در خواستی را هم نداریم خودتان بخواهید. « قدرت فرشتگان عذاب به قدری زیاد است که هر کدام از آنان قدرت بلند کردن هفتاد هزار نفر را دارند که بلند می کنند و به طرف جهنم پرتاب می نمایند. و در دست هر یک گرزی آهنین و آتشین است تا بر سر اهل عذاب بکوبند.» (اقتباس از باب النار بحار، ج8) ملائکه عذاب در پاسخ به دستور خداوند برای عذاب اهل جهنم که فرموده: حدوده فغلوه ثم الجحیم صلوة ثم فی سلیلة ذرعها سبعون ذراعا فاسلکوه( الحاقه/ 30-32) هفتاد هزار ملک حرکت می کنند و اهل آتش را با غل و زنجیری که طولش 70 ذراع است بسته به طرف جهنم می کشند. و در بعضی از روایات است که: اینان از عذاب کردن اهل آتش لذت می برند؛ چون هم اطاعت از خداوند است و هم اذیت دشمنان خدا. خازن و مالک جهنم امام باقر علیه السلام می فرماید:« هنگامی که پیامبر اکرم به معراج رفت به هیچ آفریده ای از آفریدگان خداوند نمی گذشت مگر اینکه با لطف و سرور و خوش رویی با آن حضرت بر خورد می کردند، تا اینکه به آفریده ای برخورد کرد التفات و توجهی به حضرت نکرد و چیزی نگفت. پیامبر او را بسیار عبوس و چهره درهم کشیده یافت. به جبرئیل گفت: من تا کنون به هیچ مخلوق برخورد نکرده ام مگر اینکه با خوش رویی و ملاطفت و شاید با من برخورد کرده جز این، این کیست؟ جبرئیل گفت: این مالک و خازن جهنم است، خداوند او را چنین آفریده است. (امالی صدوق، ص357) در روایت دیگری چنین نقل شده: «پیامبر اکرم فرمودند. به ملکی از ملائکه رسیدم که بزرگتر از او ندیده بودم اما خیلی کریه المنظر و بد چهره و غضب لود بود به جبرئیل گفتم: ای جبرئیل! این کیست که من از او ترسیدم؟ جبرئیل گفت: حق داری از او بترسی همه ما از او می ترسیم، این کالک و خازن جهنم است که هرگز نخندیده است و از آن روز که خداوند او را متولی جهنم کرده هر روز غیظ و غضب و خشم او بر دشمنان خدا و اهل معصیت زیادتر می شود تا اینکه خداوند به وسیله او از دشمنان خدا و اهل معصیت انتقام میگیرد. اگر بنا بود او به روی احدی بخندد به روی تو می خندید اما نمی خندد.» (بحار،ج8، باب النار؛ کفایة الموحدین، مبحث جهنم.) صفت دوزخ خدای تعالی می فرماید: «و ان جهنم لموعدهم اجمعین لها سبعة ابواب لکل باب منهم جزء مقسوم» یعنی « به درستی که دوزخ جایگاه کافران است که همه آنها در آن جمع شوند و برای دوزخ هفت در است که از هر دری طایفه ایی را در آورند.» حق سبحانه و تعالی به موسی خطاب کرد که : ای موسی! دوزخ را هفت طبقه آفریدیم در هر طبقه، هفتاد هزار کوشک از آتش است و در هر کوشکی، هفتاد هزار خانه از آتش است. و درازی و پهنای هر تابوتی هفت برابر دنیا می باشد. و در هرتابوتی هفتاد هزار عقرب و هفتاد هزار مار است. و هر ماری به بزرگی کوه سیناست. ای موسی بدان و آگاه باش که همه غافلان، بخیلان، زناکاران، رباخواران، شراب خواران، سخن چینان و دروغ گویان را در آن جمع گردانم و در آن خانه ها در آورم و برایشان مارها و کژدمان مسلط گردانم که ایشان را بگزند تا بدانند کتابهایی که خدای تعالی فرستاده بر حق بوده و جمله پیغمبران بر حق بودند. یا موسی می خواهی که باز هم صفت دوزخ را بگویم؟ موسی گفت: بلی پروردگار! جواب آمد که یا موسی بدان و آگاه باش که دوزخ را هفت طبقه در زیر یکدیگر آفریدیم، چنانچه هفت آسمان و زمین را در کوچکترین طبقه آن اندازند چنان باشد که انگشتری را در دریای محیط انداخته باشند. بار دیگر خطاب رسید که: ای موسی اگر دستور دهم تا یک شخص از جهنم بیرون آید و در مشرق باشد تمام اهل مغرب از گرمی آتش آن بمیرند. ای موسی بدان و آگاه باش که احوال و عقوبت اهل جهنم را از هزار یکی با تو بیان نکردم. حضرت رسول(ص) رویات است که فرموده: در شب معراج خدای تعالی دوزخ را بر من عرضه کرد، جمعی از ملائکه دوزخ را با هیبت زیاد دیدم که هر یک گرزی از آتش در دست داشتند و اهل دوزخ را عذابی سخت می کردند، قومی را لبهایشان را می بریدند و قومی را پشت و پهلویشان را داغ می کردند و بعضی را زنجیرها و غلهای آتشین در گردن نهاده بودند. و نیز از حضرت رسول(ص) منقول است که فرمود: روزی از برادرم جبرئیل احوال جهنم را پرسیدم در جواب من گفت: ای محمد! به آن خدایی که تو را به رسالت برای خلق فرستاده که اگر یک زره گرمی آتش دوزخ بر زمین بیفتد هر چه در زمین است همه را بسوزاند و همه ی آبها و غذاها را تلخ کند. و اگر جامه جهنمیان را در میان آسمان و زمین بیاویزند اهل مشرق و مغرب، همه از بوی گند آن بمیرند. ( سراج القلوب، ص125) دوزخ سوزان و پر مار آفرید از برای کافر زشت پلید هم برای فاسقان و فاجران اندرو باشد عذابی بس شدید جهنم با هفتاد هزار مهار آورده می شود در تفسیر برهان است که: چون آیه ی « وجیی ءَ یومئذ بجهنم» نازل شد صورت حضرت رسول اکرم(ص) تغییر کرد به طوری که بر همه نمایان شد. این حالت حضرت برای اصحاب بزرگ آمد و برایشان سخت گذشت؛ یکی از آنان به خدمت حضرت امیرالمومنین علی بن ابی طالب رفت و عرض کرد: از تغییر کردن حال حضرت رسول الله(ص) معلوم می شود که خبر تازه ای است. جناب امیر علیه السلام آمد و عرض کرد: پدر و مادرم فدایت یا رسول الله امروز چه پیش آمدی شده است؟ فرمود: جبرئیل لیه السلام آمد و آیه « وجیی ءَ یومئذ بجهنم» را خواند ( یعنی جهنم آورده می شود). حضرت علی علیه السلام گفت: عرض کردم: جهنم چگونه آورده می شود؟ فرمود: در حالتی آورده می شود که با هفتاد هزار مهار کشیده می شود و هر مهاری را هم هفتاد هزار ملک گرفته و در دست هر ملکی پتکی از آهن؛ پس آن را با مهارها و زنجیرهایش می کشند و برای آن پاهای کلفت و محکمی است که هر پایی به مسافت هزار سال راه از سالهای دنیا است و دارای سی هزار سر است. در هر سری سی هزار دهن و در هر دهنی سی زهار دندان و هر دندانی سی هزار برابر کوه احد و در هر دهن دولب است و هر لبی مطابق یک طبقه دنیا و در هرلبی زنجیزی است که هففتاد زهار ملک آن را می کشند که اگر خدا امر فرماید که همه دنیا و آسمانها را و آنچه در آنها و در بین آنهاست لقمه کند و فرو برد هر آینه برایش آسان باشد. در آن هنگام جهنم جزع و فزع نماید و با خوف و ترسی کشیده شود و همه ترسش از خدای تعالی است، پس از آن گوید: ای ملائکه پروردگارم شماها را قسم می دهم آیا می دانید که خدا چه اراده دارد با من بکند، آیا من گناهی کرده ام که مستوجب عذاب شده ام؟ همه ملائکه گویند: ای جهنم! ما هم بی اطلاع هستیم. جهنم می ایستد و شیهه می زند و اضطراب می کند و شرارع آتش از آن می جهد که اگر رها شود و جلوگیری نشود همه اهل محشر را می سوزاند، همه اینها از ترس الهی است. آنگاه از جانب حضرت حق ندا آید که: آرام باش ای جهنم بر تو باکی نیست؛ من تو را خلق نکردم که عذاب کنم تو را برای عذاب و شکنجه دیگران آفریدم. (تفسیر برهان، ج4، ص459.) ترس امیرالمومنین (ع) ازجهنم حضرت علی علیه السلام عرض میکند: یارب و انت تعلم ضعفی عن قلیل من بلاء الدنیا و عقوباتها و ما یجری فیها من المکاره علی اهلها علی ان ذلک بلاء و مکروه قلیل مکثه یسیر بقائه قصیر مدته فکیف احتمالی لبلاء الآخرة و جلیل وقوع المکاره فیها و هو بلاء تطول مدته و یدوم مقامه و لا یخفف عن اهله لانه لا یکون الا عن غضبک و انتقامک و سخطک و هذا ما لا تقوم له السموات و الارض یا سیدی فکیف لی و انا عبدک الضعیف ... خدایا تو ناتوانی مرا در برابر اندکی از بلای دنیا و گرفتاریهایش و آنچه در آن جریان دارد از مکروهات بر اهل دنیا می دانی. با اینکه بلای دنیا بلای ناپسندی است که درنگ آن کم و ناچیز و دوام آن اندک و زمانش کوتاه است. پس چگونه است تحمل و باور من در بلای آخرت و بزرگی واقعیّات مکروهه وآن، که بلایی است که مدتش طولانی و پایداریش همیشگی بوده و هیچ تخفیفی به اهل آن داده نمی شود؛ زیرا که جز از خشم و انتقام و غضب تو بر نمی خیزد. این بلا چنان است که حتی آسمانها و زمین، تاب تحمل آن را ندارند، پس ای آقای من، حال من ضعیف چگونه خواهد بود؟ خدایا من از کدامین کارهایم به تو شکایت کنم و برای کدوم یک از آنها گریه و زاری کنم، برای عذاب دردناک و شدت آن، یا برای بسیاری بلا و گرفتاری و طولانی بودن مدت آن؟ آیا بعد از اینکه معتقد به وحدانیت تو شدم و دلم به نور معرفت تو منور گشت و زبانم به ذکرت گویا گردید مرا در آتش دوزخت معذّب می کنی و بین من و بین دشمنانت در آتش جهنم جمع می کنی و بین من و اولیایت جدایی می افکنی؟ خدایا اگر بتوانم در جهنم به عذابت صبر کنم اما چگونه بر جدایی از تو صبر نمیام؟ اگر بتوانم به حرارت آتشت صبر کنم اما چگونه بر چشم پوشی از کرامت و بزرگواریت صبر نمیام؟ خدایا چگونه در دوزخ ساکن شوم در حالی که به عفو و بخششت امیدوارم؟ خدایا اگر مرا به جهنم ببری در آنجا همانند عزیز گم کردگان برایت گریه می کنم و ضجه می زنم و تو را می خوانم. خدایا آیا راضی می شوی که بنده مسلمانت به خاطر مخالفتش در جهنم زندانی شود و طعم عذابهای آن را بچشد و در طبقات جهنم حبس گردد و در صورتی که با زبان اهل توحید تو را می خواند و ضجه می زند و به تو متوسل می شود؟ چگونه آتش دوزخ او را شکنجه کند در حالی که به فضل تو امیدوار است؟ و چگونه شراره های آتش ، او را بسوزاند در صورتی که تو صدایش را می شنوی وجایش را می بینی؟ و چگونه زوزه آتش او را احاطه کند و حال آنکه تو ناتوانی او را می دانی؟ و چگونه در طبقات جهنم مضطرب و حیران و سرگردان بغلتد در صورتی که تو به صدق گفتار او آگاهی؟ و چگونه ماموران آتش او را زجر دهند در حالی که تو را با ندای یا رب می خواند؟ و چگونه او را در جهنم رها می کنی در صورتی که او به آزادی تو امید بسته است؟ هیهات که گمان ما به تو غیر از این باشد، تو جهنم را برای موحدان قرار ندادی بلکه قسم خورده ای که منکران و ملحدان و دشمنان خودت را در آن قرار دهی و جهنم را پراز کافران جن و انس بنمایی. و دشمنانت را مخلّد در آن کنی و الا اگر غیر از این بود جهنم را خاموش و سرد می کردی. (فرازهایی از دعای کمیل) به آقایت علی نگاه کن بچه دو سه ساله نمی فهمد مار چیست و با مار بازی می کند، حق هم دارد؛ چون نمی شناسد و نمیداند مار چیست و چه سم کشنده ای دارد، اما همین بچه اگر همراه پدرش باشد و ماری بیاید می بیند تا مار آمد پدر فرار کرد و وسائل دفاع تهیه دید، بچه نیز به تقلید پدر، فرار می کند. پیش از اینکه وضع پدر را ببیند دست در دهن مار می کرد ولی وقتی که پدر می ترسد، می فهمد که مار خطرناک است که پدر اینطور می ترسد. ای فرزندان علی من و تو از جهنم خبر نداریم. به مولا علی که نگاه میکنیم می بینیم علی با آن همه بزرگی از آتش جهنم و از یاد آتش بیهوش می شدند، پس قیامت چه روز بزرگی است که علی با آن عظمتش و با آن علوّش می ترسد و می گوید: خدایا فردا چه کنم؟ پس با هم بگوییم، خدایا اگر چندی هوسرانی کردم و از او غافل شدم و سر و کارم را به تو نینداختم و اطراف هوی و هوس بودم حالا پشیمانم. شما هم بیایید همراه پدرتان علی علیه السلام که سوز و گدازی دارد، سوز و گدازی داشته باشید و بدانید که خبرهایی است. علی علیه السلام که گناهی نداشته اینطور ضجه و ناله ها دارد. علی علیه السلام با این همه مناجاتها باز می گوید: خدایا گناهانم دلم را گرفته و سر تا پایم را گناه گرفته است اگر گناهان من زیاد است عفو تو بزرگتر است من کی و چی هستم در برابر عفو و کرم تو. علی علیه السلام بندگی و تضرّع را به ما می آموزد، تو هم مثل علی علیه السلام ناله کن، ضجه بزن و هر چه آقا می فرماید عمل کن. ای شیعۀ علی با علی علیه السلام زمزمه کن و خدا خدا کن. مدتی بی حرمتی بسیار شد این زمان ازخواب دل بیدار شد محو کن بی حرمتی های مرا عفو کن دون همتیهای مرا ای عطا از تو خطا بر ما میگر ای وفا از تو جفا بر ما مگیر آید از ما آنچه آید از لئیم تو بکن نیز آنچه آید از کریم جهنم هم اکنون موجود است ؛ زیرا پیامبر اکرم در معراجش، از ان دیدن کرده ؛ به روایت زیر توجه فرمایدد راوی می گوید: به امام رضا علیه السلام عرض شد: از بهشت و جهنم به من خبر بده که آیا الان افریده شده و موجود هستند یا نه؟ حضرت فرمود: بله؛ وقتی پیامبر به معراج رفت، داخل بهشت و جهنم شد. راوی می گوید : عرض مردم می گویند ان دو مفروض هستند و بناست خلق بشوند اما هنوز آفریده نشده اند . امام علیه السلام فرمود: کسانی که چنین می گویند از ما نیستند و ما هم از آنان نیستیم؛ هر کس خلقت(فعلی) بهشت و جهنم را منکر شود، پیغمبر اکرم (ص) و ما را تکذیب کرده است وچیزی از ولایت ما ندارد و مخلد در جهنم است. خداوند عزوجل می فرماید هذه جهنم التی یکذب بها المجرمون یطوفون بینها و بین حیمیم آن یعنی: این ایت آن جهنمی که مجرمان، ان را تکدیب می کردند؛ اینان بین اتش جهنم و ماء حمیم در تردد و رفت و آمدند سوال قیصر روم از پیامبر و پاسخش یعلی بن ابی عمره گوید: پیری به نام «تنوخی» را در شهر «حمص» شام دیدم ، یه من گفت: من نامه رسان هرقل(قیصر روم) بودم او نامه ای برای پیامبر (ص) نوشت و به من داد ، به مدینه رفتم و به محضر رسول خدا رسیدم و نامه قیصر روم را به پیامبر دادم، حضرت نامه را گشود که قیصر در آن نامه نوشته بود که: تو (ای پیامبر) مرا به بهشتی دعوت کرده ای که پهنای ان همه ی آسمانها و زمین است اگر چنین باشد پس دوزخ کجاست؟ پیامبر (ص) در پاسخ وی فرمود: «سبحان الله فاین الیل اذا جاء النهار؟» پاک و منزه است خدا پس وقتی روز امد، شب کجاست؟ چرا جهنم افریده شد؟ چرا خدای رحیم جهنم را آفرید؟ مگر نه این است که خداوند قادر و رحیم است، چه مانعی داشت که اصلا درب جهنم را ببندد و همه را به بهشت ببرد؟ این اشتباه ناشی از بی خبری از دستگاه حکمت و افرینش است، اگر سلطانی سفره ی عامی که در آن انواع طعامهای ملوکانه است پهن کند تا همه بیایند و بخورند، بعضی همراه خود ، سگ و خوک و الاغ و گوسفند بیاورند، اگر این حیوانات را راه ندهند به انها ظلمی نشده، بلکه سگ را استخوانی و الاغ را مشت جوی و گوسفند را علفی بس است، اما راه دادنشان به این مجلس عام ظلم به دیگران است این را بدانید که کفار از حیوانات پست ترند «اولئک کالانعام بل هم اضل» کسانی که نور ایمان در دلشان نتابیده ، کسانی که از سگ هم پست ترند، چطور می شود آنها را در مهمانخانه ای که اهل ایمان و سلاطین واقعی هستند جای داد؟ آنهایی که از آیات الهی کور و کرند اگر پهلوی مومن جایشان دهند ایا به مومن ستم نشده؟ البته چرا موضوع دیگر آنکه حیوان از انواع غذاهای انسانی لذت نمی برد این کافر که از حیوان پست تر است ذائقه ی مومن را نداد تا انواع مزه ها را در یک خوراک و در یک لحظه بچشد پدر شیخ حسنعلی اصفهانی(ره) فرزند علی اکبر فرزند رجبعلی مقدادی اصفهانی(ره)، در خانواده زهد و تقوی و پارسائی چشم به جهان گشود، پدر وی مرحوم ملاّ علی اکبر، مردی زاهد و پرهیزگار و معاشر اهل علم و تقوی و ملازم مردان حق و حقیقت بود و در عین حال از راه کسب، روزی خود و خانواده را تحصیل می کرد و آنچه عاید او می شد، نیمی را صرف خویش و خانواده می کرد و نیم دیگر را به سادات و ذراری حضرت زهرا علیها السلام اختصاص می داد. مولود مبارک ز طرف دیگر مرحوم ملا علی اکبر که فرزند ذکوری نداشت، عهد کرده بود که به اعتاب مقدسه مشرّف و متوسل شود تا خداوند پسری به او کرامت فرماید، این سفر که در سال یازدهم از خدمت او به مرحوم حاجی محمد صادق اتفاق افتاد با حامله شدن عیالش پایان پذیرفت و حاجی قبل از تولّد فرزند به او بشارت پسری داده و سفارش کرده بود که آن پسر را « حسنعلی» نام گذارد. در سحرگاه یک شب که ملا علی اکبر در تخت پولاد، به خدمت استاد خود سرگرم بود، خبر شادی بخش تولّد نوزاد را از استاد خود می شنود و مجدداً در مورد نامگذاری کودک به « حسنعلی» توصیه می گردد. تربیت دینی و معنوی در خردسالی مرحوم ملا علی اکبر فرزند دلبند خود را از همان کودکی در هر سحرگاه که خود به تهجّد و عبادت می پرداخته، بیدار و او را با نماز و دعا و راز و نیاز و ذکر خداوند آشنا می ساخته است و از هفت سالگی او را تحت تربیت و مراقبت مرحوم حاج محمد صادق(ره) قرار می داده است. خلاصه ایشان از همان زمان، زیر نظر حاجی به نماز و روزه و انجام مستحبّات و نوافل شب و عبادات پرداخت و تا یازده سالگی، که فوت آن مرد بزرگ اتفاق افتاد، پیوسته مورد لطف و مرحمت خاص استاد خود بود و از آن پس نیز روح بزرگ آن مرحوم همیشه مراقب احوال او بود و در مواقع لزوم او را مدد و ارشاد می فرمود. جناب شیخ حسنعلی می فرمود: « هر زمان که به هدایت و ارشادی نیازمند می شدم، حالتی شبه خواب بر من عارض می گشت و در آن حال، روح آن مرد بزرگ به امداد و ارشادم می شتافت و از من رفع مشکل می فرمود. از جمله پس از فوت مرحوم حاجی، شخصی به من اصرار می کرد که نزد مرشد زنده برویم و از ارشاد او بهره مند شویم. به دنبال اصرار او بود که حالتی شبیه خواب بر من عارض شد و در آن حال مرحوم حاجی را دیدم که آمدند و دست به شانه های من زدند و فرمودند: هر کس مثل ما آب زندگانی خورد، از برای او مرگ نیست، تو کجا می خواهی بروی؟ » « ولا تحسبنّ الذین قتلوا فی سبیل الله امواتاً بل احیاء عند ربهّم یرزقون ». و سخن حضرت امیرالمؤنین علیه السلام نیز مؤید همین معنی است که فرمود: « الا انّ اولیاء الله لا یموتون بل ینقلون من دار الی دار: آگاه باشید که اولیاء خدا را مرگ نیست بلکه از خانه ای به خانه دیگر نقل مکان می کنند. » هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق مرحوم حاج شیخ حسنعلی از دوازده تا پانزده سالگی، تمام سال، شبها را تا صبح بیدار می ماندند و روزها همه روز، بجز ایّام محّرمه، با ترک حیوانی روزه می گرفتند و از پانزده سالگی تا پایان عمر پر برکتش، هر ساله سه ماه رجب و شعبان و رمضان و ایام البیض هر ماه را صائم و روزه دار بودند و شبها تا به صبح نمی آرمیدند. هر گنج سعادت که خدا داد به حافظ
حاج شیخ حسنعلی اصفهانی از آغاز نوجوانی خود، به کسب دانش و تحصیل علوم مختلف مشغول شدند، خواندن و نوشتن و همچنین زبان و ادبیات عرب را در اصفهان فرا گرفتند و در همین شهر، نزد استادان بزرگ زمان، به اکتساب فقه و اصول و منطق و فلسفه و حِکم پرداختند. خلوت از اغیار باید نی ز یار / پوستین بهر دی آمد نی بهار و به اشاره او، بامداد دیگر روز، به خدمتش رفتم. نظری به من کرد و گفت: نه روز است که چیزی نخورده ای و جز به آب، روزه نگشوده ای، ولی در ریاضت هنوز ناقصی، زیرا که اثر گرسنگی در رخساره ات هویدا و ظاهر گشته و آنرا شکسته و فرسوده است، در حالیکه مرد کامل از چهل روز گرسنگی نیز چهره اش شکسته نمی شود. با آن مرد بزرگ باب مذاکره بگشودم، و الحق او را دریایی موّاج از علوم ظاهری و باطنی یافتم. احاطه بر علوم فرزند ایشان می گوید: نیست علمی که مرا نیست در آن استقصا ایشان از جمیع علوم ظاهری و باطنی بهره فراوان داشتند و معتقد بودند که بعد از علم توحید و ولایت و احکام شریعت(فقه) که تعلّم آن واجب است، تحصیل سایر علوم نیز لازم و ممدوح و جهل به آنها مذموم و ناپسند است و مراد از حرمت برخی از علوم و فنون، استعمال آنهاست، نه تحصیل و تعلم آنها. سفرهای جناب شیخ مرحوم نخودکی در سال 1303 هجری قمری به سبب پیشامدی که در رابطه با ظل السلطان حاکم اصفهان برای ایشان رخ داد و منجر به تنبیه حاکم از طریق تصرفات نفسانی گردید ، از آن شهر رخت سفر بربستند و در بیست و چهار سالگی، تنها از اصفهان خارج شدند و به عزم مشهد مقدس قدم به راه گذاردند و این نخستین سفر ایشان به آن شهر منّور بود که به قصد زیارت مرقد مطهّر حضرت علی بن موسی الرضا علیه السلام صورت پذیرفت. برنامه جناب شیخ در مشهد فرزند ايشان نقل می کند : در ناحیه نجف اشرف، مسجد کوفه و سهله و مقبره کمیل و میثم تمار، محلهایی بود که بسیار زیارت می فرمودند. وصایای جناب شیخ فرزند ایشان نقل می کند : ایشان وصایای خویش را به شرح زیر به من فرمودند: سالهای آخر عمر فرزند ایشان تقل می کند : « زمانه بر سر جنگ است یا علی مددی به دستور پزشکان معالج، پدرم به بیمارستان « منتصریّه» مشهد انتقال یافت و در آنجا بستری گردید. به خاطر دارم روزی در راه بیمارستان، چشمم به درشکه ای افتاد که در آن مردی و زنی بی حجاب نشسته بودند. چون به خدمت پدر رفتم، فرمود: تیر زهر آلود و قلب آدمی پس از آن فرمود: رحلت باری از ظهر پنجشنبه واپسین زندگانیشان تا روز یکشنبه که فوت خود را در آنروز پیش بینی فرموده بودند دیگر با کسی سخن نگفتند و پیوسته در حال مراقبه بودند. شب جمعه بود که ناگهان سر از بالین برداشتند و دیده بر در گشودند و فرمودند: ای به ولای تو تولا ی من / از خود و اغیار تبّرای من روز شنبه فرا رسید. زیر لب فرمودند: محل تدفین سالها پیش پدرم فرموده بودند: يـكـى از عـنـايـات خـداوند، خلق و توصيف جهنم است تا انسان ها به سرانجام كفر و شرك آگاه گردند و خوف از جهنم ، آنان را به سوى ايمان و دورى از كفر سوق دهد. در اين درس با توجه به آيات و روايات به تبيين و توصيف جهنم مى پردازيم . عذاب هاى جهنم گوناگون و مختلف اسـت و در دو دسـتـه عـذاب هـاى روحـى و عـذاب هـاى جـسـمـى قابل تقسيم مى باشد كه هر كدام را بيان مى كنيم . عذاب هاى روحى جهنم عذاب هاى جسمى درهاى (طبقات ) جهنّم نام هاى جهنّم
از صوفی ها صفا ندیدم هرگز زین طائفه من وفا ندیدم هرگز
زین مدعیان که فاش انا الحق گویند با خودبینی فنا ندیدم هرگز
تصوف از دیدگاه اهل بیت(قسمت اول) محاکمه تصوف! 1) اصلا اين واژه صوفي را از کجا آورده ايد؟ کجاي اسلام به صوفيه اشاره کرده است و آن را بر حق دانسته است؟ اگر هم بگويند که اين واژه از کلمه « SOPH » يوناني گرفته شده و به معناي حکمت دانش است در جواب بايد گفت که سين يوناني « سيکما » در همه جا « سين » ترجمه شده نه « صاد » يعني علي القاعده « سوفي » بايد تر جمه مي شد نه « صوفي ». اگر هم بگويند که از اصحاب صفه گرفته شده بايد در جواب گفت که اين قضيه ي فقر آنها توسط پيامبر حل شد و پيامبر با تدابيري که داشت آنان را از فقر و نداري نجات داد و ماجرا خاتمه يافت. تازه شما متصوفه، چه سند و مدرکي از اين مطلب که از اصحاب صفه گرفته شده ايد در دست داريد؟ در ضمن، اگر از صُفّه مشتق شده بود، بايد « صُفّي » مي شد نه صوفي. اگر هم بگوئيد که از صوف به معناي پشم گرفته شده (چراکه صوفيان اوليّه لباسهاي پشمينه مي پو شيدند)، در اين صورت مصداق روايات صريح شيعه در مورد مخالفت با صوفيه قرار مي گيريد، چراکه در رواياتي که در مسئله باطل بودن تصوف در منابع شيعي موجود است از همين تعبير يعني « صوف » به معناي پشم استفاده شده که در اين صورت باز هم متهم مي شويد به بطلان تصوف. (به مطلب تصوف در نگاه روايات در همين وب مراجعه کنيد) 2) اگر عامل پيدايش تصوف (بنا برقول متصوفه) مبارزه ي مومنان دلسوخته با ماديگري و تجمل گرايي در اسلام و مسلمانان است الف : پس چرا اهل بيت (عليهم السلام)، که دلسوخته ترين انسانها بودند آن را همراهي نکردند؟ بلکه برعکس، اهل بيت (عليهم السلام)، سردمداران اين جريان را طرد نمودند؟ ب : اين مؤمنان دلسوخته چه کساني بودند؟ حسن بصري؟ سفيان ثوري؟ يا ابو هاشم کوفي؟ بديهي است و تاريخ هم شهادت مي دهد که اينان در زمان خود اهل بيت (عليهم السلام) زندگي مي کردند و امثال ابو هاشم کوفي از تجار و سرمايه داران زمان خود بوده و همچنين رابطه خوبي با حکومت و دربار داشتند با اين حال اهل بيت (عليهم السلام) با اينها به شدّت مخالف بودند. امام صادق (عليه السلام) در مورد ابو هاشم کوفي فرمودند : وي عقيده فاسدي دارد که مذهبي را براي عقيده فاسدش درست کرد . ج : و اگر قررا بود از اين جريان، زهد اسلامي شکل گيرد، چرا از کميل و عمّار خبري نيست؟ کميل و عماري که نمونه زهد اسلامي در اسلام شناخته مي شوند. چرا جاي دور برويم؟ امام علي (عليه السلام) که اسوه زهد و پارسايي است. چطور مي شود شخصي مانند ابوهاشم کوفي که از سرمايه داران زمان خودش بوده، داعيه ي زهد و پارسايي داشته باشد. مطمئنا اين قضيه را بني ساعده دوم بايد ناميد چرا که با تشکيل سقيفه بني ساعده توانستند ولايت و زعامت را از اهل بيت (عليهم السلام) بگيرند؛ ولي در مقابل معنويّت ائمه (عليهم السلام) ماندند و نتوانستند کاري کنند. از اين رو ، بهترين کار، ساخت جريان و شخصيتهايي بود که بتوان آنها را جايگزين اهل بيت (عليهم السلام) کرد و ولايتي را تعريف کرد که در عين تبعيّت مردم از آن، با حکومت هاي وقت کاري نداشته باشد؛ يعني اسلام منهاي سياست. البته به دليل آشنايي مسلمانان با ساير اديان و فرقه هاي وقت و به دليل گسترش قلمرو حکومت اسلامي، نقش ساير آيين ها را در تأسيس اين مسلک نمي توان ناديده گرفت. « آسين پالاسيوس » از شرق شناسان و عرفان شناسان يوناني، منشأ تصوف را زهد و عرفان مسيحي و فلسفه نو افلاطوني اسکندريه مي داند. (عقل و وحي در اسلام/ص111) 3) اصلا چرا صوفيه اينقدر از سوي اهل بيت عصمت و طهارت مورد مخالفت قرار گرفته؟ حتما يک انحراف بزرگي بوده که اينچنين در روايات ما مورد مخالفت قرار گرفته که حتي در مورد صوفيه پيامبر اکرم (ص) هم به اصحابشان هشدار دادند و آنها را برحذر داشتند. تازه چرا اينقدر از سوي علماي شيعه چه در بياناتشان و چه در کتب و چه در آثارشان مورد انتقاد و مخالفت قرار گرفته اند؟ خطر تصوف، تبديل شدن شيعه به يک اسلام خمار و معتاد است چون تصوف تخدير شيعه است. چراکه فرهنگ و مباني اصيل اسلامي شيعي از جمله تبرّي، تولّي و جهاد و شهادت و انتظار که نمونه هايي ار مباني عميق شيعه است را از بين برده و مباني اي بيهوده و خمار آلود و تخدير کننده را جايگزين کرده و اسلام هميشه زنده را تبديل به يک اسلام رهباني کرده. 4) کجاي اسلام مي گويد که کسي که مي خواهد مسلمان شود، براي تشرف به اسلام بايد غسل اسلام و ديگر غسلهايي که متصوفه آن را به عنوان آداب صوفيه معرفي کرده انجام دهد؟ « غسل اسلام » گنابادي ها ، از غسل تعميد مسيحي ها اخذ شده است) 5) کجاي اسلام مي گويد براي تشرف به اسلام از پارچه سفيد و 3 کيلو نبات و جوز هندي سپردن و انگشتر و سکه براي تشرف به اسلام آن هم با آداب مخصوص خودش استفاده کرد؟ « تشرّف » را از آئين ميترا گرفتند. ( آئين ميترا همان مهر پرستي ايران باستان است.ميترا يعني خورشيد) (آئين ميترا/ص27) 6) کجاي اسلام مي گويد که در هنگام عبادت، صورت مرشد را بايد در ذهن تصور کرد و او را در نظر گرفت؟ و اگر تصور نکند عبادتش باطل است و صحت عبادت متوقف بر اجازه قطب است؟ عين قول صوفي ها در مورد ذکر ، در آئين زردشت آمده که بايد پيکر پير را بدل گيرند و چنان داند که حاضر و ناظر است و از فکر پير غايب نگردد. 7) کجاي اسلام مي گويد که عُشريه دهيد؟ يعني يک دهم، که به جاي خمس که يک پنجم است قرار گرفته؟ « عُشريه » نيز که در فرقه نعمت اللهي گنابادي جريان دارد و جانشين خمس و زکات است، از آئين مسيحيت و يهود اخذ شده است. (انجيل متي/باب23/ش23) 8) کجاي اسلام دستور داده که خانقاه بسازيد و براي عبادت و ذکر و دعا به جايي به نام خانقاه برويد. در روايات ما چه از سوي پيغمبر اکرم و چه از سوي خاندان عصمت (عليهم السلام) هر چه ديده مي شود امر به رفتن به مسجد و ساختن مساجد است نه خانقاه . اين را از کجا آورده ايد؟ در روايت دارد که خودداري از رفتن به مسجد « نفاق » است. (کنز العمال ص570) . ظاهرا صوفيان يکي از بارزترين مصداق منافقين زمانه هستند. چرا خانه هاي خدا را رها کرده و در خانقاه ها سکونت گزيده ايد؟ و چرا در بين صفوف مسلمانان تفرقه ايجاد مي کنيد؟ (اعتصموا بحبل الله ولا تفرّقوا) 9) چرا در مقابل ولايت اهل بيت عصمت طهارت (عليهم السلام)، ولايت اقطاب صوفيه را مطرح کرديد تا ولايت و علم ائمه (عليهم السلام) را تحت شعاع اين جريان قراردهيد. اين حرکت شوم، بدعت در اصول دين است که از سوي متصوفه وارد در دين اسلام شده است. 10) کجاي اسلام دستور داده که صاحب منصب ولايت الهي، از شريعت مرتفع مي شود و ديگر احتياجي نيست به احکام الهي عمل کند و خود را مکلف به تکاليف الهي بداند. اين عين بدعت در دين است که متصوفه درست کرده اند. ما حتي در يک جا سراغ نداريم که پيغمبر اکرم و يا امامان معصوم خود را بي نياز از شرع دانسته باشند و خود را مکلف ندانند بلکه تا آخرين لحظات عمر شريفشان پايبند به دين و عمل به دستورات الهي بودند. ولي در مورد اقطاب متصوفه مشاهده مي شود که خود را بي نياز از شرع مي بينند و خود را به منزله فناء في الله در ميابند. 11) کجاي اسلام به قطب اشاره کرده و گفته که قطب بايد ولي انسان باشد؟ بلکه منصب ولايت را فقط مختص خدا و پيغمبر و اولي الامر (امامان معصوم) و کساني که از سوي امامان معصوم انتخاب شده اند، مي داند، نه اقطاب دست ساز و همچنين کجا به صوفي اشاره کرده و گفته که يک مسلم بايد صوفي باشد؟ حتي يک نمونه در قرآن و روايات ديده نمي شود که اشاره به صوفي بودن يک مسلمان و مومن کرده باشد بلکه فقط، تعبير به مسلم، مومن، متقي و يا محبّ و .... نموده است. 12) چرا سران صوفيه خود را به جاي ائمه اطهار (عليهم السلام) مطرح کردند و ولايت اقطاب را جايگزين ولايت اهل بيت (عليهم السلام) نمودند؟ مثلا جنيد بغدادي مي گويد : شما دانش خود را از سلسله مردگان (يعني پيغمبر اکرم و امامان معصوم) فرا مي گيريد؛ در حالي که ما معارف خود را از حضرت حق فرا مي گيريم که هميشه زنده است و نخواهد مرد. (فتوحات مکيه ابن عربي/ج1/ص31). آيا اين توهين به وحي نيست. وحي اي که از نظر اسلام تا روز قيامت جاري است و هيچ وقت نسخ نمي شود ولي سران صوفيه به راحتي مقام ولايت ائمه و سيره ائمه را زير پا گذاشته و همگان را به سوي خود مي خوانند. 13) چگونه مي توان ولايت در نزد تصوف را همانند ولايت در نزد تشيع دانست درحالي که امامان معصوم هيچ ولايتي را در برابر ولايت خود جايز نمي دانستند چراکه خود ائمه فرموده اند : اگر همراه با ولايت علي (عليه السلام) به کسي ولايت دهي (اورا جايگزين حضرتش قرار دهي) عملت باطل خواهد بود. (تفسير صافي/ص43). يعني هيچ ولايتي مورد قبول نيست مگر ولايت ائمه اطهار (عليهم السلام). ولي سران صوفيه با اينکه سني مسلک بوده اند خود را هم سان با ولايت ائمه مي دانند و ولايت اقطاب را در برابر ولايت ائمه معصومين درست کردند. 14) چگونه مقام قطب با مقام امام معصوم را يکي مي دانيد و آن را جايگزين مقام امامت کرده ايد در حالي که اقطاب صوفيه هيچ گونه اجازه اي از سوي امامان معصوم براي ولايت ندارند بلکه مورد مخالفت ائمه هم قرار گرفته اند؟ اصلا مگر مي شود که رسيدن به مقام ولايت براي هر کسي ممکن باشد چراکه هرجا نگاه مي کنيم يک شخصي ادعاي قطبيت مي کند و با شخص ديگر در جنگ و دعوا است. مگر در مقام ولايت، مسابقه است که هر کسي که دوست داشت، ادعاي قطبيت کند و خود را ولي خدا بنامد. 15) چگونه مي توان هم اميرالمومنين علي (عليه السلام) را قبول داشت و هم خلفاء سه گانه که حق ولايت را از علي (عليه السلام) غصب کردند و به دشمني با حضرت علي (عليه السلام) پرداختند. ما در روايات، بسيار مي بينيم که ائمه دستور به لعن خلفاء داده اند. (همين زيارت عاشورا نمونه بارز دستور به لعن). حتي خود امير المومنين (عليه السلام) در مدت خلافت خلفاي سه گانه، به تظلّم و به دفاع از حق ولايت که توسط پيغمبر اکرم (ص) از سوي خدا به وي داده شده بود مي پرداختند و بسيار استدلال مي نمودند و اين مسئله تا امام زمان (عج) ادامه داشته و ائمه اطهار، مخالفت خود را با غاصبين مقام ولايت ابراز مي نمودند. چطور مي شود که هم با علي (عليه السلام) دوست بود هم با دشمن علي (عليه السلام)؟ (شکي در عداوت خلفاء سه گانه با علي (عليه السلام) نيست). با همه اين احوالات، سران صوفيه، کسي را که خلفاء را، دشمن بدارد، صوفي نمي دانند و حکم به رافضي بودنش مي کنند. (ر : اشکالات اساسي گناباديه در همين وب) 16) کدام يک از پيغمبران و امامان معصوم خود را خدا قلمداد کرده اند که بزرگان صوفيه خود را خدا مي خوانند؟ مثل « انا الحق » منصور حلاج و « سبحاني ما اعظم شأني » بايزيد بسطامي و .... . اين شطحيات را از کجا آورده ايد؟ اين کلمات کفر آميز را از کجا آورده ايد؟ هيچ کدام از ائمه اطهار از اين تعبيرات به کار نبرده اند که شما مي گوئيد.. 17) کجاي قرآن و کدام يک از پيغمبران و امامان معصوم به دفاع از شيطان پرداخته اند و ابليس را الگوي وحدانيت قلمداد کرده اند؟ اصلا يکي از دلايل ارسال پيامبران و امامان اين است که انسان را از شر شيطان نجات دهند و وي را از ابليس برحذر دارند. مگر ممکن است، شيطاني که دشمن قسم خورده انسان است الگوي انسان شود؟ 18) در کدام يک از مباني ديني، نسخ شريعت را مشاهده مي کنيد که براي يک صوفي سه مرحله قرار داده ايد و در سومين مرحله که همان مرحله حقيقت است، وي را بي نياز از شريعت مي دانيد؟ اين بدعتي است که از مسيحيت فعلي وارد دين کرده ايد. کدام يک از جانشينان الهي اعم از پيامبران و امامان خود را بي نياز از شريعت دانسته اند؟ مولوي از جمله کساني است که شريعت را نسخ مي کند . وي در مقدمه دفتر پنجم مثنوي معنوي به اين بحث پرداخته است. 19) اين سماع را از کجا آورديد و داخل در دين کرديد؟ که حتي بزرگان صوفيه از جمله مولوي، سماع را نماز داعي به محبت حق ناميده اند. اين بدعت، بسي نابخشودني است. (به قسمت ديدگاه هاي صوفيه در مورد سماع در همين وب رجوع شود) تصوف تصوف به عنوان يكي از مسائل جدي در امت اسلام دوران پر فراز و نشيبي را طي نموده وهميشه داراي موافقان و مخالفان بسياري در ميان امت اسلامي بوده است. اين جريان از اهل سنت آغاز گرديد و تا دوران صفويه بين شيعيان جايگاهي نداشت، اما از دوران صفويه بين شيعيان نيز رواج پيدا كرد. وقتي اين واژه بگوش ما ميخورد اين سؤال را در ذهن تداعي مي كند كه، صوفي يعني چه؟ و اينان چه گروهي هستند؟ برخي براي كلمه صوفي 1001 معنا در نظر گرفتهاند كه به مهمترين آنها اشاره ميشود: اين كلمه از صوف گرفته شده است. به معناي پشم؛ چون صوفيان اوليه لباس پشمينه ميپوشيدند.[1]اما در واقع صحبت و بحث از ريشه و اصل ما را به مقصود واقعيمان كه شناخت متصوفه باشد نميرساند؛ بنابراين ميگوييم: در اصطلاح كسي كه مسلك تصوف دارد صوفي خوانده ميشود.[2]همانطور كه مشهور است اولين صوفي عثمان ابن شريك كوفي است كه بعدها به ابوهاشم صوفي لقب گرفت، و در قرن دوم ميزيسته است.[3] امام صادق (ع) در رابطه با او ميفرمايد: «انه كان فاسد العقيده جدا و هو الذي ابتدع مذهبا يقال له التصوف و جعله مفراٌ لعقيدته الخبيثه»[4] قطعا او مردي فاسد است كه مذهب جديدي را به نام تصوف بوجود آورد تا مفري باشد برا ي عقائد پليدش. برخي عقائد متصوفه: 1. متصوفه: قائل است كه بايد در عبادت بخصوص در نماز بلكه در تمام حالات صورت مرشد و قطب را در نظر آورد. در اين زمينه ملا علي گنابادي مشهور به نور علي شاه ثاني ميگويد: «مقلد ناچار است در وقت عبادت صورت مرشد را در نظر آورد.»[5] ولي اين نظريه از نظر شيعه و اهل سنت مردود ميباشد. 2. شطحيات از ديدگاه صوفي يعني راندن عباراتي كه به ظاهر گزاف و سنگين باشد. از ديدگاه فقه به زبان راندن عبارات كفر آميز كه منع شرعي دارد. بيشترين شطحيات را به بايزيد بسطامي نسبت ميدهند مثلا: «بايزيد را گفتند: كه جمله خلائق در تحت لواي محمد خواهند بود. بالله لواي محمد عظيمتر است.»[6] 3. شريعت / طريقت / حقيقت اين سه اصل از نظر عرفاي شيعي عبارتند از: شريعت: تصديق پيامبر و عمل بر طبق قوانين و ضوابط اسلام. طريقت: دستيابي به محتوا و حالت خاصي كه از عمل انتظار ميرود. حقيقت: رسيدن به كمال انقطاع از غير. اما در بين متصوفه:يك صوفي اول ملزم به اعمال شريعت است و طريقت در تصوف سر سپردن به قطب ميباشد و حقيقت همان مرتبه فنا است كه صوفيان معتقدند انسان نيازي به اعمال شريعت ندارد برخلاف نظر باقي مسلمانان. بايد در ذيل اشاره به يك روايت از چندين رواياتي كه درباره متصوفه آمده، داشته باشيم كه شرح و بسط هر كدام از مباحث و روايات خود مقالهاي جدا را ميطلبد. امام رضا (ع) فرمودند: «من ذكر عندهم الصوفيه ولم ينكر هم بلسانه و قلبه فليس منا ومن انكرهم فكانما جاهد الكفار بين يدي رسول الله»[7] هر كس نزد او از صوفيه سخن به ميان آيد و به زبان و دل انكار ايشان نكند از ما نيست و هر كس صوفيه را انكار كند گويا در كنار رسول خدا با كفار جنگيده است. پيشوايان راستين اسلام که حافظان دينند ،بيش از همه با افکار انحرافي و بدعت ديني مبارزه مي کردند وپيروان خويش را از پيروي صوفيان وهر گروه باطل ديگر بر حذر مي داشتند و در اين باره احاديث فراواني از معصومين (ع)وارد شده است تا آنجا که مرحوم «شيخ حر عاملي »(متوفي 1104 ه-ق) صاحب کتاب« وسائل الشيعة» کتابي به نام«الاثني عشريه»در انکار و نکوهش آنان نقل کرده است وي مي نويسد: 20) يک سوال بسيار مهم : يک صوفي، بالاخره بايد به کدام فرقه ايمان داشته باشد؟ اين همه فرقه صوفيه وجود دارد که هر کدام داعيه انا الحق مي زنند و ديگري را رد مي کنند. آخر کدام يک از فرقه هاي صوفيه بر حقند؟ گناباديه؟ ذهبيه؟ خاکساريه؟ اويسيه؟ مونس عليشاهي؟ قادريه؟ کبرويه؟ ملامتيه؟ صفي عليشاهي؟ کوثر عليشاهي؟ نقشبنديه؟ کدام يک طريقت درست را داراست؟ 21) کجاي اسلام دستور داده که مسلمانان و مومنان، با خرقه پوشي و رياضت هاي طولاني که از آداب هندوهاست و کشکول به دست و تبرزين به دوش، پرسه زدن در کوچه و خيابان که از آئين برهمايي است، به کمال مي رسند؟ چرا اينها را داخل در دين نموديد؟ 22) آيا با کارهاي خارق العاده که از سوي صوفيان براي جذب مردم و فريب دادن عوام استفاده مي کنند، مي توان حقانيت يک مذهب را اثبات کرد؟ مگر مرتاض هاي هندي چه مي کنند؟ تازه آنها تبهّر بيشتري در اين کارها دارند ولي آيا مي توان گفت که اينها بر حقند؟ آيا اسلام، اين امور را جزء مسائل ضروري و لازم يک مسلمان معرفي نموده است؟ 23) آيا اين کرامت تراشي ها و داستان سازي هاي بيهوده و دروغ را مي توان باور کرد؟ که حتي بعضي از آنها را نمي توان در حيطه عقل گنجاند و بعضي ديگر را از امامان معصوم و اولياء الهي و پيغمبران دزديده ايد و براي بزرگان خود نقل کرده اند. از اين جور داستانهاي دروغين در کتاب تذکره الاولياء نيشابوري به وفور ديده مي شود. (به قسمت کرامت تراشي هاي متصوفه رجوع نمائيد) 24) کدام يک از اقطاب فعلي فرقه هاي صوفيه قطب العارفين و ولي خدا است؟ آخر نمي شود که چند ولي خدا در يک زمان منصب ولايت را بر عهده داشته باشند. کدام يک بر طريقت حق هستند؟ 25) يک سوال از فرقه هاي نعمت اللهي از جمله : گناباديه، صفي عليشاهي، مونس عليشاهي (نوربخشيه)، ذهبيه و ... : اگر سلسله سند خود را به معروف کرخي برسانيد چند اشکال بوجود مي آيد : 1. معروف کرخي زودتر از امام (عليه السلام) از دنيا رفته است؛ يعني امام رضا (عليه السلام) در سال 202 و معروف در سال 200 فوت شده است و چطور مي شود که کسي بعد از امام (عليه السلام) قطب باشد و خودش زودتر از امام از دنيا برود. 2. اگر معروف قطب باشد، چگونه مي توان پذيرفت که در يک زمان با وجود امام (عليه السلام)، قطب ديگري باشد. 3. اگر بر فرض قبول کنيم که معروف کرخي بعد از امام (عليه السلام) هم بوده است، پس تکليف امام جواد (عليه السلام) و هادي (عليه السلام) و عسکري (عليه السلام) چه مي شود؟ برخي در جواب اين اشکال مي گويند : از اينجا به بعد، امامت به دو دسته تقسيم ميشود: 1) امامت طريقت 2) امامت شريعت يعني از امام رضا (عليه السلام) به بعد، ائمه فقط امام شريعت بوده اند و کارشان بيان احکام شرعي بوده است و امامت طريقت و عرفان و اخلاق، به معروف کرخي و اقطاب بعد از او رسيده است. يک سوال : اين تقسيم بندي در مورد امامت ائمه را از کجا آورده ايد؟ و همچنين اگر آنها را به عنوان امامان شريعت قبول داريد، آنها بسيار مخالفت کرده اند با صوفيه و اين همه روايت در مذموميت تصوف از آنها نقل شده؟ 4. در جواب اين اشکال آقايان عدول کرده اند و گفته اند که : معروف کرخي شيخ مُجاز بوده و قطب نبوده است. حال اين سوال پيش مي آيد که : اگر معروف کرخي شيخ بوده، پس چرا سلسله خود را به امام رضا (عليه السلام) مي رسانيد و به امام زمان (عج) نمي رسانيد؟ همچنين اگر معروف کرخي شيخ است، چطور يک شيخِ مُجاز مي تواند قطب مشخص کند و "سري سقطي" را به قطبيت برگزيند و اگر "سري سقطي" قطب نيست، چگونه مي تواند جنيد بغدادي را به قطبيت معرفي کند؟ از اين گذشته، در زمان حيات امام(عليه السلام) چگونه مي توان پذيرفت که معروف کرخي به "سري سقطي" حکم بدهد؟ 26) چرا سر سلسله هاي فرقه هاي نعمت اللهي سني مذهب بوده اند در حالي که دم از تشيع خود مي زنند؟ اين جنيد بغدادي که به ادعاي همه علماي سنّي از اهل سنّت است، از طرف امام قطب مي شود! و هيچ کس جز صفي عليشاه در صد ساله اخير ادعاي شيعه بودن جنيد را نکرده است.!! البته بزرگان صوفيه به دوطريق اين مشکل را توجيه نموده اند : الف : « تقيه ». مدعي شده اند اينها در تمام طول عمر تقيه مي کرده اند. ب : گفتند اول سنّي بوده اند بعد شيعه شده اند. سوال : مگر مي شود انسان در تمام عمر تقيه کند؟ خود اهل بيت عصمت و طهارت (عليهم السلام) اينگونه نبودند و اين مقدار تقيه نداشته اند. در حالي که سر سلسله هاي تصوف که صوفيان آنها را توجيه کرده و براي آنها تقيه ساخته اند از دشمنان اهل بيت (عليهم السلام) بوده اند و به دفاع از خلفاي سه گانه پرداخته اند. تازه اگر بگوئيم تقيه، پس چرا بسياري از علماي شيعه آن زمانها تقيه نداشته اند و تشيع خودشان را اظهار مي کردند؟ 27) چقدر در بين صوفيه از همان اول تا به الآن، ادعاي قطبيت بوده است ؟ مگر يک شخص بر حق نيست ؟ پس چرا هر کس که دلش مي خواست ادعاي قطبيت مي کند و فرقه اي تشکيل مي دهد؟ 28) چرا بعضي از صوفيان همانند هندوها و بوديسم ها قائل به تناسخ و حلول هستند که از نظر دين اسلام باطل و مردود مي باشد؟ 29) چرا از نام عرفان سوء استفاده نموده ايد و مباني منحرف خود را با نام عرفان به مردم تزريق مي کنيد؟ عرفان ناب حقيقي در نزد اهل بيت عصمت و طهارت است که متاسفانه مهجور مانده و متصوفه از اين اصطلاح براي منافع خودشان بهره برده اند. عرفان در نزد شيعه طبق يک چهارچوب خاص است ولي در متصوفه هيچ چهارچوب خاص و محدوديتي ندارد. (به تفاوت عرفان و تصوف در همين وب مراجعه نمائيد) 30) يکي از شعار هايي که متصوفه سر مي دهد و از آن دم ميزند، « صلح کل » است. يعني صوفيان معتقدند، با تمام مذاهب و اديان سر سازگاري بايد داشت . يه چيزي شبيه به پلوراليسم ديني که يقينا همين است و اين به دليل ضعيف بودن شاخصه تولّي و تبرّي در تصوف است ، لذا متصوفه با توجه به شرايط زماني و مکاني شکل مي گيرد و تغيير و تبدل دارد که اين گونه تفکر انحرافي را در اشعار شاه نعمت الله ولي و مولوي مي توان يافت. مثلا شاه نعمت الله ولي در ديوان خود مي گويد : رافضي کيست دشمن بوبکر خارجي کيست دشمن علي اين مختصري از محاکمه فرقه رنگ و نيرنگ صوفيه بود که انشاء الله در آينده بيشتر به اين مسائل پرداخته مي شود. دوست گرامي : خطر تصوف، تبديل شدن شيعه به يک اسلام خمار و معتاد است چون تصوف تخدير شيعه است. چراکه فرهنگ و مباني اصيل اسلامي شيعي از جمله تبرّي، تولّي و جهاد و شهادت و انتظار که نمونه هايي ار مباني عميق شيعه است را از بين برده و مباني اي بيهوده و خمار آلود و تخدير کننده را جايگزين کرده و اسلام هميشه زنده را تبديل به يک اسلام رهباني کرده.
بسم الله الرحمن ا لرحیم
1- پيامبر اكرم از پديد آمدن اين گروه خبر داده و فرموده است:«لا تقوم الساعةُ علي اُ متي حتي يقوم قومُُ من اُ متي اسمهم الصوفية ليسوا مني و اِنهم يَحلَقُونَ للذكر و يرفعون أَ صواتَهُم يَظُنُونَ آنَهُم علي طريقَتي بل هُم آضَلُّ مِنَ الكُفار وَ هُم آ هلُ النار لَهُم شَهيقُ الحِمارِ»(سفينة البحار ج2 ص58) « روز قيامت بر امتم بر پا نشود تا آنكه قومي از امت من به نام «صوفيه» برخيزند آنها از من نيستند و بهره اي از دين ندارند و آنها براي ذكر دور هم حلقه مي زنند و صداهاي خود را بلند ميكنند به گمان اين كه بر طريقت و راه من هستند نه ، بلكه آنان از كافران نيز گمراه ترو اهل اتشند و صدائي دارند مانند عرعر اَلاغ»از اين روايت معلوام ميشود كه صوفيگري در زمان پيامبر (ص)نبوده و آن حضرت به عنوان خبر از غيبت پيشگوئئ كرده است كه بعدها چنين فرقه اي در ميان امت پيامبر(ص) پيدا خواهند شد و اين معجزه دلايل صحت آن حديث مي باشد و ديگر اينكه در اين روايت تصريح شده است كه آنان بر طريقت پيامبر نيستند از كفار نيز گمراه ترند. 2- پيامبر اكرم (ص) در روايتي از لعن ملائكه بر اين گروه خبر داده است ، آنجا كه در اثناي سفارشهاي خود به« ابوذر»فرمود: «با اباذر يَكون في آخر الزمان قوم ُُيلبسون الصُوفَ في صيفهم و شتائهم يرون الفضل لهم بذالك علي غيرهم اولئك يلعَنُهُم ملائكةُ السماء والأرض»(وسائل الشيعه ج 3 ص362) «اي اباذر در آخر الزمان قومي پيدا ميشوند كه در تابستان و زمستان لباس پشمينه مي پوشند واين عمل را براي خود فضيلت و نشانه زهد و پارسائئ ميدانند ، آنان را فرشتگان آسمان و زمين لعن ميكنند » روشن است قومي كه به پشمينه پوشي وخرقه صوف معروف باشند و خود را بهتر از ديگران بدانند ، همين صوفيان و درويشانند .علاوه بر اينكه لباس شهرت است و حرام ميباشد ، اخبار زيادي هم به خصوص در مذمت آنها رسيده است. 3- به سند صحيح از «احمد ابن محمد بز نطي» روايت كرده اند كه مردي به امام صادق نقل كرد در اين زمان قومي پيدا شده اند كه به آنها صوفي مي گويند در باره انها چه مي فرماييد ؟ امام در پاسخ فرمود: «انهم أعدؤُ نا فمن مال إليهم فهو منهم و يُحشَرُ معهم و سيكونُ أ قوام يّدعونَ حُبّنا و يميلون إ ليهم ويتشبهون بهم و يلقبون أنفسهم بلقبِهِم ويُأوّ لون أ قوالهم ألا فمن مالَ إ ليهم فليس منا و إنا منه برآءُ و من أ نكرهم و ردّ عليهم كان كمن جاهد الكفار بين يدي رسول الله(ص) »(حديقة الشيعه ص3 562) «آنها (صوفيان) دشمنان ما هستند ، پس هر كس به آنها ميل كند از آنان است و با آنها محشور خواهد شد و به زودي كساني پيدا ميشوند كه ادعاي محبت مارا ميكنند و به ايشان نيز تمايل نشان ميدهند خود را به ايشان تشبيه نموده و لقب آنان را بر خود ميگذارند و گفتارشان را تأ وبل ميكنند . بدانكه هر كس به ايشان تمايل نشان دهد ار ما نيست و مااز او بيزاريم و هر كس آنان را رد كند مانند كسي است كه در حضور پيامبر اكرم(ص) با كفار جهاد كرده است»از اين روايت چند نكته استفاده مي شود: اولا: تا زمان امام صادق (ع) در ميان مسلمانان صوفي نبوده و از آن به بعد پيدا شده است. پس اگر كسي اصحاب پيامبر يا امير مومنان را صوفي بنامد، دليل بر بي ا طلاعي او است. ثانيا اين خبر كرامتي از امام صادق (ع) است كه از ساده لوحان زمان خبر مي دهد در آنجا كه مي فر مايد :«ادعاي محبت ما ميكنند و به دشمنان ما مايل هستند»، مراد ، صوفيهاي به ظاهر شيعه است كه دعوي محبت اهل بيت پيامبر مي نمايند. ثالثا: لقب صوفي بر خود ميگذارند و طرز رفتار و ظواهر حال خود را به آنها تشبيه مي نمايند .
پيشوايان راستين اسلام كه حافظان دينند ،بيش از همه با افكار انحرافي و بدعت ديني مبارزه مي كردند وپيروان خويش را از پيروي صوفيان وهر گروه باطل ديگر بر حذر مي داشتند و در اين باره احاديث فراواني از معصومين (ع)وارد شده است تا آنجا كه مرحوم «شيخ حر عاملي »(متوفي 1104 ه-ق) صاحب كتاب« وسائل الشيعة» كتابي به نام«الاثني عشريه»در انكار و نكوهش آنان نقل كرده است وي مي نويسد: «جميع الشيعه أنكروهم» (أي الصوفية) و نقلوا عن أ حاديث كثيرة في مذمتهم و صنف علماءالشيعةكتبا كثيرةفي ردهم وكفرهم منها كتاب الشيخ المفيد في الرد علي أصحاب الحلاج و ذكر فيه أن الصوفية في الاصل فرقتان حلوليةو اتحادية»(الاثني عشريه ص53)
«تمام شيعيان . فرقه هاي صوفيه را انكار نموده اند و از امامان خويش احاديث بسياري در نكوهش آنان نقل كرده اند و علماي شيعه كتابهاي بسياري در رد اين فرقه و اثبات كفر آنان تأليف نموده اند كه از آن جمله كتاب شيخ مفيد در رد براصحاب حلاج است كه در آن آمده است :صوفيه در اصل دو فرقه :حلوليه و اتحاديه مي باشند». در اينجا چندين حديث از كتب معتبر كه مورد اعتماد تمام علماي شيعه است ، نقل مي كنيم: 1- پيامبر اكرم از پديد آمدن اين گروه خبر داده و فرموده است: «لا تقوم الساعةُ علي اُ متي حتي يقوم قومُُ من اُ متي اسمهم الصوفية ليسوا مني و اِنهم يَحلَقُونَ للذكر و يرفعون أَ صواتَهُم يَظُنُونَ آنَهُم علي طريقَتي بل هُم آضَلُّ مِنَ الكُفار وَ هُم آ هلُ النار لَهُم شَهيقُ الحِمارِ»(سفينة البحار ج2 ص58) « روز قيامت بر امتم بر پا نشود تا آنكه قومي از امت من به نام «صوفيه» برخيزند آنها از من نيستند و بهره اي از دين ندارند و آنها براي ذكر دور هم حلقه مي زنند و صداهاي خود را بلند ميكنند به گمان اين كه بر طريقت و راه من هستند نه ، بلكه آنان از كافران نيز گمراه ترو اهل اتشند و صدائي دارند مانند عرعر اَلاغ»از اين روايت معلوام ميشود كه صوفيگري در زمان پيامبر (ص)نبوده و آن حضرت به عنوان خبر از غيبت پيشگوئئ كرده است كه بعدها چنين فرقه اي در ميان امت پيامبر(ص) پيدا خواهند شد و اين معجزه دلايل صحت آن حديث مي باشد و ديگر اينكه در اين روايت تصريح شده است كه آنان بر طريقت پيامبر نيستند از كفار نيز گمراه ترند.
2- پيامبر اكرم (ص) در روايتي از لعن ملائكه بر اين گروه خبر داده است ، آنجا كه در اثناي سفارشهاي خود به« ابوذر»فرمود: «با اباذر يَكون في آخر الزمان قوم ُُيلبسون الصُوفَ في صيفهم و شتائهم يرون الفضل لهم بذالك علي غيرهم اولئك يلعَنُهُم ملائكةُ السماء والأرض»(وسائل الشيعه ج 3 ص362) «اي اباذر در آخر الزمان قومي پيدا ميشوند كه در تابستان و زمستان لباس پشمينه مي پوشند واين عمل را براي خود فضيلت و نشانه زهد و پارسائئ ميدانند ، آنان را فرشتگان آسمان و زمين لعن ميكنند » روشن است قومي كه به پشمينه پوشي وخرقه صوف معروف باشند و خود را بهتر از ديگران بدانند ، همين صوفيان و درويشانند .علاوه بر اينكه لباس شهرت است و حرام ميباشد ، اخبار زيادي هم به خصوص در مذمت آنها رسيده است. 3- به سند صحيح از «احمد ابن محمد بز نطي» روايت كرده اند كه مردي به امام صادق نقل كرد در اين زمان قومي پيدا شده اند كه به آنها صوفي مي گويند در باره انها چه مي فرماييد ؟ امام در پاسخ فرمود: «انهم أعدؤُ نا فمن مال إليهم فهو منهم و يُحشَرُ معهم و سيكونُ أ قوام يّدعونَ حُبّنا و يميلون إ ليهم ويتشبهون بهم و يلقبون أنفسهم بلقبِهِم ويُأوّ لون أ قوالهم ألا فمن مالَ إ ليهم فليس منا و إنا منه برآءُ و من أ نكرهم و ردّ عليهم كان كمن جاهد الكفار بين يدي رسول الله(ص) »(حديقة الشيعه ص3 562) «آنها (صوفيان) دشمنان ما هستند ، پس هر كس به آنها ميل كند از آنان است و با آنها محشور خواهد شد و به زودي كساني پيدا ميشوند كه ادعاي محبت مارا ميكنند و به ايشان نيز تمايل نشان ميدهند خود را به ايشان تشبيه نموده و لقب آنان را بر خود ميگذارند و گفتارشان را تأ وبل ميكنند . بدانكه هر كس به ايشان تمايل نشان دهد ار ما نيست و مااز او بيزاريم و هر كس آنان را رد كند مانند كسي است كه در حضور پيامبر اكرم(ص) با كفار جهاد كرده است»از اين روايت چند نكته استفاده مي شود: اولا: تا زمان امام صادق (ع) در ميان مسلمانان صوفي نبوده و از آن به بعد پيدا شده است. پس اگر كسي اصحاب پيامبر يا امير مومنان را صوفي بنامد، دليل بر بي ا طلاعي او است. ثانيا اين خبر كرامتي از امام صادق (ع) است كه از ساده لوحان زمان خبر مي دهد در آنجا كه مي فر مايد :«ادعاي محبت ما ميكنند و به دشمنان ما مايل هستند»، مراد ، صوفيهاي به ظاهر شيعه است كه دعوي محبت اهل بيت پيامبر مي نمايند. ثالثا: لقب صوفي بر خود ميگذارند و طرز رفتار و ظواهر حال خود را به آنها تشبيه مي نمايند . . 4- به سند صحيح از «بز نطي»و« اسماعيل بن بزيع» از امام رضا (ع) روايت كرده اند كه فرمود: «من ذُكِرَ عِندَهُ الصوفية و لَم يَنكر هُم بِلِسانِهِ وَ قَلبِهِ فليسَ منا و مَن أنكَرَ هُم فكَأنَما جاهَدَ الكُفار بينَ يدي رسول الله(ص)»(سفينةالبحار ج2 ص57) «هر كس نزد او از صوفيه سخن به ميان آيد و به زبان و دل انكارايشان نكند ، از ما نيست و هر كس صوفيه را انكار نمايد گويا اين كه در راه خدا در حضور رسول خدا(ص)با كفار جهاد كرده است» از اين روايت استفاده ميشود هر فرد شيعه موظف است اكر در حضور او از صوفيه ذكري به ميان آيد با زبان ودل آنها را تقبيح نمايد و اگر كسي نسبت به اين موضوع بيتفاوت باشد بلكه كلمات كفر و باطل آنها را حمل بر صحت كند ،شيعه و پيرو اهل بيت (ع) نيست.
5- به سند معتبر از « حسين بن سعيد» روايت شده است كه گفت: سألت أبا الحسن (ع) عن الصوفية و قال:«لا يقول أحد بالتصوف الا لخُدعة أو ضلالة أو حماقة و أما مَن سمي نفسه صوفيا للتقية فلا إثم عليه و علامته أن يكتفي بالتسمية فلا يقول بشيئ من عقائد هم الباطلة» از حضرت رضا (ع) سوال كردم از حال صوفيه؟ فرمود « كسي قائل به تصوف نمي شود مگر از روي خدعه و مكر يا جهالت يا حماقت و ليكن اگر كسي از روي تقيه خود را صوفي بنامد ، تااز شر انها در امان بماند بر او گناهي نيست به شرط انكه بر چيزي از عقائد باطلشان قائل نشود. اين روايت صراحت دارد در اين كه به هيچ وجه جايز نيست كسي خود را صوفي بنامد (مگر از روي تقيه) و مطلق عقائد آنها باطل است و اگر احيانا يك دسته صوفي سالم وجود داشت كه عقائد آنها صحيح بود امام مي فرمود از آنها بودن اشكال ندارد
سومين شهيد محراب
روز جمعه 20 آذر 1360/14 صفر 1402 ه. ق، آيت الله سيد عبدالحسين دستغيب، مردي كه عمري را در محراب عبادت و در خدمت به خلق خدا سپري كرده بود، در حالي كه عازم سنگر نماز جمعه در شهر شيراز بود، در يكي از كوچه ها با انفجار بمبي توسط منافقين، به شهادت رسيد. زندگي نامه سيد عبدالحسين، به سال 1288 شمسي، در شيراز در يك خانواده روحاني كه 800 سال سابقه ي علم و فضيلت دارند، پا به عرصه ي وجود نهاد. پدرش سيد محمد تقي هنگام تولد فرزندش در كربلا به سر مي برد و از آن جايي كه ولادت اين كودك مقارن با عاشوراي سال 1332 قمري بود، نام او را عبدالحسين نهادند. در سال هاي كودكي، از بركت هوش سرشار و استعداد شكوفايي كه خداوند به او عطا فرموده بود، تحصيلات مقدماتي را به سرعت به اتمام رساند. شهيد در دوازده سالگي پدر را از دست داد و مسؤوليت خانواده بر عهده ي او قرار گرفت. در سال 1310 شمسي، براي ادامه ي تحصيل راهي نجف شد و از محضر آقايان حاج شيخ كاظم شيرازي، آيت الله اصفهاني، حاج سيد ميرزا اصطهباناتي و حاج ميرزا علي آقا قاضي طباطبايي، كسب فيض كرد و به درجه ي اجتهاد رسيد. پس از مراجعت از نجف، ضمن اقامه ي نماز جماعت در مسجد جامع عتيق شيراز و ترويج و تبليغ دين اسلام، به تحصيل و فراگيري علم و دانش ادامه داد و از محضر فقيه و عارف نامي، مرحوم آيت الله حاج شيخ محمد انصاري كسب فيض كرد. در سال 1321 شمسي، به همت شهيد دستغيب مسجد جامع عتيق شيراز كه از بناهاي تاريخي و بيش از هزار سال قدمت دارد، مرمت و بازسازي شد و از ويراني نجات يافت. از آن زمان به بعد، اين مسجد نزديك به چهل سال، چون گوهري تابناك در سرزمين فارس مي درخشيد و در طي اين مدت آيت الله دستغيب، با برپايي مرتب مراسم دعاي كميل، زيارت عاشورا و دعاي توسل و بيان دروس اصول عقايد، تفسير قرآن و اخلاق، آن مكان را به سنگر هدايت و تربيت نسلي زنده و مجاهد تبديل كرده بود. آيت الله دستغيب كه رياست حوزه ي علميه ي فارس را به عهده داشت، بعد از پيروزي انقلاب اسلامي ايران، مدارس علميه ي قوام، هاشميه و آستانه ي شيراز را كه سال هاي طولاني توسط رژيم پهلوي تعطيل شده و خالي از طلاب بود زنده كرد. مبارزات سياسي مبارزات سياسي شهيد از زمان رضاخان آغاز گشت. هنگامي كه رژيم پهلوي دست به كشف حجاب زد، او به طور آشكار به مخالفت برخاست. تهديدها و آزار و اذيت رژيم هيچ گونه خللي در اراده ي او در ادامه ي مبارزه وارد نمي ساخت و حتي زماني كه ايشان را ممنوع المنبر مي كردند، بر روي زمين مي نشست و مردم را موعظه مي كرد و وقتي مأمورين رضاخان اعتراض مي كردند، پاسخ مي داد كه او را از منبر رفتن منع كرده اند، نه از سخن گفتن بر روي زمين. اوج مبارزات شهيد عليه رژيم، زماني بود كه رژيم لوايح ششگانه و مسايل ايالتي و ولايتي را مطرح كرد كه منجر به جنبش سال 1341 و آغاز نهضت امام خمينيقدس سره و قيام خونين پانزده خرداد 1342، شد. در 15 خرداد 1342، توسط دژخيمان شاه بازداشت و به تهران تبعيد شد. در سال 1343، نيز براي دومين بار دستگير و به تهران اعزام و زنداني و سپس تبعيد شد. از اين تاريخ به بعد، كه موج خفقان بر جامعه ي ايران سايه خود را گسترده بود، شهيد با زيركي و پايمردي هر چه تمامتر مبارزات ضد رژيم مردم مسلمان، به ويژه اهالي محترم فارس را رهبري مي كرد. در سال 1356، عوامل شاه، ايشان را مدتي در منزل خود محصور و تحت نظر داشتند كه اين اقدام با عكس العمل شديد مردم انقلابي شيراز رو به رو شد و رژيم مجبور به عقب نشيني گرديد. پس از كشتار وحشيانه ي رژيم شاه در پنجم رمضان در شيراز كه منجر به تعطيلي مسجد جامع اين شهر به مدت دو هفته شد، حكومت نظامي اعلام گرديد و آن عالم مجاهد را دستگير و در تهران زنداني و سپس تبعيد كردند. در طي اين مقطع از مبارزات بود كه آيت الله دستغيب، به همراه چهارتن ديگر از علما اعلاميه اي صادر و شاه را از سلطنت خلع نمودند. شهيد دستغيب، پس از پيروزي انقلاب اسلامي به نمايندگي از مردم استان فارس در اولين مجلس خبرگان انتخاب و در همين ايام بنا به درخواست مردم و به فرمان امامقدس سره به سمت امام جمعه شيراز منصوب گرديد. آيت الله دستغيب از ارادتمندان به امامقدس سره و حاميان سرسخت ولايت فقيه بود. يك بار در جمع سپاه پاسداران شيراز فرمودند: «هر كس بگويد من امام زمان(عج) را قبول دارم، ولي امام امت را قبول ندارم، دروغ مي گويد، بدانيد امام زمان را هم قبول ندارد. اگر امام زمان هم مي آمد اطاعت او را نمي كرد. اين يك اعتراف كذب زباني است، دروغ مي گويد. به خدا كسي كه مخالفت با نايب امام زمان (عج) مي كند و مي گويد، من به امام زمان عقيده دارم، عقيده ي خشك و خالي معني ندارد، امام وقتي امام است كه تو مأموم او باشي.» پيام امام خميني قدس سره به مناسبت شهادت آيت الله دستغيب(1) بسم الله الرحمن الرحيم انّا لله و انّا اليه راجعون شهادت براي فرزندان اسلام و ذريه پيامبر عظيم الشأن – صلي الله عليه و آله – و اولاد فاطمه – عليها سلام – و يادگاران حسين – سلام الله عليه – در راه هدف و اسلام عزيز و قرآن كريم، چيزي غير عادي و پديده اي غير معهود نيست. ملت بزرگ اسلام از محراب مسجد كوفه تا صحراي افتخار آميز كربلا و در طول تاريخ پردازش سرخ تشيّع، قربانياني ارزشمند به اسلام عزيز و في سبيل الله تقديم نموده و ايران شهادت طلب هم از اين پديده سعادتمند، مستثني نيست و انقلاب اسلامي گوش و چشمش پر از اين شهيدان حسين گونه است. ملت عزيز ما در روز رستاخيز با سرافرازي در پيشگاه مقدس خداي بزرگ و پيامبران و اوليا عظيم الشأن، صف هاي طولاني از شهيدان در راه دفاع از حق عرضه مي دارد، از علماي اعلام و ائمه ي جمعه و جماعت تا فداكاران و سربازان در جبهه هاي دفاع از حريم مقدس اسلام. پيامبر بزرگ اسلام كه بر امم ديگر حتي به سقط، مباهات مي كند، مطمئن هستيم به فداكاري اين عزيزان جبهه و پشت جبهه و اين شهيدان محراب و منبر و در صف جماعات و در داخل مسجدها و بيمارستان ها مباهات مي فرمايد. و چه بهتر و گواراتر كه با شهادت اين فرزندان اسلام و ذريه ي طاهره بر افتخارات آن بزرگوار در روز عرض اعمال، هر چه بيشتر بيفزاييم. عزيزان و نور چشمان ما در جبهه هاي جنوب و غرب هر روز با سركوبي اشرار امريكايي و عقب راندن و به جهنم راندن و به جهنم فرستادن جنود شيطان براي اسلام سربلندي و عظمت خلق مي نمايند. به طوري كه تاب تحمل اين پيروزي ها را از امريكاييان خارج و داخل، منافق و منحرف، سلب نموده و بر جنون و وحشيگري هاي آنان افزوده است. شما فرضاً شهيد بهشتي را گناهكار بدانيد، شهداي ديگر مثل شهيد مدني و شهيد دستغيب كه جز تربيت محرومان و هدايت مردم گناهي نداشته اند، با چه انگيزه اي شهيد مي كنيد. شما به گمان خود اگر اينان را به جرم وفاداري به اسلام و طرفداري از محرومان و مظلومان مستحق قتل بدانيد، اطفال معصومي كه در گهواره جاي دارند و زبان باز نكرده اند چه گناهي دارند؟ جز آن كه اطفال مسلماناني هستند كه مخالف سلطه ي امريكا به جان و مالشان مي باشند. امروز، روز جمعه و نماز و عبادت، دست جنايتكار امريكاييان يك شخصيت ارزشمند كه مربي بزرگ و عالمي عامل كه گناهش فقط تعهد به اسلام بود، از دست ملت ايران و اهالي محترم فارس گرفت و حوزه هاي علميه و اهالي ايران را به سوگ نشاند. حضرت حجت الاسلام و المسلمين شهيد حاج سيد عبدالحسين دستغيب را كه معلم اخلاق و مهذب نفوس و متعهد به اسلام و جمهوري اسلامي بود با جمعي از همراهانشان به شهادت رساندند و خدمت خود را به ابرقدرت و ابر جنايتكار زمان ايفا كردند، به گمان آن كه به ملت رزمنده ي ايران آسيب رسانند و آنان را در راه هدف به سستي بكشند. اين كوردلان نمي بينند كه در هر شهادتي و در هر جنايتي ملت متعهد به اسلام و كشور، مصمم تر و در صحنه حاضرترند؟ اينان پس از بمباران شهرها در جنوب و غرب و قتل عام هاي فجيع مردم بي پناه، فرياد جنگ جنگ تا پيروزي را نشنيدند كه ملت وفادار، شهادت را در راه خدا با آغوش باز پذيرا هستند؟ يا مي خواهند شكست هاي لشكر كفر را و آتشي كه به جان دوستان و اربابانشان از پيروزي رزمندگان ايران افتاده است با خون اين مردان خدا فرو نشانند؟ اينك سزاوار است اصحاب نظر و ارباب تحليل در اين شرارت ها و جنايت ها فكر كنند كه انگيزه ي آن كه در هر پيروزي و دنبال هر شكست حزب بعث امريكايي، يك جنايت بزرگ از اين منافقان و منحرفان واقع مي شود، چيست. از باب اتفاق نمي شود باشد كه دنبال پيروزي آبادان جنايتي واقع و دنبال فتح بستان باز جنايت و امروز به دنبال فتح عظيم در غرب و شكست مفتضحانه دشمنان اسلام، اين جنايت بزرگ واقع شد. آيا اين ها همه بنا به اتفاق است يا حساب شده و ديكته شده عمل مي شود؟ آيا ما اين بزرگان، علما و معلمان ارزشمند را براي جبران شكست آمريكا در منطقه و صدام امريكايي در جبهه ها از دست مي دهيم؟ رحمت خداوند بر اين مجاهدان عظيم الشأن كه شهادتشان پيروزي اسلام را بيمه مي كند و ننگ و نفرت بر امريكاي جنايتكار و دست نشاندگان و هواداران آن. اينجانب اين ضايعه بزرگ و فاجعه اسفناك را بر حضرت مهدي – ارواحنا له الفدا – و ملت شجاع ايران و اهالي معظم استان فارس و خانواده ي آن شهيد تسليت مي گويم و به پيشگاه مقدس پيامبر اسلام، اين فداكاري هاي ملت اسلام و مجاهدات قشرهاي مختلف ايران را تبريك عرض مي كنم و براي خاندان اين شهيد پر افتخار از خداوند تعالي توفيق صبر و بردباري و سلامت طلب مي نمايم. سلام بر مجاهدان بزرگوار اسلام و درود بر رزمندگان غرب و جنوب و تهنيت بر نيروهاي نظامي و مردمي پيروزي آفرين در جبهه ي غرب. از خداوند تعالي پيروزي نهايي لشكر اسلام را بر قدرت هاي شيطاني مسئلت مي نمايم. والسلام علي عبادالله الصالحين روح الله الموسوي الخميني ولادت حاج سید علی آقا قاضی فرزند حاج سید حسین قاضی است. ایشان در سیزدهم ماه ذی الحجة الحرام سال 1282هـ.ق. از بطن دختر حاج میرزا محسن قاضی، در تبریز متولد شد و او را علی نام نهادند، بعد از بلوغ و رشد به تحصیل علوم ادبیه و دینیه مشغول گردید و مدتی در نزد پدر بزرگوار خود و میرزا موسی تبریزی و میرزا محمد علی قراچه داغی درس خواند. پدر پدر ایشان، سید حسین قاضی، انسانی بزرگ و وارسته بود که از شاگردان برجسته آیت الله العظمی میرزا محمد حسن شیرازی بود و از ایشان اجازه اجتهاد داشت. درباره ایشان گفته اند زمانی که قصد داشت سامرا را ترک کند و به زادگاه خویش تبریز باز گردد استادش میرزای شیرازی به وی فرمود در شبانه روز یک ساعت را برای خودت بگذار. یک سال بعد چند نفر از تجار تبریز به سامرا مشرف می شوند و با آیت الله میرزا محمد حسن شیرازی ملاقات می کنند؛ وقتی ایشان احوال شاگرد خویش را جویا می شود، می گویند: « یک ساعتی که شما نصیحت فرموده اید، تمام اوقات ایشان را گرفته، و در شب و روز با خدای خود مراوده دارند. » تحصیلات سید علی قاضی از همان ابتدای جوانی تحصیلات خود را نزد پدر بزرگوار سید حسین قاضی و میرزا موسوی تبریزی و میرزا محمد علی قراچه داغی آغاز کرد. پدرش به علم تفسیر علاقه و رغبت خاص و ید طولایی داشته است، چنانکه سید علی آقا خودش تصریح کرده که تفسیر کشاف را خدمت پدرش خوانده است. همچنین ایشان ادبیات عربی و فارسی را پیش شاعر نامی و دانشمند معروف میرزا محمد تقی تبریزی معروف به «حجة الاسلام» و متخلص به « نیر» خوانده و از ایشان اشعار زیادی به فارسی و عربی نقل می کرد و شعر طنز ایشان را که هزار بیت بود از بر کرده بود و می خواند. ایشان در سال 1308هـ.ق. در سن 26 سالگی به نجف اشرف مشرف شد و تا آخر عمر آن جا را موطن اصلی خویش قرار داد. آیت الله سید علی آقا قاضی از زمانی که وارد نجف اشرف شد، دیگر از آنجا به هیچ عنوان خارج نشد مگر یک بار برای زیارت مشهد مقدس حدود سال 1330هـ ق به ایران سفر کرد و بعد از زیارت به طهران بازگشت و مدت کوتاهی در شهرری در جوار شاه عبدالعظیم اقامت گزید. اساتید ایشان در نجف نزد مرحوم فاضل شرابیانی، شیخ محمد حسن مامقانی، شیخ فتح الله شریعت، آخوند خراسانی، عارف کامل حاج امامقلی نخجوانی و حاجی میرزا حسین خلیلی درس خواند و مخصوصاً از بهترین شاگردان این استاد اخیر به شمار می آمد که در خدمت وی تهذیب اخلاق را تحصیل کرد. آقازاده سید علی آقا قاضی نقل می کند: « ... میرزا علی آقا قاضی بسیار از استادش میرزا حسین خلیلی یاد می کرد و او را به نیکی نام می برد و من ندیدم کسی مثل این استادش او را در شگفتی اندازد و هر وقت نام این استاد نزدش برده می شد به او حالت بهت و سکوت دست می داد و غرق تأملات و تفکرات می شد! »
ایشان از سن نوجوانی تحت تربیت والد گرامی، آقا سید حسین قاضی بود و جوهره حرکت و سلوک ایشان از پدر بزرگوارشان می باشد و بعد از آن که به نجف اشرف مشرف شدند، نزد آیت الله شیخ محمد بهاری و آیت الله سید احمد کربلایی معروف به واحد العین و به کسب مکارم اخلاقی و عرفانی پرداخت و این دو نیز از مبرزترین شاگردان ملاحسینقلی همدانی(ره) بودند.
درباره ملاحسینقلی همدانی حکایات های بس شگفت آوری نقل شده، که گویای عظمت، روح بلند و نفوذ معنوی ایشان می باشد. او با عشق و همت بی نظیر زمان زیادی از عمرش را به تربیت مستعدین سپری کرد تا این که توانست 300 نفر را تربیت کند که هر یک از آنها یکی از اولیای الهی شدند، مانند شیخ محمد بهاری، مرحوم سید احمد کربلایی، مرحوم میرزا جواد آقا ملکی تبریزی و ... .
سلسه اساتید ملاحسینقلی همدانی به حاج سید علی شوشتری و سپس به شخصی به نام ملاقلی جولا می رسد. آقا سید علی قاضی در عراق به خدمت جمعی از اکابر اولیاء رسید و از آن جمله سالهایی چند در تحت تربیت مرحوم آقا سید احمد کربلایی معروف به واحدالعین، قرار گرفت و از صحبت آن بزرگوار به درجات اولیاء أبرار ارتقاء گزید، چندان که در تهذیب اخلاق شاگردان و مریدان و ملازمان چندی را تربیت کرد.
آقا سید علی آقای قاضی درباره این استادش می فرماید: « شبی از شبها را به مسجد سهله می گذارنیدم- زاده الله شرفاً- به تنهایی به نیمه شب یکی در آمد و به مقام ابراهیم علیه السلام مقام کرد و از پی فریضه صبح در سجده شد تا طلوع خورشید. آنگاه برفتم و دیدم عین الانسان و الانسان العین آقا سید احمد کربلایی بکاء است، و از شدت گریه، خاک سجده گاه گل کرده است! و صبح برفت و در حجره نشست و چنان می خندید که صدای او به بیرون مسجد می رسید. »
آیت الله شیخ علی سعادت پرور نقل می کند: « وقتی مرحوم آقا سید علی قاضی جوانی بیش نبود، پدر مرحومش آقا سید حسین قاضی که خود از دست پروردگان مرحوم عارف کامل حاج امامقلی نخجوانی بود به آقای قاضی سفارش کرده بود که هر روز به محضر استاد مشرف شده و چند ساعتی در محضرش بنشیند، اگر صحبت و کلامی شد که بهره گیرد و گرنه به صورت و هیئت استاد نظاره نماید. در آن روزها، مرض وبا در نجف غوغا می کرد، فرزندان مرحوم آقا امامقلی نخجوانی یکی پس از دیگری در اثر مرض وبا رحلت می کردند و ایشان بدون هیچ ناراحتی و انزجار قلبی به شکرگزاری مشغول بود. وقتی از وی علت این عمل را جویا شدند فرمود: قباله های زمین را دیده اید که وقتی کسی صاحب یکی از آنها شد، هر کاری که دلش خواست با زمین اش انجام می دهد؛ حالا هم خدای سبحان صاحب و مالک اصلی این فرزندان و همه چیز من است و هر کاری که بخواهد با آنان انجام می دهد و کسی را حق سوال و اعتراض نیست! » درجه اجتهاد پس از اقامت در نجف اشرف، تحصیلات حوزوی خود را نزد اساتیدی از جمله فاضل شربیانی، شیخ محمد مامقانی، شیخ فتح الله شریعت، آخوند خراسانی و... ادامه دادند و سرانجام کوشش های خستگی ناپذیر مرحوم آیت الله قاضی در راه کسب علم، کمال و دانش، در سن 27 سالگی به ثمر نشست و این جوان بلند همت در عنفوان جوانی به درجه اجتهاد رسید. جامعیت علمی آقا سید هاشم حداد از شاگردان ایشان می فرمود: « مرحوم آقا (قاضی) یک عالمی بود که از جهت فقاهت بی نظیر بود. از جهت فهم روایت و حدیث بی نظیر بود. از جهت تفسیر و علوم قرآنی بی نظیر بود. از جهت ادبیات عرب و لغت و فصاحت بی نظیر بود، حتی از جهت تجوید و قرائت قرآن. و در مجالس فاتحه ای که احیاناً حضور پیدا می نمود، کمتر قاری قرآن بود که جرأت خواندن در حضور وی را داشته باشد، چرا که اشکالهای تجویدی و نحوه قرائتشان را می گفت... »
آیت الله خسروشاهی از علامه طباطبائی نقل می کردند که: کتابهای معقول را خواندم ولی وقتی خدمت سید علی آقا قاضی رسیدم فهمیدم که یک کلمه هم نفهمیدم!
مرحوم قاضی در لغت عرب بی نظیر بود، گویند: چهل هزار لغت از حفظ داشت. و شعر عربی را چنان می سرود که اعراب تشخیص نمی دادند سراینده این شعر عجمی(غیر عرب) است. روزی در بین مذاکرات، مرحوم آیت الله حاج شیخ عبدالله مامقانی(ره) به ایشان می گوید: من آن قدر در لغت و شعر عرب تسلط دارم که اگر شخص غیر عرب، شعری عربی بسراید من می فهمم که سراینده عجم است، اگرچه آن شعر در اعلی درجه از فصاحت و بلاغت باشد. مرحوم قاضی یکی از قصائد عربی را که سراینده اش عرب بود شروع به خواندن می کند و در بین آن قصیده، از خود چند شعر بالبداهه اضافه می کند و سپس به ایشان می گوید: کدام یک از اینها را غیر عرب سروده است؟ و ایشان نتوانستند تشخیص دهند.
مرحوم قاضی در تفسیر قرآن کریم و معانی آن ید طولائی داشت و علامه طهرانی از قول مرحوم استاد علامه طباطبائی می فرمودند: « این سبک تفسیر آیه به آیه را مرحوم قاضی به ما تعلیم دادند و ما در تفسیر{المیزان}، از مسیر و روش ایشان پیروی می کنیم. ایشان در فهم معانی روایات وارده از ائمه معصومین علیهم السلام ذهن بسیار باز و روشنی داشتند و ما طریقه فهم احادیث را که « فقه الحدیث» گویند از ایشان آموخته ایم. » شاگردان آیت الله قاضی طی سه دوره، اخلاق و عرفان اسلامی را با کلام نافذ و عمل صالح خویش تدریس فرمودند و در هر دوره شاگردانی پرورش دادند که هر کدام از بزرگان وادی عرفان و اخلاق محسوب می شوند؛ و البته فقط نام تعدادی از آن ها بر ما معلوم است و این که ایشان در حقیقت چه کسانی را تا قله های بلند عرفان و معنویت بالا کشیده و از شراب گوارای معرفت بر کامشان ریختند، برای ما بصورت کامل و دقیق آشکار نیست. اما به تعدادی از آن ها که مبرز و شناخته شده هستند، اشاره می کنیم:
آیت الله شیخ محمد تقی آملی(ره) آیت الله سید محمد حسین طباطبائی(ره) آیت الله سید محمد حسن طباطبایی(ره) آیت الله محمد تقی بهجت فومنی(حفظه الله) آیت الله سید عباس کاشانی(حفظه الله) آیت الله سید عبد الکریم کشمیری(ره) آیت الله شهید سید عبدالحسین دستغیب(ره) آیت الله علی اکبر مرندی(ره) آیت الله سید حسن مصطفوی تبریزی آیت الله علی محمد بروجردی(ره) آیت الله نجابت شیرازی(ره) آیت الله سید محمد حسینی همدانی آیت الله سید حسن مسقطی(ره) آیت الله سید هاشم رضوی کشمیری(ره) حاج سید هاشم حداد(ره) و ...
در پی محبوب ایشان از جوانی به دنبال تزکیه و تهذیب نفس و کسب معنویت و معارف بلند اسلام بود و در این راه چهل سال صبر و مجاهده کرد و چهل سال درد طلب و عشق، آرام و قرار و خواب و خوراک را از وی ربوده بود. ضمیر الهی اش او را به عالم قدس می خواند و او که قصد کوی جانان را در سر دارد، می خواهد به هر نحو شده از این خاکدان طبیعت به عالم نور و ملکوت پا گذارد. می داند که جانب عشق عظیم است و نباید به راحتی از دستش بدهد و فرو بگذاردش، برای همین چهل سال است که مشغول مجاهده است. چهل سال است که آداب عبودیت می آموزد و هنوز معشوق به حضور خود راهش نداده است! خود ایشان می گوید: « نزد هر کس احتمال می دادم از او چیزی بفهمم، می نشستم اگر مطلبی را می فهمیدم، که خود خدا نعمت داده بود و اگر نمی فهمیدم دیگر به آن شخص مراجعه نمی کردم. » تقیّد تام به آداب شرع برای همین آن قدر خود را به ضوابط و آداب شرع و رعایت مستحبات و ترک مکروهات ملزم ساخته بود تا امری از محبوب فرو نماند و آن قدر بر آن اصرار می کند که به حسب طاقت بشری هیچ مستحبی از او فوت نمی شود تا آن جا که بعضی از مخالفان و معاندان می گویند: « قاضی که این قدر خود را مقیّد به آداب کرده شخصی ریایی و خودنماست. » و عده ای دیگر هم با وجود مخالفت باز نمی توانند تحسینش نکنند. یکی از مخالفین ایشان می گوید: « من سفر بسیار کردم، با بزرگان عالم اسلام محشور بوده ام و از احوال بسیاری از آنان بالمشاهده آگاهم اما حقیقتاً هیچ کس را همانند قاضی تا بدین حد مقید به آداب شرع ندیده ام. »
خود ایشان می گوید: « چون بیست سال تمام چشمم را کنترل کرده بودم، چشم ترس برای من آمده بود، چنان که هر وقت می خواست نامحرمی وارد شود از دو دقیقه قبل خود به خود چشم هایم بسته می شد و خداوند به من منت گذاشت که چشم من بی اختیار روی هم می آمد و آن مشقت از من رفته بود. »
و ایشان نا امید نمی شود، می داند که طلب حقیقی جدا از مطلوب نیست زیرا که شنیده است: « اذا تقرب الیّ شبراً تقربت الیه ذراعاً: و هرگاه به اندازه یک وجب به من نزدیک شود به اندازه زراعی به او نزدیک شوم.»
این قدم ها باید برداشته شود و آن نزدیکی باید حاصل گردد تا زمانی که عاشق به معشوق برسد و پرده ها کامل برداشته شود و وصال صورت گیرد و البته معلوم است که معشوق خود در همه جا پیشقدم و مشتاق تر است. « او نیز اطمینان دارد که باز نشدن در روحانیت، نه از ناحیه بی التفاتی معشوق است بلکه اگر در، بی موقع باز شود صد در صد خام از کار در آید! » و بعدها آیت الله قاضی که خود چهل سال پشت در مانده، و صادق بودن خود را در آن عشق و محبت به محبوب و معبود ازل ثابت کرده، درس استقامت و صبوری را به شاگردانش هم می آموزد و چنین می گوید: « اگر به جستجوی آب زمین را کندی، نباید خسته و ناامید شوی، اگر وقتش باشد به آب می رسی، وگرنه ناامید مشو که بالاخره به آب می رسی و حتی آ برایت فوران می کند. »
آیت الله نجابت از قول ایشان می گوید: « چهل سال است دم از پروردگار عالم زدم. چند مرتبه خواستند مرا بکشند، آیت الله سید ابوالحسن اصفهانی نگذاشت و خدا هم کمکم کرد! در این مدت نه خوابی دیدم، نه مکاشفه ای، نه رفیقی، نه همدردی، چهل سال است که در را می کوبم و خبری نیست. » صبر و استقامت چهل ساله
بیت زیر از اشعار ایشان می باشد: و لا تکن کمثل من ان فتح الباب خرج والزم و کن کمثل من ان فتح الباب ولج
اگر دری باز شد، تو بیشتر استقامت به خرج بده؛ بگو خدایا! افزونش کن؛ باید در عبودیت استقامت ورزید، یعنی صبور شد؛ اگر خواستند بکشندش، بگوید من از خدا دست بر نمی دارم؛ اگر نان و آبش را قطع کردند، استقامت کند، و حتی اگر دنیا جمع شود و بگویند بیا صرفنظر کن بگوید صرفنظر نمی کنم. و آیت الله قاضی به این زودی ها خسته نمی شود. و می گوید:
« هر چه بادا باد، در بحر جنون پا می زنم، امشب کشفی نصیبم شد شد، نشد نشد، امشب خوابی دیدم دیدم، ندیدم ندیدم، من کشف نمی خواهم تمام این مدت چهل سال آن هم برای زرق و برق و کشف و کرامتی چند، نه! من معرفت خودش را می خواهم، من خودش را می خواهم. »
اسم اعظم را استقامت بر وحدانیت خدای جل و علا می داند و می گوید: « اگر شخص در طلب، استقامت پیدا کرد، اسم اعظم در روح او جا پیدا می کند و آن وقت لایق اسرار ربوبی می گردد. »
و خود چون استقامت دارد، سرانجام صدای فرشتگان را می شنود که: « ان الذین قالوا ربنا الله ثم استقاموا تنزل علیهم الملائکه الا تخافوا و لا تحزنوا و ابشروا بالجنه التی کنتم توعدون: آنان که گفتند پروردگار ما الله است و بر این ایمان پایدار ماندند، فرشتگان بر آن ها نازل شوند که دیگر هیچ ترسی و حزن و اندوهی نداشته باشید و شما را به همان بهشتی که وعده دادند بشارت باد. سوره فصلت آیه 30 ». فتح باب آیت الله قاضی همیشه نماز مغرب و عشاء را، در حرمین شرفین امام حسین علیه السلام و حضرت ابوالفضل علیه السلام به جا می آورد، و چون به حرم حضرت ابوالفضل علیه السلام می رسد، با خود می اندیشد که تا به حال در مدت این چهل سال هیچ چیز از عالم معنا برایم ظهور نکرده، هر چه دارم به عنایت خدا و به برکت ثبات است. در راه سیّد ترک زبانی که دیوانه است، به طرف او می دود و می گوید؛ سیّد علی، سیّد علی، امروز مرجع اولیاء در تمام دنیا حضرت ابوالفضل علیه السلام هستند، و او آن قدر سر در گریبان است که متوجه نمی شود آن سید چه می گوید! به حرم حضرت ابوالفضل علیه السلام می رود. اذن دخول و زیارت و نماز زیارت می خواند و می خواهد که مشغول نماز مغرب شود.
آیت الله نجابت می گوید: « تکبیره الاحرام را که می گوید، می بیند که وضع در اطراف حرم حضرت ابوالفضل علیه السلام به طور کلی عوض می شود، آن گونه که نه چشمی تا به حال دیده و نه گوشی شنیده و نه به قلب بشری خطور کرده است. قرائت را کمی نگه می دارد تا وضع تخفیف یابد و بعد دوباره نماز را ادامه می دهد، مستحبات را کم می کند و نماز را سریع تر از همیشه به پایان می رساند. به حرم امام حسین علیه السلام نمی رود و به دنبال جایی خلوت به خانه رفته و برای این که با اهل منزل هم برخورد نکند به پشت بام می رود. آن جا دراز می کشد و دوباره آن حال می آید و بیشتر می ماند. تا اهل منزل سینی چای را می آورد، آن حال می رود. نماز عشاء را می خواند و دوباره آن وضع بر می گردد؛ چیزی که تا به حال حتی به گفته خودش یک ذره اش را هم ندیده است و حالا که دیده نه می تواند در بدن بماند و نه می تواند بیرون بیاید. دوباره که شام را می آوردند، آن حال قطع می شود و نیمه شب دوباره بر می گردد و مدت بیشتری طول می کشد. »
آری و بالاخره درهای آسمان برایش گشوده و فتح باب می شود. می گوید: « آن چه را می خواستم، تماماً بدست آوردم و امام حسین علیه السلام در را به رویم گشود. ابن فارض یک قصیده تائیه برای استادش گفته؛ من هم یک قصیده تائیه برای امام حسین علیه السلام گفته ام نمره یک! که کار مرا ایشان درست کرد و در غیب را به نحو اتم برایم باز کرد. »
« او در اثر طلب حقیقی و استقامت به خانه که نه، به خود صاحبخانه رسیده است و یار او را به درون خانه راه داده؛ او از حصار تنگ دنیا که خیال و سرابی بیش نبوده و حقیقی ندارد، گذشته و به عالم روح و مجردات پیوسته است و چون فهمیده که از عالم خیال چیزی نصیبش نمی شود، باب خیال برایش بسته می شود. »
آیت الله نجابت نقل می کند: دفعه اولی که ما آیت الله قاضی را دیدیم، خیلی با ما گرم گرفتند و ما را تحویل گرفتند. در اثر این التفات زیاد، من زبانم باز شد و گفتم: آقا این وضع اهل معرفت به خیال است یا به حقیقت؟ ناگهان ایشان چشمهایش درشت شد و گفت: « ای فرزندم من چهل سال است با حضرت حق هستم و دم از او می زنم این پندار و خیال است؟! » رحلت به هر حال، میرزا علی آقا قاضی پس از سالها تدریس معارف بلند اسلامی و تربیت شاگردان الهی، در روز دوشنبه چهارم ماه ربیع المولود سال 1366 مطابق هفتم بهمن ماه در نجف اشرف وفات کرد و در وادی الاسلام نزد پدر خود دفن شد. مدت عمر شریف ایشان هشتاد و سه سال و دو ماه و بیست و یک روز بوده است. ایشان در سال های آخر عمر عطش و بی تابی، جسم و روحش را با هم می سوزاند و او مرتب آب می خواهد و می گوید: « در سینه ام آتش است ساکت نمی شود. »
و دائم با خود تکرار می کند: گفت من مستسقی ام آبم کشد گر چه می دانم که هم آبم کشد
طبیبش به وی می گوید: « آقا من طبیب شما هستم، به شما می گویم در این ماه رمضان روزی 3-2 لیوان آب بخورید. »
و او که می داند این آب آن آتش را خاموش نمی کند تا آخر روزه هایش را کامل می گیرد و می گوید: « رها کن تا که چون ماهی گدازان غمش باشم »
لحظات احتضار سخت ترین لحظات برای زمین و زیباترین لحظات برای عارف است. آیت الله کشمیری می فرمودند: هنگام احتضار، خودش با اشاره به بدن خود می فرمود: « این دارد می رود. »
و هنگام غسل مشاهده شد که صورتش باز و لبانش خندان بود. باز آیت الله کشمیری فرمودند: « بعد از وفاتش خواستم بفهمم مقام ایشان چقدر است، در رؤیا دیدم از قبر آقای قاضی تا به آسمان نور کشیده شده است، فهمیدم خیلی مقام والایی دارد. »
سید عبدالحسین قاضی نوه ایشان جریان شب رحلت آقای قاضی را این طور بیان می کند:
« ایشان مدتی بیمار بودند. یک شب به پدرم که در آن زمان 20 ساله بودند می گویند که امشب نخواب و بیدار باش. پدرم هم متوجه نمی شود که جریان چیست. ایشان نقل می کند که ساعتی از نیمه شب آقای قاضی او را صدا می زنند و رو به قبله دراز می کشند و می گویند من در حال مرگ هستم و به او سفارش می کنند که همسر و بچه های دیگرشان را بیدار نکند و تا صبح بالای سرشان بنشیند و قرآن بخواند. پدرم می گوید علی رغم این که اگر کسی بداند که پدش در حال مرگ است و هیچ نگوید، سخت است، اما من این موضوع را با کمال آرامش پذیرفتم و به کسی هیچ نگفتم و پیش او نشستم. آقای قاضی به من فرمودند که دارم راحت می شوم و این راحتی از طرف پاهایم شروع شده و به طرف بالا می آید. سپس فرمودند فقط قلبم درد می کند بعد فرمودند که رویم را بپوشان، من هم روی صورتشان را پوشاندم و ایشان از دنیا رفتند. من بدون هیچ دغدغه و اضطراب تا صبح پیش ایشان نشستم و قرآن خواندم تا آن که هنگام اذان صبح شد و خانواده آمدند و پرسیدند که جریان چیست و من هم گفتم که پدر فوت شده است و فریاد و سر و صدا از اهل خانه بلند شد و در آن لحظه تازه متوجه تصرف او شدم و فهمیدم چه اتفاقی افتاده است و از مرگ پدرم بسیار متأثر شدم. »
او که عمری با عشق و سر سپردگی به مولایش امام حسین علیه السلام سر کرده، غریب نیست اگر حضرتش، کریمانه، خود کسی را سراغش بفرستد تا کارهای دفن و کفن او را بجا آورد. آقا یحیی هرگز آقای قاضی را نمی شناخته ولی از طرف امام حسین علیه السلام در حالت خواب یا مکاشفه برای این امر مأموریت پیدا می کند و تمام کارهای کفن و دفن ایشان را انجام می دهد.
آیت الله بهجت می فرمودند: « شب قبل از وفات آقای قاضی، کسی خواب دیده بود که تابوتی را می برند که رویش نوشته شده بود « توفی ولیّ الله » فردا دیدند آقای قاضی وفات کرده است. »
تناثر نجوم در رحلت ایشان مرحوم علامه آقا سید عبدالعزیز طباطبائی یزدی نقل نمود که از استادم مرحوم آیت الله العظمی خوئی شنیدم که فرمود: « در ایام وفات استاد اخلاق آقا سید علی قاضی تبریزی تناثر نجوم رخ داد و این به جهت رفعت مقام آن مرحوم بود. مرحوم طباطبائی یزدی نقل کرد که ما گفتیم: این اصلاً محال است که ستاره ها به خاطر کسی ریزش کنند و سقوط نمایند ولی استادمان آقای خوئی تأکید نمود، شما انکار کنید من که خودم این واقعه شگفت انگیز را با چشمان خود دیدم و نمی توانم چیزی را که در پیش من یقینی است، انکار نمایم. » کرامت تراشي هاي متصوفه
ابن عربي درباره بايزيد بسطامي مي گويد : بايزيد مدعي است که شما دانش خود را از مردگان مي گيريد ولي ما علم و دانش خود را مستقيما از خدا اخذ مي کنيم.
(مقدمه فتوحات مکيه/ص31/چاپ دار صادر در بيروت)
2) مشايخ صوفيه معتقدند کتاب هاي خود را به سفارش پيامبر اکرم (ص) مي باشد و آن را سفارش پيامبر مي دانند :
محي الدين ابن عربي در کتاب فصوص الحکم (که از تاليفات وي ميباشد) مدعي است که پيغمبر اسلام به او دستور داده که فصوص الحکم را براي مردم بخواند و مردم را بوسيله اين کتاب هدايت کند. در حالي که موارد بسياري از ضلالت و گمراهي در اين کتاب مشاهده مي شود از جمله : اينکه ايشان در همين کتاب جناب ابو طالب (ع) را کافر مي دانند و همچنين مي گويند : پيغمبر اسلام از دار دنيا رفت بدون اينکه جانشيني براي خود مشخص کرده باشد. و همچنين در جاي ديگر، فرعون را اهل نجات مي داند. و حتي وي قائل است کسانيکه در جهنم هستند در آخر، عذاب برايشان طبيعي مي شود و عادت مي کنند و راحت مي شوند.
(شرح فصوص الحکم / خواجه محمد پارسا / تصحيح دکتر جليل مسگر نژاد / ص16 / چاپ مرکز دانشگاهي چاپ اول سال 1316)
براي شناختن محي الدين، بهترين کتاب، کتاب « ابن عربي سنيٌ متعصبٌ » سيد مرتضي جعفر عاملي است.
3) مشايخ صوفيه مدعي وحي از جانب خداوند به سوي آنها هستند. مولوي در مورد بايزيد بسطامي مي گويد :
بايزيد اندر فريدش ره چه ديد نام قطب العارفين از حق شنيد
(شرح مثنوي ميرخواني ص128 چاپ تهران)
و حتي مي گويند بايزيد مرده را زنده مي کرد (شرح فصوص الحکم ص339)
که ميگويد : بايزيد مورچه اي را که به خاطر پايمال شدن مرده بود ، در آن دميد و مورچه زنده شد.
4) مشايخ صوفيه خود را باب غفران در درگاه الهي مي دانند . چنانچه ابو نصر سراج گويد :
هر جنازه که پيش من بگذارند، مغفور بوَد و به حکم اين بشارت، اهل توس جنازه ها را پيش از خاک، نزد وي آوردندي و زماني بداشتندي و آنگاه ببردندي.
(تذکره الاولياء عطار نيشابوري ج2 ص148 چاپ زوار تهران) و (راه و رسم صوفيگري ص236)
معروف کرخي مي گويد : چون تو را به درگاه الهي حاجتي باشد خدا را به حق من سوگند بده.
(رساله قشيريه ص9 چاپ مصر) و (مجالس المونين ج2 ص27) و (خيراتيه ج1 ص70)
خود همين عطار نيشابوري در مورد حسن بصري مي گويد : حسن بصري از کوزه پيغمبر آب خورده و پيغمبر هم فرمود هر کس که اين آب را از کوزه بخورد به همين نسبت از علم و حکمت من به او داده شده . در حالي که حسن بصري 11 سال بعد از رحلت پيغمبر اکرم (ص) متولد شده پس چگونه مي شود از کوزه پيغمبر اکرم آب خورده باشد؟
5) مشايخ صوفيه خود را معلم فرشتگان مي دانند چنانچه قاضي روز بهان بغلي شيرازي درباره بايزيد بسطامي چنين نوشته است :
بايزيد را گفتند پيش تو شبه زنان و مردان خلقي را مي بينيم . گفت اينها ملائکه هستند که از من علم مي پرسند.
(تذکره الاولياء ص175) و (شرح شطحيات ص138)
درباره شيخ عبدالقادر گيلاني از امام عبدالله يافعي نقل شده که : حضرت عبدالقادر مي فرمود : مسلماني که روي من را ديده است و يا بر مدرسه من گذشته و عبور کرده و يا رسيده، عذاب گور و قيامت از او تخفيف کنم.
(سکينه الاولياء ص20 چاپ موسسه مطبوعاتي علمي تهران)
6) مشايخ صوفيه سخنان خود را بعد از کلام الهي از سخنان همه برتر مي دانند (حتي اهل بيت) و لذا دار الشکوه از قول عطار چنين نقل مي کند که :
بعد از قرآن و احاديث نبوي، هيچ سخن بالاي سخن مشايخ طريقت نيست. سخن ايشان (يعني مشايخ طريقت) نتيجه کارها و حال است نه ثمره حفظ و قال و از عيان است نه از بيان و از اسرار است نه از تکرار و از جوشيدن است نه از کوشيدن و از علم « لدنّي » است نه از علم کسبي و از علم أدِّبني است نه جهان علِّمني) « که ايشان ورثه انبياء هستند.
(ر.ک : سکينه الاولياء ص3)
آقاي بايزيد بسطامي خود را لوح محفوظ معرفي مي کند و مي گويد : حق را لوح محفوظ و علم همه چيزي در اوست و من جمله لوح محفوظم .
(تذکره الاولياء ص202) و (شرح شطحيات ص139 و 142) و (حسنات العارفين دارالشکوه ص21)
بايزيد بسطامي خود را بي مثل و مانند دانسته و تشبيه به درياي بي کران نموده چنانکه مي گويد :
مثل من نبينند مَثَلِ من بحري است بيکرانه که اول و آخر ندارد. (مباني عرفان اسلامي ص2)
7) مشايخ صوفيه مدعي زورآزمايي با خدا و کشتي گرفتن با خدا هستند :
ابوالحسن خرقاني صريحا گفته است که : سحرگاهي بيرون رفتم حق پيش من باز آمد با من مسارعت کرد من با او مسارعت کدم در مصارعت باز با او مصارعت کردم تا بيفکند.
(شرح شطحيات ص317) و (حسنات العارفين ص28)
آقاي ملاشاه بدخشاني هم مي گويد : پنجه در پنجه خدا دارم من چه پرواي مصطفي دارم
(خيراتيه ج1 ص29)
8) مشايخ صوفيه معتقدند که عبادت گران الهي، اشخاصي بي معرفت هستند. بايزيد بسطامي صراحتا مي گويد :
حق تعالي بر دل اولياء خود آگاه گشت . بعضي دلها را ديد که بار معرفت نتوانستند کشيد به عبادتشان مشغول گردانيد. (کفر محض)
(تذکره الاولياء ص193 چاپ تهران) و (خيراتيه ج1 ص24)
9) مشايخ صوفيه دشمنان خدا و رسول خدا را از اولياء مي دانند. از جمله ابن عربي در کتاب فتوحات مکيه ج اول ص 200 چاپ دارصادر بيروت ، خليفه دوم را معصوم قلمداد ميکند و حتي براي متوکل عباسي که از جنايتکاران بوده مقام ولايت قائل است.
10) مشايخ صوفيه خود را مقتداي پيامبر اکرم (ص) معرفي مي کنند . چنانچه درباره شيخ جامي صاحب نفحات چنين نوشته اند که ايشان مي گويد : شبي پيغمبر را در خواب ديدم و چهار يار او بر دست راست او و شيخ الاسلام جامي بر دست چپ او بنشسته بود و پيامبر (ص) با صحابه سخن مي گفت چون تمام شد من سلام کردم و پرسيدم امروز مقتدا کيست؟ و اقتدا به که شايسته است؟ پيامبر اشاره فرمودند به شيخ الاسلام احمد جامي و سه بار اشارت بدو کردند. بعد مي گويد پيغمبر اسلام بر پاخاست و دست او را بگرفت و وي را در پيش جلوتر از خود در محراب عبادت نشاند و خود بدو اقتدا کرد و صحابه و آن جمله خلق از پس او نماز کردند.
(مقامات ژنده پيل ص99 يا 99 چاپ بنگاه ترجمه کتاب)
11) مشايخ صوفيه مدعي خواب ديدن خداوند هستند. در احوالات شاه شجاع کرماني نوشته اند که ايشان بعد از چهل سال بي خوابي بالاخره خدا را در خواب مي بيند و جامي در نفحات از قول شيخ الاشلام درباره شاه شجاع چنين نوشته که شيخ الاشلام گفت : شاه شجاع 40 سال نخفته بود بر طمع، وقتي در خواب شد حق تعالي را خواب ديد و اين بيت را بگفت :
رأيتک في المنام سرور قلبي(يا عيني). فاجببت التعيش و المناما
يعني تورا در خواب ديدم شاد و قلبم پس دوست ميدارم خواب را
پس از آن پيوسته همي خفته يا ويرا خفته يا فتندي يا در طلب.
(نفحات الانس جامي ص86 چاپ کتابفروشي محمودي تهران) و (خيراتيه ج1 ص157) و (سيرت شيخ ابي عبدالله ابن خفيف شيرازي ص117)
اين چه داستان تراشي هايي است که براي خود بافته ايد و ساخته ايد و به خورد عده اي از خدا بي خبر مي دهيد؟
اين دروغهايي که براي خود تراشيده ايد چيست؟
بر گرفته از کتاب تحقيقي در تصوف و عرفان خيرالله مرداني مدافعين ابليس در متصوفه مقدمه: در دين مبين اسلام، در مورد اغواگري شيطان بسيار زياد تأکيد شده و آن را به عنوان مهم ترين و اصلي ترين دشمن انسان و مانعي در مقابل راه سعادت بشري قلمداد کرده که در مورد اين مطلب به آيات و روايات بسيار زيادي در مورد شيطان برخورد مي کنيم. شکي نيست که شيطان دشمن قسم خورده انسان است و راه او راه ضلالت و گمراهي است اما متأسفانه عده اي از مسلمان نما ها با دفاع از شيطان و پيروي از وي خود را به عنوان عارف معرفي کرده و پاي خود را در کفش مومنان و اولياء خدا گذاشته اند. در مورد بزرگان و اکابر صوفيه، اين مسئله بسيار به چشم مي خورد که بسي جاي تأسف دارد که خود را مومن واقعي مي دانند. اما اينها بنابر فرمايشات ائمه اطهار خلفاء شيطانند و بنابر فرمايش پيامبر اکرم (ص) خود را بر طريقت من مي دانند ولي آنها گمراه تر از کافران مي باشند.
اکنون ببينيم قرآن در مورد شيطان چه ديدگاهي دارد :
در سوره بقره آيه 34 خداوند متعال مي فرمايد : « واذ قلنا للملائکة اسجدوا لآدم فسجدوا الاّ ابليس ابي واستکبر و کان من الکافرين »
« و به ياد بياور اي پيامبر، آن زماني را که ما به فرشتگان امر کرديم به آدم سجده کنند پس فرشتگان سجده کردند مگر ابليس که با غرور و تکبر روي برگرداند و از خداوند اطاعت نکرد و جزء کافران شد »
و در سوره نور آيه 21 مي فرمايد : « يا أيها الذين آمنوا لا تتّبعوا خطوات الشيطان و من يتبع خطوات الشيطان فإنه يأمر بالفحشاء و المنکر و لولا فضل الله عليکم و رحمته ما زکا منکم من أحد ابدا ولکن الله يزکي من يشاء والله سميع عليم »
همچنين در سوره ياسين آيه 60 مي فرمايد : « ألم أعهد إليکم يا بني آدم أن لا تعبدوا الشيطان إنه لکم عدو مبين »
و در سوره بقره در آيه 267 خداوند متعال مي فرمايد : « الشيطان يعدکم الفقر و يأمرکم بالفحشاء و .... »
« إنّما يريد الشيطان أن يوقع بينکم العداوه و البغضاء في الخمر و الميسر و يصدّکم عن ذکر الله و عن الصلاه فهل انتم منتهون »
و در سوره اعراف آيه 27 مي فرمايد : « يا بني آدم لا يفتننکم الشيطان کما أخرج ابويکم من الجنه ينزع عنهما لباسهما ليريهما سوءاتهما إنه يراکم هو و قبيله من حيث لا ترونهم إنا جعلنا الشياطين أولياء للذين لايومنون »
و آياتي همچون آيه 63 سوره نحل و آيه 24 سوره نمل و آيه 29 سوره فرقان و آيه 59 سوره کهف و آيه 44 سوره مريم و آيه 36 سوره فصلت و بسياري ديگر از اين آيات نشانگر چهره خبيث شيطان است.
غزالي مي گويد : کسي که ابليس را موحّد نداند کافر است.
(تلبيس ابليس ابن جوزي ص68)
و يا مي گويد : من لم يتعلم التوحيد من ابليس فهو زنديق. يعني کسي که علم توحيد را از شيطان نياموزد زندقه و کافر است.
(شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد ج1 ص107)
(لسان الميزان ابن حجر عسقلاني ج1 ص294 چاپ بيروت)
منصور حلاج مي گويد :
موسي با ابليس در عقبه طور به هم رسيدند. موسي گفت : چه منع کرد تو را از سجود؟
ابليس گفت : دعوي من معبود واحد را و اگر سجده کردمي آدم را مثل تو بودمي؛ زيرا که تو را ندا کردند و يکبار گفتند : « اُنظُر إلي الجَبَل » (اعراف143) بنگريدي (فوري برگشتي) و مرا ندا کردند هزار بار « اُسجد لآدم » و سجده نکردم.
(شرح شطحيات/ص58)
و يا مي گويد : صاحب من و استاد من، ابليس و فرعون است. به آتش بترسانيدند ابليس را ، از دعوي خود بازنگشت. فرعون را به دريا غرق کردند و از دعوي بازنگشت. فرعون از روي کشفي که از خدا پيدا کرده بود، ادعاي ربوبيت کرد.
(الطواميس/ص51) و همچنين براي تحقيق بيشتر به تواصين رجوع شود.
خود مولوي از شيطان دفاع کرده و سجده نکردن شيطان به پيشگاه خداوند را در مورد انسان به خاطر عشق به خداوند تلقي کرده »
وي مي گويد :
ترک سجده از حسد گيرم که بود آن حسد از عشق خيزد نه از حجود
هر حسد از دوستي خيزد يقين کِي شود با دوست غيري همنشين
(مثنوي معنوي/دفتر دوم/ص324)
يکي ديگر از مدافعين شيطان، در ميان صوفيانِ به اصطلاح عارف « عين القضاه همداني » است که در کتاب تمهيدات ص267 و کتاب تصوف اسلامي نيکلسون ص176 و 177 اين حمايت وي از شيطان به چشم مي خورد.
ابوبکر واسطي يکي ديگر از مدافعين ابليس در ميان بزرگان صوفيه، شيطان را الگوي رفتاري معرفي کرده و مي گويد : راه رفتن از ابليس بايد آموخت که در راه خود مرد آمد.
(تذکره الاولياء عطار نيشابوري ج1 ص258) و (رياض السياحه ص370 چاپ سوم)
بايزيد بسطامي يکي از بزرگان متصوفه در تاريخ تصوف به شمار مي رود که وي هم در بسياري از جاها به دفاع از متصوفه پرداخته است که براي مطالعه به کتاب شرح شطحيات مي توان مراجعه نمود.
و يا « ذوالنون مصري » شيطان را يک موجود مخلص پروردگار مطرح کرده است.
در تفسير کشف الاسرار ميبدي به دفاع از شيطان پرداخته است/ج1 ص168)
ابوالعباس قصاب از مشايخ صوفيه مي گويد :
سنگ انداختن بر شيطان دور از جوان مردي است. زيرا شيطان مقامي بزرگ در قيامت دارد.
(تذکره الاولياء ج2 ص186)
خود حسن بصري مي گويد : اگر شيطان نورش را براي خلق خدا روشن کند پرستش مي کنند اورا.
شيخ زين العابدين شيرواني صاحب کتاب رياض السياحه حمايت هاي زيادي از شيطان نموده است.
اين اشاره اي بود به مسئله دفاع از شيطان در ميان بزرگان و به اصطلاح آنها عرفاي نامي صوفيه که نام خود را عارف بالله مي نامند اما بويي از شناخت خدا نبرده اند و در راه ضلالت گام نهاده اند. اينها آيات خدا را به بازي گرفته و لگد مال کرده اند . بدون اينکه حتي نگاهي ظاهري به آيات قرآن کريم داشته باشند و شيطان را از دشمنان خدا بيابند به حمايت و پيروي از شيطان پرداخته و دين مبين اسلام را به مسخره گرفته اند.
سوال ما :
آيا نمي بينيد که خداوند متعال در جاي جاي قرآن، شيطان را دشمني آشکار بيان مي کند؟
آيا نمي بينيد که پيامبران و امامان معصومين تمام عمر خود را به مبارزه با شيطان و شيطانيان پرداخته اند و کشته همين راه شده اند؟
مگر خداوند در قرآن نمي فرمايد « لاتعبدوا الشيطان أنه لکم عدو مبين » چرا دين اسلام را به بازي و سُخره گرفته ايد؟
آيا اينها را مي توان به عنوان عرفاي الهي ناميد در صورتي که اينها از شيطان که دشمن خداست پيروي مي کنند؟ اينها عرفاي شيطاني هستند نه الهي.
چرا بايد اينها را به عنوان الگوي خلاقي و رفتاري معرفي نمود و راهشان را در پيش گرفت؟
تنها راه رستگاري تمسک به طريقه اهل بيت عصمت و طهارت (عليهم السلام) مي باشد.
علاّمه سيد محمد حسين طباطبايي
علاّمه سّيد محمد حسين طباطبايي در بيستذي الحجة الحرام 1321 قمري، مطابق با 1281 شمسي، در تبريز در خاندان علم و تقوي ديده به جهان گشود. تحصيلات خود را در سن 9 سالگي، كه پدر و مادر خود را از دست داده بود، شروع كرد و در مدت كوتاهي علاوه بر يادگيري قرآن مجيد، كتاب هاي متداول روز از جمله گلستان و بوستان سعدي، اخلاق مصور و انوار سهيلي، تاريخ معجم و منشآت امير نظام، ارشاد الحساب و نصاب الصبيان را فرا گرفت و زيبانويسي از مرحوم آقا ميرزا علي نقي آموخت و در سال 1297 شمسي، به فراگيري علوم عربي روي آورد. در اوايل تحصيل – آن گونه كه خود نوشته(1) – علاقه ي زيادي به ادامه ي تحصيل نداشته و از اين رو هرچه مي خوانده نمي فهميده، « واو» چهار سال به همين نحو روزگار مي گذراند تا اين كه عنايت خداوندي شامل حالش مي شود و روحيه ي ايشان يكباره عوض، به طوري كه تا پايان دوران هجده ساله تحصيل هرگز از آموختن خسته و دلسرد نمي شود و زشت و زيباي جهان را فراموش كرده، بساط معاشرت با غير اهل علم را به كلي بر مي چيند و در خورد و خواب به حداقل قناعت مي كند و بقيه ي اوقات را به مطالعه مي پردازد. مهاجرت به نجف اشرف در سال 1304 شمسي، براي ادامه ي تحصيلات، عازم نجف مي شود و در يازدهمين سال اقامت، از محضر اساتيد و آيات عظام حاج ميرزا محمد حسين نائيني، سيد ابوالحسن اصفهاني، شيخ محمد حسين غروي اصفهاني، حاج ميرزا علي ايرواني، ميرزا علي اصغر ملكي مفسر عظيم الشأن قرآن و حاج ميرزا علي قاضي طباطبايي صاحب مكاشفات و كرامات، بهره هاي فراوان مي برد. آيت الله ميرزا علي قاضي طباطبايي به وي اخلاق و عرفان و راه صحيح سير و سلوك را مي آموزد و چنان شخصيت علاّمه را تحت تأثير قرار مي دهد كه استاد مي گويد: ما هر چه داريم از مرحوم قاضي داريم. در سال 1314 شمسي، به تبريز با ز مي گردد و حدود ده سال در آنجا رحل اقامت مي افكند و از تدريس و تفكر علمي باز مي ماند. هجرت به قم در سال 1324شمسي، كه متفقين از ايران خارج شدند. منطقه دستخوش ناامني و قتل و غارت گرديد. از اين رو تصميم گرفتند كه به يك شهر علمي كوچ كنند و از قرآن طلب خير كردند، اين آيه آمد. « هُنالِكَ الوَلايَةُ للهِ الحَقِّ هُوَ خَيرٌ ثََواباً وَ خَيرٌ عُقباً.(1)» از اين رو در فروردين 1325، عازم قم شد و اشتغالات علمي را از سر گرفت خود مي گويد: هنگامي كه به قم آمدم، مطالعه اي در برنامه ي درسي حوزه كردم و آن را با نيازهاي جامعه ي اسلام سنجيدم و كمبودهايي در آن يافتم و وظيفه ي خود را تلاش براي رفع آن ها دانستم. مهمترين كمبودها در زمينه ي تفسير قرآن و بحث هاي عقلي بود، از اين رو درس تفسير و درس فلسفه را شروع كردم و با اين كه در جوّ آن زمان تفسير قرآن، علمي كه نيازمند به تحقيق و تدقيق باشد، تلقي نمي شد و پرداختن به آن شايسته ي كساني كه قدرت تحقيق در زمينه هاي فقه و اصول را داشته باشند، به حساب نمي آمد. بلكه تدريس تفسير نشانه كمي معلومات به حساب مي آمد. من اينها را براي خودم عذر مقبولي در برابر خداي متعال ندانستم و آن را ادامه دادم تا به نوشتن تفسير الميزان انجاميد.» استاد تنها به درس عمومي فلسفه اكتفا نكرد و با تشكيل جلسات خصوصي با شاگردان برجسته خودشان مانند شهيد مطهري، به بررسي فلسلفه هاي غربي، مخصوصاً ماترياليست پرداختند،(2) كه اين جلسات به تأليف كتاب «اصول فلسفه و روش رئاليسم» انجاميد. از ديگر درس هايي كه استاد به تدريس آن پرداخت، شرح چغميني در علم هيأت بود كه اوايل ورودشان به قم تدريس مي كردند. همچنين استاد چون به امور اخلاقي و تزكيه نفس طلاّب اهتمام داشتند، در سال هاي 69-1368 قمري، درس اخلاقي داير كردند، كه خوشبختانه افرادي تحت برنامه هاي تربيتي ايشان به درجات عاليه ي معنوي و روحي ارتقا يافتند و تقريرات درسي ايشان در رساله اي به نام « لباب الالباب» به چاپ رسيد.(3) مقام و منزلت علمي استاد در علوم عقلي و نقلي مجتهد و در ادبيات، اديبي زبردست بود. به فارسي و عربي قلم مي زد و در سرودن شعر يد طولايي داشت. به تعبير استاد حسن زاده آملي بايد ايشان را شاعر مُفْلِقْ دانست.(5)بعلاوه استاد خطي زيبا و نيكو داشت. نقش زيربنايي در انقلاب علاّمه از سال 41 و 42، به بعد در نشست هايي كه توسط علماي حوزه جهت اتخاذ تصميم درباره ي نهضت اسلامي و آينده ي آن برگزار مي شد، شركت داشت و در اقدامات مشترك مبارزاتي تشريك مساعي مي كرد، در اعلاميه ي معروف 9 امضايي اسفند 1341، امضاي ايشان را در كنار امضاي امام قدس سره مشاهده مي كنيم.(6) اما پس از پيروزي انقلاب، بر اثر كهولت سن و بيماري قادر به فعاليت و شركت در تحقق آرمان هاي انقلاب نبودند. تأليفات از استاد كتا بهاي ارزشمندي به جاي مانده كه به معرفي اجمالي مي پردازيم: تفسير الميزان: اين كتاب شريف كه اصل آن به زبان عربي و در بيست جلد تأليف گرديده. شهيد مطهري در مورد اين تفسير مي گويد كه : « كتاب تفسير الميزان، يكي از بهترين تفاسيري است كه براي قرآن مجيد نوشته شده است . من مي توانم ادعا كنم بهترين تفسيري است كه در ميان شيعه و سني از صدر اسلام تا امروز نوشته شده است.» مطهري معتقد بود كه اين تفسير همه اش با فكر نوشته نشده است و بسياري از مطالب آن از الهامات غيبي است و اضافه مي كند: « كمتر مشكلي در مسائل اسلامي و ديني برايم پيش آمده كه كليد حل آن را در تفسير الميزان پيدا نكرده باشم.» رساله اي در مبدأ و معاد. حاشيه بر كفاية الاصول. اصول فلسفه و روش رئاليسم. سنن النبي. شيعه در اسلام. قرآن در اسلام. نهاية الحكمة. بداية الحكمة. وحي يا شعور مرموز. رساله اي در عشق. شيعه اصول عقايد. حاشيه بر اسفار صدر المتأليهن شيرازي. رساله اي در حكومت اسلامي. رساله اي در قوه و فعل. رساله اي در وسائط. تعليقه بر اصول كافي. علي و فلسفه ي الهي. حاشيه بر مكاسب شيخ انصاري. نظرية السياسة و الحكم في الاسلام. تعليقه بر بعضي مجلدات بحار الانوار.
مكارم اخلاقي استاد آيت الله ابراهيم اميني در خصوص روش تدريس علاّمه گفته اند:(1) « ايشان خيلي آرام و آهسته صحبت مي كردند، از اين جهت بعضي از افراد درس ايشان را نمي پسنديدند، براي اين كه آهسته و خيلي نرم صحبت مي كردند. خيلي پراكنده گويي نمي كردند. معمولاً در هر مطلبي كه بحث مي شد، در خود مطلب بحث مي كردند و آن هم در عبارات كوتاه. مطلب ديگر اين كه وقتي وارد درس مي شد، ابتدا موضوع بحث را روشن مي كرد و شرح مي داد كه اين موضوعي كه مي خواهيم روي آن بحث كنيم، چيست و اصلاً يعني چه، بعد مشغول استدلال مي شدند و خودشان مي فرمودند كه بسياري از اشتباهات و خطاهايي كه بعضي دانشمندان پيدا كرده اند به اين علت بوده كه موضوع بحث، خوب برايشان روشن نبوده و خود موضوع را اشتباه گرفته اند. از اين جهت ايشان سعي داشتند در هر موضوع كه وارد بحث مي شدند، اول موضوع را درست روشن كنند و اين از خصايص ايشان بود. علامه طباطبائي با احترام از بزرگان و دانشمندان ياد مي كردند. اگر شاگردان ايشان بر مطلبي اشكال مي كردند، اول خيلي با مهرباني برخورد مي كردند و اشكالات را خوب گوش مي كردند. هيچ وقت ياد ندارم كه كسي را در جلسات بحث سبك كرده باشند. با كمال احترام، ولو مطلب نادرست بود، گوش مي دادند، بعد با مهرباني جواب مي دادند و اگر مطلبي را نمي دانستند، هيچ ابايي نداشتند از اين كه صريحاً بگويند: « نمي دانم» و يا كراراً مي شد كه مي فرمودند: « بايد ببينم». در جلسات شب هاي پنج شنبه و جمعه، ايشان مي فرمود: به من استاد نگوييد، ما يك عده اي هستيم كه اين جا جمع شده ايم و مي خواهيم حقايق اسلام را بررسي كنيم و با هم كار مي كنيم. من از آقايان خيلي استفاده مي كنم.» نكته ي ديگري كه در نظر استاد اهميت بسياري داشت، تربيت شاگرد بود كه بخصوص براي اهل فضل و كساني كه در رشته ي تعليم و تربيت كار مي كنند كمال اهميت را دارد. وي نسبت به تربيت شاگرد خصوصاً در زمينه ي معارف و حقايق قرآن و استدلالي شيفتگي عجيبي داشت. اگر مسأله اي مطرح مي شد، ايشان نظر خود را مي گفتند و بعد مي فرمودند: « اين چيزي است كه به نظرمان رسيده است، شما خودتان فكر و بررسي كنيد و ببينيد تا چه اندازه مورد قبول است.» و بدين ترتيب به شاگرد ميدان تفكر مي داد. در عين حال همواره سعي داشت به هر شاگردي در هر مجمعي متناسب با درك و استعداد او مطلبي را القا كند و از مسائلي كه امكان داشت طرح آن ايجاد اختلاف و تفرقه كند و يا احياناً موجب انحراف فكري شود، جز با خواص خويش با اشخاص ديگر سخن نمي گفتند. همواره تأكيد مي كردند كه دين و عقل با هم سازگاري دارند، در جايي كه فكرمان از عهده ي فهم بعضي از مسائل بر نيايد در آن جا حقيقت ديني را پذيرفته، استدلال عقلي را به يك سو مي نهيم. خاطره اي از دوران تحصيل آيت الله صدرالدين حائري شيرازي مي گويد: درگذشته شنيده بودم كه مرحوم علاّمه طباطبايي قدس سره عملي داشته اند كه بعد از انجام آن عمل، خداوند به او عنايتي فرموده كه ديگر هيچ مطلبي برايشان مجهول نمانده . اين مسأله براي من مهم بود. مترصد فرصت بودم تا ازبان خود علاّمه بشنوم و از خصوصيات قضيه مطلع شوم تا اين كه خوشبختانه به اتفاق داماد محترمشان، شهيد قدوسي و خانواده به شيراز تشريف آوردند و بر ما وارد شدند. از اين پيشامد خوشحال شدم و در خدمتشان بوديم. شبي، پس از انجام نماز مغرب و عشا گفتم، عرضي دارم نمي دانم جواب مي دهيد يا نه؟ فرمود: چنانچه بدانم مي گويم. عرض كردم مربوط به شخص شماست، مي خواهم در جواب دريغ نكنيد. مي فرمود: آنچه بدانم دريغ ندارم. عرض كردم. شنيده ام حضرت عالي درگذشته توفيق عملي داشته ايد كه بعد از آن ، خداوند لطفي فرمود و تفضلي كرده و از آن به بعد مجهولي براي شما باقي نمانده است. وقتي اين را گفتم، مقداري چهره اش برافروخته شد و فرمود: چون وعده كردم بگويم، مي گويم و فرمود: در ابتداي تحصيلم در تبريز مشغول خواندن سيوطي بودم، روزي استاد مرا امتحان كرد. من در امتحان رفوزه شدم و از پس امتحان بر نيامدم. استاد به من فرمود: وقت خود و وقت مرا تضييع كردي. اين تعبير براي من بسيار گران بود. ديگر نتوانستم در شهر بمانم. از شهر خارج شدم و به كناري رفتم، جايي كه خالي از اغيار بود. به كاري مشغول شدم، (نفرمود چه كاري!) بعد از آن ، خداوند عنايتي فرمود. اين را كه گفت، ديگر ساكت شد. عرض كردم شنيده ام كه بعد از اين عمل با هر مطلب مشكلي كه مواجه شده ايد، حل شده و ديگر مشكلي نداشتيد؟ فرمودند: بحمد الله تا به حال خداوند متعال چنين عنايت فرموده. دعاي عام حضرت آيت الله حسن زاده آملي در نكته 777، از كتاب « هزار و يك نكته» مي نويسد: رساله اي در امامت نوشتم، چون به پايان رسيد ان را حضور استاد ارايه دادم، مدتي در نزد او بود و يك بار تمام آن را مطالعه كردند. در يك جاي آن رساله دعاي شخصي درباره ي خودم كرده بودم « كه بار خدايا مرا به فهم خطاب محمدي صلي الله عليه واله و سلم اعتلا ده» در هنگام برگرداندن رساله به من فرمودند: تا من خودم را شناختم دعاي شخصي در حق خودم نكردم، بلكه دعايم عام است. رمز موفقيت حضرت آيت الله مكارم شيرازي از مراجع تقليد در اين مورد فرمودند: « من فكر مي كنم چيزي كه باعث موفقيت يك طلبه يا يك عالم بزرگ مي شود، سه اصل است: 1- نظم در كار. 2- استقامت و پشتكار. 3- اخلاص و پاكي نيت. و اين سه اصل به خوبي در مرحوم علاّمه طباطبايي ديده مي شد.» نمونه اي از اشعار گفتيم كه علاّمه شاعري بسيار توانا بود. اشعار به جاي مانده نشان از ذوق بسيار لطيف ايشان دارد. به عنوان حسن ختام غزل عارفانه اي از آن مرحوم را در اينجا مي آوريم. همي گويم و گفته ام بارها بود كيش من مهر دلدارها پرستش به هستي است در كيش مهر برونند زين جرگه هشيارها به شادي و آسايش و خواب و خور ندارند كاري، دل افگارها بجز اشك چشم و بجز داغ دل نباشد، به دست گرفتارها كشيدند در كوي دلدادگان ميان دل و كام، ديوارها چه فرهادها، مرده در كوه ها چه حلاج ها رفته بر دارها چه دارد جهان جز دل و مهر يار مگر توده هايي ز پندارها ولي رادمردان و وارستگان نيارند هرگز به مردارها مهين مهرورزان كه آزاده اند بريزند از دام جان تارها وفات و مدفن ايشان سرانجام علاّمه سيّد محمد حسين طباطبايي پس از هشتاد سال عمر با بركت، به دنبال يك كسالت طولاني، در روز يكشنبه 24 آبان 1360 شمسي، چشم از جهان فرو بست. كه ضايعه اي بس بزرگ بر عالم تشيّع و مصيبتي سنگين بر جهان اسلام بود(1) و در حرم حضرت معصومه عليها السلام به خاك سپرده شد.
1. سوره كهف، آيه 42 ، « آنجا ولايت و حكم فرمائي خاص خداست كه به حق فرمان دهد و بهترين اجر و ثواب و عاقبت نيكو را هم او عطا مي كند» 2. يادنامه مفسر كبير علامه طباطبايي، ص 142-141. 3. رساله لباب الالباب، مقدمه ، ص 20. 4. مُفْلِقْ شاعري است كه شعرهاي نغز و طرفه مي سرايد. 5. براي اطلاع بيشتر به كتاب بررسي و تحليلي از نهضت امام خميني(ره)، نوشته: سيد حميد روحاني، جلد اول – ص 303 – 294 مراجعه فرمائيد. آیت الله سید عبدالکریم رضوی کشمیری
آیت الله سید عبدالکریم رضوی کشمیری در تاریخ 1343 هجری قمری در یک خانواده کاملا" روحانی و سیادت در نجف اشرف چشم به جهان گشود. بر عاليقدر حضرت آيت الله سيد على خامنه اى فرزند مرحوم حجت الاسلام والمسلمين حاج سيد جواد حسينى خامنهاى، در روز 24 تيرماه 1318 برابر با 28 صفر 1358 قمرى در مشهد مقدس چشم به دنيا گشود. ايشان دومين پسر خانواده هستند. زندگى سيد جواد خامنه اى مانند بيشتر روحانيون و مدرسّان علوم دينى، بسيار ساده بود. همسر و فرزندانش نيز معناى عميق قناعت و ساده زيستى را از او ياد گرفته بودند و با آن خو داشتند. در حوزه علميه ايشان از دوره دبيرستان، خواندن «جامع المقدمات» و صرف و نحو را آغاز کرده بود. سپس از مدرسه جديد وارد حوزه علميه شد و نزد پدر و ديگر اساتيد وقت ادبيات و مقدمات را خواند. در حوزه علميه نجف اشرف آيت الله خامنه اى که از هيجده سالگى در مشهد درس خارج فقه و اصول را نزد مرجع بزرگ مرحوم آيت الله العظمى ميلانى شروع کرده بودند. در سال 1336 به قصد زيارت عتبات عاليات، عازم نجف اشرف شدند و با مشاهده و شرکت در درسهاى خارج مجتهدان بزرگ حوزه نجف از جمله مرحوم سيد محسن حکيم، سيد محمود شاهرودى، ميرزا باقر زنجانى، سيد يحيى يزدى، و ميرزا حسن بجنوردى، اوضاع درس و تدريس و تحقيق آن حوزه علميه را پسنديدند و ايشان را از قصد خود آگاه ساختند. ولى پدر موافقت نکرد. پس از مدّ تى ايشان به مشهد باز گشتند. در حوزه علميه قم آيت الله خامنه اى از سال 1337 تا 1343 در حوزه علميه قم به تحصيلات عالى در فقه و اصول و فلسفه، مشغول شدند و از محضر بزرگان چون مرحوم آيت الله العظمى بروجردى، امام خمينى، شيخ مرتضى حائرى يزدى وعلـّامه طباطبائى استفاده کردند. در سال 1343، از مکاتباتى که رهبر انقلاب با پدرشان داشتند، متوجّه شدند که يک چشم پدر به علت «آب مرواريد» نابينا شده است، بسيار غمگين شدند و بين ماندن در قم و ادامه تحصيل در حوزه عظيم آن و رفتن به مشهد و مواظبت از پدر در ترديد ماندند. آيت الله خامنه اى به اين نتيجـه رسيدند که به خاطر خدا از قــم به مشهد هجرت کنند واز پدرشان مواظبت نمايند. ايشان در اين مـورد مى گويند: مبارزات سياسى آيت الله خامنه اى به گفته خويش «از شاگردان فقهى، اصولى، سياسى و انقلابى امام خمينى (ره) هستند» امـّا نخستين جرقـّه هاى سياسى و مبارزاتى و دشمنى با طاغوت را مجاهد بزرگ و شهيد راه اسلام شهيد «سيد مجتبى نوّاب صفوى» در ذهن ايشان زده است، هنگاميکه نوّاب صفوى با عدّه اى از فدائيان اسلام در سال 31 به مشهد رفته در مدرسه سليمان خان، سخنرانى پر هيجان و بيدار کننده اى در موضوع احياى اسلام و حاکميت احکام الهى، و فريب و نيرنگ شاه و انگليسى و دروغگويى آنان به ملـّت ايران، ايراد کردند. آيت الله خامنه اى آن روز از طـّلاب جوان مدرسه سليمان خان بودند، به شدّت تحت تأثير سخنان آتشين نوّاب واقع شدند. ايشان مى گويند: «همان وقت جرقه هاى انگيزش انقلاب اسلامى به وسيله نوّاب صفوى در من به وجود آمده و هيچ شکى ندارم که اولين آتش را مرحوم نوّاب در دل ما روشن کرد». همراه با نهضت امام خمينى (قدس سره) آيت الله خامنه اى از سال 1341 که در قم حضورداشتند و حرکت انقلابى واعتراض آميز امام خمينى عليه سياستهاى ضد اسلامى و آمريکا پسند محمد رضا شاه پهلوى، آغاز شد، وارد ميدان مبارزات سياسى شدند و شانزده سال تمام با وجود فراز و نشيب هاى فراوان و شکنجه ها و تعبيدها و زندان ها مبارزه کردند و در اين مسير ازهيچ خطرى نترسيدند. نخستين بار در محرّم سال 1383 از سوى امام خمينى (قدس سره) مأموريت يافتند که پيام ايشان را به آيت الله ميلانى و علماى خراسان در خصوص چگونگى برنامه هاى تبليغاتى روحانيون در ماه محرّم و افشاگرى عليه سياست هاى آمريکايى شاه و اوضاع ايران و حوادث قم، برسانند. ايشان اين مأموريت را انجام دادند و خود نيز براى تبليغ، عازم شهر بيرجند شدند و در راستاى پيام امام خمينى، به تبليغ و افشاگرى عليه رژيم پهلوى و آمريکا پرداختند. بدين خاطر در 9 محرّم «12 خرداد 1342» دستگير و يک شب بازداشت شدند و فرداى آن به شرط اينکه منبر نروند و تحت نظر باشند آزاد شدند. با پيش آمدن حادثه خونين 15خرداد، باز هم ايشان را از بيرجند به مشهد آورده، تحويل بازداشتگاه نظامى دادند و ده روز در آنجا با سخت ترين شرايط و شکنجه و آزارها زندانى شدند. دوّمين بازداشت در بهمن 1342 - رمضان 1383- آيت الله خامنه اى با عدّه اى از دوستانشان براساس برنامه حساب شده اى به مقصد کرمان حرکت کردند. پس از دو ـ سه روز توقف در کرمان و سخنرانى و منبر و ديدار با علما و طلـّاب آن شهر، عازم زاهدان شدند. سخنرانى ها و افشاگرى هاى پرشور ايشان بويژه درايـّام ششم بهمن ـ سالگرد انتخابات و رفراندوم قلـّابى شاه ـ مورد استقبال مردم قرار گرفت. در روزپانزدهم رمضان که مصادف با ميلاد امام حسن (ع) بود، صراحت و شجاعت و شور انقلابى ايشان در افشاگرى سياستهاى شيطانى و آمريکايى رژيم پهلوى، به اوج رسيد و ساواک شبانه ايشان را دستگير و با هواپيما روانه تهران کرد. رهبر بزرگوار، حدود دو ماه ـ به صورت انفرادى ـ در زندان قزل قلعه زندانى شدند و انواع اهانت ها و شکنجه ها را تحمّل کردند. سوّمين و چهارمين بازداشت کلاسهاى تفسير و حديث و انديشه اسلامى ايشان در مشهد و تهران با استقبال کم نظير جوانان پرشور و انقلابى مواجه شد. همين فعاليت ها سبب عصبانيت ساواک شد و ايشان را مورد تعقيب قرار دادند. بدين خاطر در سال 1345 در تهران مخفيانه زندگى مى کردند و يک سال بعد ـ 1346ـ دستگير و محبوس شدند. همين فعاليّت هاى علمى و برگزارى جلسات و تدريس و روشنگرى عالمانه و مصلحانه بود که موجب شد آن بزرگوار بار ديگر توسط ساواک جهنّمى پهلوى در سال 1349 نيز دستگير و زندانى گردند. پنجمين بازداشت حضرت آيت الله خامنه اى «مد ظله» درباره پنجمين بازداشت خويش توسط ساواک مى نويسد: بازداشت ششم در بين سالهاى 1350ـ1353 درسهاى تفسير و ايدئولوژى آيت الله خامنه اى در سه مسجد «کرامت» ، «امام حسن» و «ميرزا جعفر» مشهد مقدس تشکيل مىشد و هزاران نفر ازمردم مشتاق بويژه جوانان آگاه و روشنفکر و طلـّاب انقلابى و معتقد را به اين سه مرکز مى کشاند و با تفکّرات اصيل اسلامى آشنا مى ساخت. درس نهج البلاغـه ايشان از شور و حال ديگـرى برخوردار بود و در جزوه هاى پلى کپى شده تحت عنوان: «پرتوى از نهج البلاغه» تکثير و دست به دست مى گشت. طلـّاب جوان و انقلابى که درس حقيقت و مبارزه را از محضر ايشان مى آموختند، با عزيمت به شهرهاى دور و نزديکِ ايران، افکار مردم را با آن حقايق نورانى آشنا و زمينه را براى انقلاب بزرگ اسلامى آماده مى ساختند. اين فعاليـّت ها موجب شد که در دى ماه 1353 ساواک بى رحمانه به خانه آيت الله خامنه اى در مشهد هجوم برده، ايشان را دستگير و بسيارى از يادداشت ها و نوشته هايشان را ضبط کنند. اين ششمين و سخت ترين بازداشت ايشان بود و تا پاييز 1354 در زندان کميته مشترک شهربانى زندان بودند. در اين مدت در سلولى با سخت ترين شرايط نگه داشته شدند. سختى هايى که ايشان در اين بازداشت تحمّل کردند، به تعبير خودشان «فقط براى آنان در تبعيد رژيم جنايتکار پهلوى در اواخر سال 1356، آيت الله خامنه اى را دستگير و براى مدّت سه سال به ايرانشهر تبعيد کرد. در اواسط سال 1357 با اوجگيرى مبارزات عموم مردم مسلمان و انقلابى ايران، ايشان از تبعيدگاه آزاد شده به مشهد مقدس بازگشتند و در صفوف مقدم مبارزات مردمى عليه رژيم سفـّاک پهلوى قرار گرفتند و پس از پانزده سال مبارزه مردانه و مجاهدت و مقاومت در راه خدا و تحمّل آن همه سختى و تلخى، ثمره شيرين قيام و مقاومت و مبارزه؛ يعنى پيروزى انقلاب کبير اسلامى ايران و سقوط خفـّت بار حکومتِ سراسر ننگ و ظالمانه پهلوى، و برقرارى حاکميت اسلام در اين سرزمين را ديدند. در آستانه پيروزى درآستانه پيروزى انقلاب اسلامى، پيش از بازگشت امام خمينى از پاريس به تهران، «شوراى انقلاب اسلامى» با شرکت افراد و شخصيت هاى مبارزى همچون شهيد مطهرى، شهيد بهشتى، هاشمى رفسنجانى و... از سوى امام خمينى در ايران تشکيل گرديد، آيت الله خامنه اى نيز به فرمان امام بزرگوار به عضويت اين شورا درآمد. پيام امام توسط شهيد مطهرى «ره» به ايشان ابلاغ گرديد و با دريافت پيام رهبر کبير انقلاب، از مشهد به تهران آمدند. پس از پيروزى آيت الله خامنه اى پس از پيروزى انقلاب اسلامى نيز همچنان پرشور و پرتلاش به فعاليّت هاى ارزشمند اسلامى و در جهت نزديکتر شدن به اهداف انقلاب اسلامى پرداختند که همه در نوع خود و در زمان خود بى نظير و بسيار مهّم بودند که در اين مختصر فقط به ذکر رؤوس آنها مى پردازيم: ارتحال آيت الله سيد محمود طالقاني 19 شهريور 1358 «او براي اسلام به منزله ي ابوذر زمان بود. زبان گوياي او، چون شمشير مالك اشتر بود. برنده بود و كوبنده» امام خميني« قدس سره» آيت الله طالقاني در سال 1289 هجري شمسي، ديده به جهان گشود، او در خانواده اي اهل علم و فضيلت و داراي روحيات انقلابي و ضد ظلم رشد نمود و براي نخستين بار در مكتب پدرش سيد ابوالحسن آغاز به يادگيري مفاهيم اسلامي و درس تقوا كرد – همان كس كه امام قدس سره از او به سرآمد پرهيزكاران ياد مي كند – او تحصيلات ديني خود را در مدارس رضويّه و فيضيّه قم به پايان رساند. آيت الله طالقاني در زمان طلبگي آشنايي فراواني با امام قدس سره داشت و روابط متقابل آن دو، بسياري را در شگفتي افكنده بود. مرحوم طالقاني موفق به كسب اجازه نامه اجتهاد از مرجع بزرگ آن روز آيت الله حاج شيخ عبدالكريم حائري يزدي گرديده و بعد از اتمام تحصيلات به تهران آمده و در مدرسه شهيد مطهري (سپهسالار سابق) به تدريس علوم ديني مشغول شد. در سال 1318، براي اولين بار خشم خويش را نسبت به رژيم و دستگاه حكومتي، با دادن يك اعلاميه در رابطه با كشف حجاب ابراز كرد و در پي آن دستگير و زنداني شد. پس از شهريور 1320، با تشكيل گروه هاي گوناگون سياسي، مبارزه را به طور رسمي آغاز كرد، اما طولي نكشيد كه اين دوران را وقفه اي پيش آمد؛ چرا كه پس از كودتاي 28 مرداد سال 1332، ساواك، مرحوم طالقاني را به جرم مخفي كردن نواب صفوي در خانه اش، دستگير و به زندان افكند، امّا اين دستگيري كوتاه و موقت بود و به زودي آزاد و فعاليت را دوباره آغاز كرد. مرحوم طالقاني در كنگره جهاني شعوب المسلمين كه در كراچي تشكيل مي شد، شركت كرد و نيز در كنگره اسلامي قدس كه سالي يك بار تشكيل مي گرديد، دوبار در مقام رياست هيئت نمايندگي ايران به بيت المقدس سفر كرد. ترتيب يافتن «دارالتقريب بين المذاهب الاسلاميه» كه در نزديكي تشيّع و تسنّن سهمي به سزا داشته، يكي از بزرگترين اقدامات قرن اخير به شمار مي رود. آيت الله طالقاني به نمايندگي مرحوم آيت الله العظمي بروجردي قدس سره براي رسانيدن پيام ايشان به شيخ شلتوت – هم او كه جواز تقليد از مذهب تشيّع را صادر كرد – به آن ديار مسافرت نمود. آيت الله طالقاني در جريان نهضت ملّي شدن صنعت نفت مبارزات ارزنده اي داشت و تلاش هاي فراواني در جهت رهانيدن حقوق ملت مسلمان ايران از چنگال استعمارگران چپاول پيشه انجام داد. پس از شكل گيري نهضت روحانيت به رهبري امام خميني قدس سره در سال 1341 و طرح مسايلي چون انجمن هاي ايالتي و ولايتي و انقلابِ به اصطلاح سفيد، به پيروي از امام قدس سره به مخالفت با رژيم پرداخت و به دليل فعاليت هاي زياد در همان سال به زندان افتاد و پس از آزادي مجدداً در سال 1342، در ارتباط با وقايع 15 خرداد دستگير و به ده سال زندان محكوم شد. آيت الله طالقاني در زندان نيز دست از مبارزه و ارشاد بر نداشت، رفتار و گفتار مناسبش حتي روي مأموران زندان اثر مثبت گذاشت و در پي همين تلاش هاي فرهنگي و تبليغي بود كه در زندان، با نوشتن تفسير «پرتوي از قرآن» سعي در آشنا كردن افراد به عظمت و سازندگي قرآن كرد. ايشان درباره ي خود مي گويد: «من پيش از اين كه در كسوت يك سياستمدار متعارف و معمول باشم، يك شاگردِ كوچك مكتب قرآن و معلّم قرآنم.»
زنداني شدن مرحوم طالقاني در اين مرحله بيش از 4 سال طول نكشيد و در سال 1346، به واسطه ي فشارهاي داخلي و خارجي بر رژيم شاه از زندان آزاد شد. و بعد از آزادي مبارزه را همچون گذشته ادامه داد و در آستانه ي 1350، هم زمان با برگزاري جشن هاي 2500 ساله شاهنشاهي دستگير و به مدت سه سال در زابل و 18 ماه در بافت كرمان در بدترين شرايط به حالت تبعيد به سر برد. در سال 1354، مجدداً به دست ساواك گرفتار شد و به 10 سال زندان محكوم گرديد. آيت الله طالقاني در دوران انقلاب اسلامي، پس از آزادي از زندان نهايت تلاش خود را در جهت پيروزي انقلاب نمود پس از پيروزي به رياست شوراي انقلاب اسلامي برگزيده شد و در انتخابات مجلس خبرگان قانونگذاري (12 مرداد 1358) از سوي مردم تهران به عنوان نماينده انتخاب شد. در اوايل مرداد 1358، از سوي امام خميني قدس سره مأمور تشكيل نماز جمعه تهران شد و اوّلين و باشكوهترين نماز جمعه بعد از پيروزي انقلاب اسلامي در پنجم مرداد به امامت ايشان در دانشگاه تهران برگزار گرديد. بعد از انتصاب به عنوان امام جمعه تهران، موفق به برگزاري پنج نماز جمعه شد كه آخرين نماز جمعه به مناسبت فرارسيدن سالگرد جمعه ي خونين 17 شهريور در بهشت زهرا و كنار مزار شهدا برگزار شد. آيت الله طالقاني در خطبه هاي اين نماز جمعه، حمله شديد اللحني به منافقين نمود و با بيانات محكم و روشن، منافقين را رسوا و بيزاري خود را از آنان اعلام كرد. «هر چه ما مسلمان ها بعد از اسلام ضربه خورديم به دست منافقين بوده است، نه به دست كفار، كفار چهره ي شناخته شده اي دارند، صفشان جداست، ولي منافق يعني انسان چند چهره... ما دچار چنين منافقين شرور و حيله گر و فريبكاري هستيم كه گاه به چهره ي اسلام در مي آيند، به چهره ي ايراني، اصلاً هم بسيار اظهار دلسوزي مي كنند براي مردم، ولي وابسته به جاهاي ديگر هستند. مؤتلف با جاهاي ديگر هستند، چهره چهره ي ايراني، ولي روح و درون و نفسش، نفس، انديشه، فكر خلق، امپرياليست، صهيونيست و ديگر قدرت هاست، يعني كوبيدن مسلمان ها و ...» آيت الله طالقاني در مراسم عيد فطر آن سال طي خطبه هاي پرشوري موضع خود را نسبت به گروه هاي منحرف، چپ ها و راست ها اعلام نمود و تمام گرفتاري هاي مسلمانان را از طرف اين گروه ها دانست. «كسي كه روبه روي انقلاب بايستد بايد هلاك بشود، بايد نابود بشود، انقلاب، انقلاب محرومين است، انقلاب انقلاب، توده مسلمان است. انقلاب، انقلاب قرآن است، انقلاب، انقلاب توحيد است هر كسي از اين مسير منحرف شود بايد پايمال بشود.» ارادت خاص اين عالم مبارز به رهبري انقلاب، حكايت از تعبّد زايدالوصف ايشان در مسأله «ولايت فقيه» مي كرد. درباره ي امام مي گفت: «من از دوران طلبگي از نزديك با ايشان بوده ام و افكار و نظريات و حسن سوابق ايشان، براي همه روشن و آشكار است. حضرت آيت الله العظمي خميني از همان آغاز، داراي تقدّس خاص و از هر جهت ممتاز بوده اند و هستند.» وي درباره ي رهبري امام تأكيد فراوان داشت: «... رهبري حضرت آيت الله امام خميني را، نه ما، دنيا پذيرفته است» و در جاي ديگر بيان كردند: «رهبري بزرگ و قاطع امام، حضرت آيت الله العظمي خميني، با آن رهبريت قاطع، اين انقلاب را به ثمر رساند...» سرانجام در سحرگاه نوزدهم شهريور سال 1358، اين عالم مجاهد، پس از سال ها فعاليت هاي علمي و مبارزات سياسي عليه رژيم ستمشاهي و عمري تلاش خستگي ناپذير در راه پياده كردن احكام اسلام، در اثر سكته قلبي دارفاني را وداع گفت و به ديدار معبود شتافت. خبر ارتحال آيت الله طالقاني از نخستين ساعات بامداد در شهر تهران پيچيد و مردم شهر كه از درگذشت ايشان با خبر شده بودند به خيابان ها ريختند و ضمن عزاداري به سوي منزل ايشان حركت كردند. سيل جمعيت درهم فشرده در محدوده ي خانه اين مجاهد بزرگ، به قدري بود كه نفس ها را بند مي آورد. جمعيت عظيم ديگري ماتم زده به سوي دانشگاه تهران محل اقامه نماز جمعه تهران حركت كرد و در اين محل با سردادن شعارهايي به عزاداري پرداختند. سرانجام پيگر عالم مجاهد، از دانشگاه تهران به سوي بهشت زهرا تشييع گرديد و در بهشت زهرا به علت كثرت جمعيت و ازدحام بيش از حد، مراسم تدفين به روز بعد موكول شد. جنازه ي مجاهد و مفسّر بزرگ را طبق وصيت آن بزرگوار، در ميدانگاهي وسط قطعات 17 و 21 بهشت زهرا كه مدفن هزاران شهيد انقلاب اسلامي است، به خاك سپردند. در مراسم تشييع جنازه، صدها نفر از هوش رفتند و گروهي نيز زير دست و پا مصدوم شدند. در حال حاضر مقبره ايشان زيارتگاه عاشقان انقلاب و ياران وفادار امام قدس سره است. مرحوم آيت الله طالقاني كه در آبان 1357، از زندان آزاد شده بود نقش عظيمي در برپايي راهپيمايي عظيم تاسوعا و عاشوراي آن سال داشت. او تا آخرين لحظه ي زندگاني پربارش دست از فعاليت هاي سياسي و اجتماعي بر نداشت. در شب آخر زندگانيش نيز به عنوان رييس شوراي انقلاب اسلامي نزديك دو ساعت و نيم با سفير شوروي (سابق) ملاقات و گفتگو داشت. امام خميني قدس سره در پيامي بعد از آزادي از زندان خطاب به آيت الله طالقاني فرموده اند: «بسم الله الرحمن الرحيم حضرت حجت الاسلام والمسلمين آقاي سيّد محمود طالقاني دامت بركاته اين مسأله امر طبيعي است كه شخصيت هايي مثل جنابعالي كه عمر گرانمايه خود را در راه آزادي و استقلال كشور و مخالفت بي امان با دستگاه جبّار و غارتگران بين المللي صرف نموده اند در حبس و شكنجه به سر برند و از آزادي محروم باشند. آزادي امثال جنابعالي برخلاف منطق شاه و موازين دولت است...»
پيام امام خمينيقدس سره به مناسبت ارتحال آيت الله طالقاني(1) انا لله و انا اليه راجعون فمنهم من قضي نحبه و منهم من ينتظر عمر طولاني اين عيب را دارد كه هر روز عزيزي را از دست مي دهد و به سوگ شخصي مي نشيند و در غم برادري فرو مي رود. مجاهد عظيم الشأن و برادر بسيار عزيز حضرت حجت الاسلام والمسلمين آقاي طالقاني از بين ما رفت و به ابديت پيوست و به ملا اعلي با اجداد گراميش محشور شد. براي آن بزرگوار سعادت و راحت و براي ما و امّت تأسف و تأثر و اندوه. آقاي طالقاني يك عمر در جهاد روشنگري و ارشاد گذراند. او يك شخصيتي بود كه از حبسي به حبس ديگر و از رنجي به رنج ديگر، در رفت و آمد بود و هيچ گاه در جهاد بزرگ خود، سستي و سردي نداشت. من انتظار نداشتم كه بمانم و دوستان عزيز و پر ارج خودم را يكي پس از ديگري از دست بدهم. او براي اسلام به منزله ي حضرت ابوذر بود. زبان گوياي او چون شمشير مالك اشتر بود، برنده بود و كوبنده. مرگ او زودرس بود و عمر او با بركت. رحمت خداوند بر پدر بزرگوار او كه در رأس پرهيزگاران بود و بر روان خودش كه بازوي تواناي اسلام. من به امّت اسلام و ملت ايران و عائله ارجمند و بازماندگان او اين ضايعه بزرگ را تسليت مي دهم. رحمت بر او و بر همه ي مجاهدان راه حق. او از ابتدای تأسیس حوزه علمیه قم به آسید صفی ( و فرزند بافضیلتش به آسید رضای آسید صفی ) شهرت داشت. والده فاطمه سلطان، مادر ایشان از بیت مرحوم صدرالمتألهین (ملاصدرای شیرازی- ره ) است. ولادت و خاطرات کودکی درباره تاریخ ولادت و خاطرات کودکی، ایشان خود می فرمودند: معنویت در کودکی در بیانی فرمودند: ورود به مکتبخانه آقا در مورد ورود به مکتبخانه اینطور می فرمودند ( به نقل از کتاب آيت یصيرت ) : تحصیلات آقا نقل می کردند ( به نقل از کتاب آیت بصیرت ) : **** « در دوازده سالگی در امتحان حاج شیخ شرکت کردیم و قبول شدیم. باب حال سیوطی ( از کتب حوزوی ) که قدری مشکل است و ابوطالب هم در حاشیه آن حرفهایی دارد برای امتحان معین شد. شوق به درس در کتاب آیت بصیرت از قول ایشان چنین نقل شده : مشکلات معیشتی طلبه ها آقای حیدری کاشانی نقل می کنند از آقا سوال شد: ازدواج و فرزندان می فرمودند: درس خارج و اجازات آقا می فرمودند: تدریس از بررسی دوران تحصیلی ایشان مقام و موقعیت علمی ایشان به دست می آید. همان طوری که قبلا خاطر نشان شد، ایشان می فرمود: اساتید همچنین از قول آقای حیدری کاشانی نقل شده ، آقا در مورد اساتید دوران کودکی خود می فرمودند: اهتمام ما به کلمات ائمه زیاد بود، با کلمات دیگران ما آرام نمی شدیم و قانع نمی شدیم و کلمات و فرموده های ائمه ما را قانع می کرد. در فقه و اصول، تقریرات درس دیگران بود و اوائل هم بنا بر ایراد و اشکال نداشتیم بعد این فکر برای ما پیدا شد که می دیدیم گفته ها بی ایراد و اشکال نیست. نقد می کردیم و این افکار مال دیگران بود. اما در علوم دیگر نظرها همه برای خود ما بود و به جای دیگر جز کلمات ائمه نظر نداشتیم. و بعد هم متوجه شدیم اصلاً این علوم رسمی ما را اشباع نمی کند. به قول بعضی ها علم رسمی سر بسر قیل است و قال، باید دنبال علمی رفت که آرام بخش باشد. و به واقع نگری آدمی را راهنمایی کند تا حقیقت اشیاء را ببیند، جناب آقای حیدری کاشانی؛ از شاگردان و ارادتمندان ایشان نقل می کند: « مشایخ ما ائمه معصومین(ع) بوده اند، ما سیره و روش آنها را برای خود الگو و سرمشق قرار داده ایم، و هر کجا جا پای عرفان است از آن ائمه(ع) است، جای دیگر خبری نیست. » در کتاب آسمان معرفت در شرح حال سالک الی الله و عارف بالله علامه بزرگوار حاج سید محمد حسین طباطبائی، صاحب تفسیر المیزان نقل می کند که فرموده است: آثار علمی آقای حیدریکاشانی نقل می کردند: شاگردان برخی شاگردان دوره سطح این فقیه والامقام ( به نقل از کتاب آیت بصیرت ) عبارتند ازآیات و حجج اسلام: کمک به امام و رهبر انقلاب آقای کاشانی بیان می کند: جلسات درس اخلاق مرحوم امام با دید بالایی که از این عالم عامل داشت فرمودند: دوران نقاهت تا ارتحال آقای حیدری کاشانی نقل می کند:
محل دفن پیکر مطهر ایشان به فرموده رهبری مکان دفن پیکر مطهر آن بزرگ مرد عرصه عرفان و تهذیب در مسجد بالا سر در حرم حضرت معصومه سلام الله علیها، کنار قبر مطهر مرحوم آیت الله العظمی اراکی، بالای سر استادش، مرحوم آیت الله عبدالکریم حائری یزدی و دیگر مراجع معین شد. « اذا مات المؤمن بکت علیه الملائکه و بقاع الارض التی کان یعبد الله علیها و أبواب السماء التی کان یصعد فیها بأعماله و ثلم فی الاسلام ثلمة لا یسدها شیء لان المؤمنین الفقهاء حصون الاسلام کحصن سور المدینة لها:
پیام رهبر انقلاب در فوت ایشان « ... مجلس او همواره معراج روح مستعد فضلای جوانی بود که می خواستند علم دین را با صفای عطرآگین عرفان دینی توأم سازند. معلم اخلاق و سالک الی الله بود و صحبت نورانی و کلام رازگشای او دل مستعد را در یاد خدا مستغرق می کرد... ولادت علامه محمد تقي جعفري در مرداد ماه 1304 هـ. ش مطابق با 1343 هـ. ق در شهر تبريز ديده به جهان گشود. نام پدر ايشان کريم بود. ايـن مرد گـرچه در هيچ مکتب و مـدرسـي درس نخـوانده بـود، ولـي حافظهاي بسيار قـوي داشت و غالب سخنان واعظان و خطيبان شهر را به طـرزي شيـوا و بـا بيانـي نافذ بيان مي نمود. شغل کريـم نانوايي بود و بدون آنکه وضو بسازد، دستش را به خمير و نـان نمـي زد. به کـار و تلاش علاقه وافـري داشت . تحصيلات استاد جعفري نزد مادر مقداري مقدمات دروس را آمـوخت وقتي به مدرسه رفت ايشان را به کلاس چهارم بردنـد او با استعداد شگرف خـود ايـن کلاس را در مـدرسه اعتماد تبريز با رتبه دوم گذرانيد و در سال بعد کلاس پنجـم را با رتبه اول احراز نمود. علامه جعفري چون در يک خانواده نسبتاً محرم زندگي مي کرد بعد از مدتي بخاطر تنگـدستـي خانـواده ناگزيـر دبستـان را در ميانه راه رها کـرد و در پـي يافتـن نان و آب به کسب و کار روي آورد. ميرزا کـريـم از ايـن وضع بسيار متأثـر گـرديـد و به محمد تقي و برادرش تأکيد نمود :شما به دنبال درس برويد. خـداوند روزي رسان است. از ايـن جهت آن دو طالب دانـش، مقارن سالهاي پايانـي جنگ دوم جهانـي به مـدرسه طالبيه تبـريز رفته و تحصيلات علـوم دينـي را نزد استـادان آنجا پـي گرفتند. سال 1359 هـ .ق در حالي که پانزده بهار را پشت سر مي نهاد، زادگاه خويـش را به قصد اقامت در تهران تـرک نمـود. و در مـدرسه مروي نزد استادانـي فاضل مطالعه و تحصيل متـن رسائل و مکاسب را پـي گـرفت، پـس از سه سال خوشه چيني از خرمـن خردمندان و انديشمندان حوزه، در سال 1362 هـ. ق به شهر مقدس قم مهاجرت نمود، و ضمـن تحصيل در مدرسه دار الشفاي قـم ملبس به لباس روحانيت گرديد. و دروس خارج را در آنجا آغاز کرد. دوران تحصيل در نجف نيز سخت مي گذشت اما چون اشتياق شدت داشت، همه آن شدايد تحمل شد. خـود مي گـويد : گاهي دو يا سه ساعت کار دستـي مـي کردم تا شهريه به دستـم برسد که ميزان آن هـم کـافـي نبـود. علامه پـس از يازده سال اقامت در نجف و شرکت در حـوزههاي درسي آن ديار، به سال 1336 يا 1337 هـ. ش به ايران مراجعت استادان علامه جعفري بيشترين استفادههاي علمي را از محضر آيات عظام : محمد رضا تنکابني، شيخ کاظم شيرازي، سيد عبدالهادي شيرازي، سيد ابوالقاسم خوئي، سيد محسن حکيم کسب نموده است. ديدار آية الله بروجردي با مجتهد سي و سه ساله باعث افزايش علاقه آية الله بروجردي به آية الله جعفري شد. وقتي محمدتقي با شور و اشتياق از اساتيد حوزه نجف سخن ميگفت، دل آيةالله بروجردي بيتابانه در فضاي حرم اميرالمؤمنين (ع) پرواز ميكرد. وجود آقاي جعفري در حوزه علميه قم، ميتوانست غنيمتي براي طلبههاي فاضل باشد. آيةالله بروجردي از او خواست در قم بماند و تدريس را شروع كند، اما آقاي جعفري مؤدبانه گفت: «اجازه بفرماييد به مشهد يا تهران بروم. متأسفانه آب قم با مزاج من سازگار نيست.» آيةالله بروجردي با مهرباني گفت:«اختيار داريد آقا! شما هرجا كه باشيد انشاءالله منشأ خير و اثر خواهيد بود.» جعفري به شوق زيارت امام هشتم (ع) مشتاقانه به مشهد شتافت. حوزه علميه مشهد، بسيار فعال و پرتحرك بود. طلبههاي برجسته و خوبي در مشهد مشغول تحصيل بودند. مهمتر از هر چيز، وجود مرجعي گرانقدر و بزرگترين چهرهي روحاني مشهد در حوزه بود. آقاي جعفري براي احترام و استفاده از درسهاي فقه و اصول آيةالله ميلاني در مسجد گوهرشاد مشهد به محضر ايشان رفت. از همان ابتدا آيةالله ميلاني متوجه شد با مجتهدي رو به رو است كه از ميان طلاب كمتر كسي به جامعيت او وجود دارد. از اين رو با احترامي خاص و شايان با او رفتار ميكرد. آيةالله جعفري يك سال در مشهد اقامت كرد. در اين مدت بجز تدريس، مشغول تحقيقات و نوشتن كتابهاي مورد نياز اجتماع بود. روزي آيةالله ميلاني كه حضور معنوي آقاي جعفري برايش بسيار گرانبها بود، با اشتياق اجازه اجتهاد او را مهر و امضا كرد و به او داد. متن اجازه نامه عربي بود. در قسمتي، از آن آمده بود: « ... نور چشم من، علامه گرانقدر حجةالاسلام والمسلمين حاج ميرزا محمدتقي جعفري دامت تأييداته، مدت زيادي از عمرش را صرف تحصيل معارف حقه الهي نمود و در بالا بردن علوم ديني كوشش و اجتهاد كرد و در دروس فقه و اصول من محققانه حضور يافت. پس بحمدالله تعالي از علوم اسلامي به مرتبهي نامدار و در اجتهاد به مقامي رفيع دست يافت ...» علامه جعفري تصميم گرفت براي انجام كارهاي تحقيقي و تأليفي خود به تهران بيايد، در اين زمان، آوازهي شهرت او نزد بزرگان حوزه علميه قم، مشهد و تهران پيچيده بود. به محض ورود او به تهران، مراجع بزرگ آيةالله شيخ محمدتقيآملي و آقا سيداحمد خوانساري از او درخواست كردند در كنار تدريس و تحقيق، امامت مسجدي در تهران را بپذيرد. علامه جعفري كه كارهاي عظيمي در پيش روي داشت، با صميميت و تواضع گفت:«الحمدالله امام جماعت براي مساجد زياد است. اجازه بدهيد حال طلبگي نجف را ادامه بدهم و همچنان به تحقيق و تأليف مشغول باشم. البته بخشي از ساعات را در مدرسه مروي تدريس خواهم كرد.» خبر اقامت علامه جعفري در تهران به سرعت درميان بزرگان حوزه پيچيد. در تهران، فقط چند نفر از چهرههاي كاملاً شناخته شده مجتهدان حوزه، با همه وجود براي پاسخگويي به شبهههاي مخالفان اسلام كمر همت بسته بودند. علامه جعفري، دورادور با تلاش و همت آيةالله مرتضي مطهري آشنا بود و ميدانست كه او نه تنها در حوزه علميه بلكه در محافل دانشگاهي نيز از موقعيتي ممتاز برخوردار است. آيةالله مطهري كه از تأليفات علامه جعفري اطلاع داشت، وقتي فهميد كه او مقيم تهران شده است، مشتاقانه به سويش شتافت. از سوي ديگر، محقق بزرگ آيةالله دكتر محمدابراهيم آيتي نيز متوجه حضور علامه جعفري در تهران شد. آيةالله مطهري و دكتر آيتي از وي براي تدريس در دانشگاه دعوت كردند. علامه جعفري از اين كه به طور مرتب براي دانشگاهيان تدريس كند، عذرخواهي كرد. او كه حيطه تأليف در زمينههاي گوناگون اسلامي را خالي ميديد، قول داد نه به عنوان برگزاري كلاس درس رسمي بلكه هرسال بنا به ضرورت، بحثهايي براي دانشگاهيان سراسر كشور برگزار كند. به اين ترتيب پس از مدتي، دانشگاهيان تهران، شيراز، اصفهان، مشهد و ديگر شهرهاي كشور، هر از گاهي در برابر كسي قرار ميگرفتند كه معارف الهي چون چشمهاي جوشان از وجودش سرازير ميشد. طلبههاي حوزه علميه، اساتيد دانشگاه و دانشجويان رشتههاي مختلف، شيفته بيان صميمانه او ميشدند. سخنان دلنشين او نشانهي تسلط بر ادبيات فارسي و عربي بود. مفاهيم عرفاني، فلسفي، اصولي و فقهي و تازهترين انديشههاي بشري كه در قالب ادبيات، رمان و شعر از سينهي او ميجوشيد، بر هر كسي تأثير ميگذاشت. شركت كنندگان در جلسات سخنراني او در مقابل عظمت انديشهاش، حيرت زده دور او را ميگرفتند. علامه جعفري با نكته سنجي و طنزي كه استادانه در بيان مفاهيم خود به كار ميبرد، مشتاقان را شيفتهي خود ميكرد. او چون پرندهاي بود كه هر از گاهي تا مدتها ناپديد ميشد و باز در جايي ديگر و جمعي ديگر مينشست و از عقل و عشق و ... ميگفت. از آن پس، آوازهي او نه تنها در حوزههاي علميه كه در دانشگاههاي سراسر كشور پيچيد. از سوي بعضي از اساتيد دانشگاهها دعوتها و اصرارهايي براي تدريس، به دستش ميرسيد، اما به همه آنها جواب رد ميداد. روزي براي سخنراني به دانشگاه مشهد دعوت شده بود. جمعيتي بسيار زياد و غيرعادي سالن را پركرده بود. قبل از شروع سخنراني، همه صندليها پر شده، و عدهي زيادي ايستاده بودند. علامه جعفري پشت ميكروفون قرار گرفت. در ميان صدها چشمي كه به او دوخته شده بود، برق نگاهي مشتاقانه او را مبهوت كرد. حاضران دريافتند كه علامه جعفري صميمانه و متواضعانه به چهرهاي خيره شده است. شايد بيش از يك دقيقه سكوت مطلق بر فضاي سالن مسلط شد. آن يك دقيقه گذر يك عمر بود، قطاري از خاطرات او را به دوران كودكياش برده بود. اولين كسي كه يك لبخند به او هديه كرده بود، مؤدبانه و مشتاقانه در ميان جمعيت نشسته بود، مدير مدرسه اعتماد، آقاي جواد اقتصادخواه. جلسه پرشور آن روز دانشگاه مشهد پايان يافت. انبوهي از جمعيت بر گرد علامه جعفري حلقه زدند. گويا پروانگاني بودند كه گرد شمع ميچرخيدند، غافل از آن كه در ميان پروانگان، شمعي بود كه علامه جعفري خود پروانهوار او را ميجست. آقاي اقتصادخواه كه پير شده بود، صف جمعيت را شكافت و پيش آمد. چشمان جستوجوگر علامه جعفري آرام گرفت. جمعيت خود را به كناري كشيده بود. اشك در چشمهاي آقاي اقتصادخواه حلقه بسته بود. - مرا به جا آورديد؟ - استاد! چه طور شما را به خاطر نياورم؟ سكوتي عميق برقرار شد. علامه جعفري در روزگار كودكي خود غرق شده بود. لبخند زنان آن سكوت سنگين را شكست و گفت:« يادتان هست با آن تركه آلبالوي قرمز رنگ مرا زديد؟» آقاي اقتصادخواه سر به زير انداخت. علامه جعفري با احترام و همه احساسش گفت:« كاش خيلي از آن چوبها به من ميزديد. اين مركب بدن، تازيانه ميخواهد تا روح را حركت بدهد و جلو ببرد.» كساني كه دور آنها حلقه زده بودند مبهوت اين گفتو گو بودند. اشك، چشمان چند نفري را پركرده بود. علامه جعفري با مهرباني و اشتياقي فراوان دست آقاي اقتصادخواه را در دستهايش گرفته بود و به گرمي ميفشرد. مردي كه زنگ آيينهها را ميزدود! تدريس در مدرسه مروي، پاسخگويي به جوانان مشتاق در جلسات هفتگي، بحث و گفتوگو با دانشمندان و انديشمندان بزرگ كشور، سخنراني براي اساتيد و دانشجويان دانشگاهي و مهمتر از همه، تأليف كتابهاي مختلف، از مهمترين وظايفي بود كه علامه جعفري از نخستين سال ورود به تهران، خود را مكلف به انجام آنها ميديد. اين روند هم چنان ادامه داشت. تا اين كه در سال 1344 اتفاق مهمي روي داد. علامه جعفري كه همواره در كنار درسها و بحثها، بخشي از خوراك روح خود را در انس با ادبيات جهان مييافت، به طوري شگفتانگيز نسبت به كتابي آشنا، حساسيت عجيبي پيدا كرد. او با مثنوي مولانا جلالالدين بلخي درحوزه علميه نجف آشنا شده بود و ابيات زيادي از آن را حفظ بود، اما از هنگام ورودش به تهران دريافته بود كه مثنوي مولوي ويژگيهاي منحصر به فردي دارد. او با كساني روبه رو شده بود كه مغرورانه حتي به فلك هم باج نميدادند. اما وقتي مفهومي را با استناد به يك يا دو بيت از مثنوي مولانا بيان ميكرد، عاشقانه سكوت ميكردند و تسليم ميشدند. علامه با همه توان خود وارد درياي مثنوي شد. مجلس تفسيري بر مثنوي، براي مشتاقان برپا كرد. در اين مجلس، نه تنها مسلمانان كه غير مسلمانان نيز مشتاقانه حضور مييافتند و تحت تأثير مولانا و تفسير علامه جعفري قرار ميگرفتند. علامه، عميقاً به شرح و توضيح مثنوي پرداخت. او در طول آن سالها با عمق مضامين و مفاهيم كتاب مثنوي آشنا شده بود و احساس ميكرد كه ملاي رومي در آن كتاب بزرگ، نگرشي قوي، عرفاني، روايي و اخلاقي دارد. از نظر علامه، مثنوي بدون كمترين ترديدي در فرهنگ انساني جهان، جايگاه ويژهاي داشت. مولانا در مثنوي به افزون بر دو سوم از قرآن استناد كرده بود. اين كتاب بزرگ قرنها مورد استفاده و يا سوء استفادههايي قرار گرفته بود. به رغم عظمت انديشههاي مولوي، گاه اشتباهات و تناقضاتي در مثنوي پيدا ميشد. علامه جعفري محققانه كوشيد تا اشكالاتي را كه در مثنوي به نظرش ميرسيد، توضيح دهد. او در حالي كه مثنوي را براي علاقهمندان تدريس ميكرد نخستين جلد از كتاب شرح و تفسير خود را منتشر كرد. مدير انتشارات اصرار كرده بود كه عكسي از علامه در ابتداي كتاب چاپ شود تا دانشگاهياني كه با وي ناآشنا بودند، باور كنند كه مؤلف كتاب يك روحاني شيعه است. سرانجام شرح و تفسير مثنوي مولانا به قلم علامه جعفري در پانزده جلد چاپ شد و همه انديشمندان و اهل كتاب را متوجه حضور محققي بزرگ كرد، كسي كه حتي در مقابل مولانا نيز سر تسليم عاشقانه فرود نياورده بود. او عظمت مولانا را همواره پاس داشته بود، اما معتقد بود كه مولانا نيز انسان است و در كتاب عظيم خود مرتكب اشتباهاتي نيز شده است. او ميگفت مولوي معصوم نيست و نبايد كوركورانه همهي آن چه را كه گفته است، پذيرفت. بيش از همه مردم، مثنويشناسان بزرگ ايران از عظمت دانش و تجربه علامه جعفري آگاه شدند. بديعالزمان فروزانفر كه يكي از استادان ممتاز، مطرح و بسيار سختگير دانشكده ادبيات دانشگاه تهران بود، هنگام سفر به مشهد، در اتوبوس، با عظمت انديشه و وسعت اطلاعات علامه آشنا شد و مصرانه از او دعوت كرد تا در دانشگاه تهران تدريس كند، اما اين بار هم علامه نپذيرفت. روزي در جلسهاي استاد بزرگ دانشگاه تهران علامه جلالالدين همايي كه از شيفتگان مولانا بود، خطاب به علامه جعفري گفت:« خدا را شكر ميكنم شما با اين كه در نجف به تحصيل فقه و اصول ميپرداختيد، از مثنوي غافل نمانديد و به تحقيق دربارهي آن پرداختهايد.» و بعد با شيفتگي پرسيد:« من پس از پيامبران و ائمه عليهمالسلام، فردي را به بزرگي مولوي سراغ ندارم. بعيد ميدانم كسي مانند او پا به عرصهي وجود بگذارد، نظر شما چيست؟» علامه جعفري بدون ترديد و مكث جواب داد:« من به خود اجازه نميدهم پروندهي مغز بشري را ببندم. مولوي مرد بسيار بزرگ و باعظمتي بوده، اما اين كه آيا نظير مولوي نبوده و يا نخواهد بود، قابل اثبات نيست.» اين گونه برخوردهاي محققانه و موشكافانه، باعث شده بود كه پس از پايان مجلدات تفسير مثنوي، همايي مشتاقانه بگويد:«به مناسبت اتمام اين تفسير، شايسته است مجلس بزرگداشتي برپا شود.» و از سر شوق و اشتياق همان لحظه به وجد آمده سروده بود :
علامه همواره به نيازهاي فكري زمان خود توجه داشت. بيشتر آثار او به خاطر رفع نيازهاي جامعه نوشته شده است. رابطه فلسفه و فيزيك و ارتباط فلسفه و عرفان، موضوعي بود كه نزديك به بيست سال تمام علامه جعفري و دانشمنداني مانند: دكتر رياحي كرماني، دكتر فرشاد، محمد سنگلجي، دكتر جماراني، دكتر كاشيگر و ديگران را در منزل پروفسور محمود حسابي دورهم جمع كرده بود. در آن جلسات، مطالب مختلفي در زمينههاي فلسفه، فيزيك، عرفان و نقد انديشهي فلاسفه غرب، مطرح ميشد. آن روزها علامه جعفري كه تناقضات فراواني در كتاب جديد برتراند راسل «جهاني كه من ميشناسم» يافته بود، با جمع مطرح كرد. او قبل از در ميان گذاشتن اشتباهات راسل، متن اصلي كتاب را به كمك دوستانش ترجمه كرده بود، زيرا كتاب ترجمه و منتشر شده از راسل حاوي اشتباهات و غرض ورزيهاي فراواني بود. وقتي علامه تناقضات كتاب را مطرح كرد، ديگران نيز وجود آنها را تأييد كردند. پروفسور حسابي پيشنهاد كرد بهترين كار آن است كه علامه جعفري نامهاي براي راسل بنويسد و اشتباهات او را گوشزد كند. علامه جعفري گفت:« من نامه را مينويسم و شما آن را ترجمه كنيد تا براي راسل، ارسال كنيم.» و اين، آغاز مكاتبات مستمر بين علامه جعفري و برتراند راسل بود. در همان جلسات، روزي موضوع نظريه پروفسور حسابي دربارهي ذرات بنيادي و گفتوگوي او و استادش انيشتين به ميان آمد. پروفسور حسابي ميگفت:«هر ذرهاي كه در نظر گرفته شود مانند الكترونها يا پروتونها دامنهي موجوديتاش تا كهكشانها نيز كشانده شده است و براي شناسايي دقيق آن بايد اجزاي ديگر عالم را نيز درنظر گرفت.» علامه جعفري گفت:« ما هم چند بيتي در عرفان داريم كه جوابش بيشباهت به مطلب شما نيست.» شيخ محمود شبستري ميگويد: به هر جزوي ز كل، كان نيست گردد كل اندر دم ز امكان، نيست گردد جهان كل است و در هر طرفهالعين عدم گردد و لايبقي زمانين دگر باره شود پيدا جهاني به هرلحظه زمين و آسماني جهان چون خط وخال و چشم و ابروست كه هر جزئي به جاي خويش نيكوست اگر يك ذره را برگيري از جاي خلل يابد همه عالم سراپاي.» پروفسور حسابي كه بيشتر اهل سكوت و انديشيدن بود و در جلسات كمتر سخن ميگفت با هيجاني غيرمادي از جا برخاست و تقريباً فرياد كشيد: «شبستر كجاست؟ شبستري كيست؟» علامه جعفري كه هيجانزدگي و شوق دريافت نكتهاي جديد براي پروفسور حسابي، برايش بسيار شكوهمند و عزيز بود، با احترام و صميميت گفت: «شبستر يكي از شهرهاي نزديك به تبريز و شيخ محمود شبستري يكي از عرفاي بزرگ قرن هشتم است.» پروفسور حسابي كه با دستپاچگي به دنبال خودكاري ميگشت، از اتاق خارج شد. پس از چند لحظه دوباره برگشت و از علامه جعفري خواست كه آن چند بيت را دوباره بخواند تا يادداشت كند و در اولين فرصت اين موضوع را در كتاب «گلشنراز» پيدا كند. با افزايش شهرت علامه جعفري، بسياري از انديشمندان ايراني و خارجي علاقهمند ميشدند تا او را از نزديك ببينند و درباره مسائل گوناگون و يا تحقيقات خود با وي گفت وگو كنند. اما علامه جعفري فقط بنا بر ضرورت و نياز، تنها ميتوانست به برخي از آنها پاسخ بگويد. او اگر وقت خود را آزاد ميگذاشت و به دعوتهاي متعددي كه از او ميشد پاسخ ميداد، بايد دست از تأليف و تحقيق ميكشيد. به همين علت قصد كرد تنها در جايي كه وظيفه داشت و تكليف او بود، به دعوتها پاسخ دهد. يك روز توسط يكي از دوستان نامهاي به دستش رسيد. نامه از طرف و به خط علامه سمناني بود. وي يكي از علماي بسيار بزرگ، جامع علوم عقلي و نقلي و به معناي وسيع كلمه صاحب اطلاعات و معلوماتي پهناور بود كه بيش از 300 تأليف داشت. علامه سمناني نوشته بود: «دلم ميخواهد شما را ببينم، اما نميتوانم به تهران بيايم. اگر براي شما امكانپذير است به سمنان بياييد ... . » علامه جعفري به احترام سن و سال و عظمت علامه سمناني، مشتاقانه دعوت او را پذيرفت و همراه دوستانش با قطار به سمنان رفت. وقتي قطار به سمنان رسيد، جمعيت عظيمي در ايستگاه موج ميزد. جمعيت مشتاقانه در برابر درهاي خروجي راهآهن ايستاده بودند. هم زمان با او، روحاني خوش چهره و آراستهاي از كوپهاي ديگر پياده شد. ناگهان سيل جمعيت به سوي آن روحاني شتافت صداي فرياد كسي بلند شد: «به سلامتي علامه محمدتقي جعفري صلوات!» علامه كه از اين حادثه خندهاش گرفته بود با عجله به همراهانش گفت: «خيلي خوب شد. رسيده بود بلايي ولي به خير گذشت. هرچه زودتر حركت كنيم بهتر است.» وقتي علامه و همراهان او براي كرايه درشكه به درشكهچيهاي منتظر مراجعه كردند، هيچكس حاضر نشد آنها را سوار كند. همه چشم به جمعيت داشتند و با بيتفاوتي ميگفتند: «آقا! بفرماييد جاي ديگر، ما ميخواهيم مهمانان علامه سمناني را به منزلش برسانيم.» سرانجام يكي از درشكهچيها با اكراه حاضر شد به ازاي ده برابر قيمت معمول، آنها را سوار كند! بعد از رفتن علامه جعفري، بالاخره مرد روحاني پرجذبهاي كه از برخورد مردم گيج شده بود، ايستاد و با دلخوري گفت:« آقايان! با بنده چه كار داريد؟ كلام علامه؟ بنده علامه جعفري نيستم. من اصلاً ايشان را نميشناسم!» درشكهچي كه چند نفر ديگر را هم سوار كرده بود، نزديكيهاي منزل علامه سمناني او را نشان داد كه پياده و عصا زنان براي استقبال آمده بود. علامه جعفري وقتي متوجه علامه سمناني شد، پنهاني پول درشكه را حساب كرد و پياده شد. بعد، لبخند زنان به سوي علامه سمناني رفت. علامه سمناني كه حدس زده بود اين روحاني سادهپوش كه به ظاهر هيچ نشانه خاص و چشمگيري ندارد، علامه محمدتقي جعفري است، او را در آغوش گرفت و با عصبانيت گفت: «پس كجا هستند اين مردم؟ كو آن جمعيتي كه فرستاده بودم به پيشواز شما؟» علامه جعفري لبخند زنان جواب داد: «الان ميآيند خدمتتان، هنوز دير نشده است.» علامه سمناني كه از لبخند علامه جعفري همه چيز را متوجه شده بود، با دلخوري گفت: «آقايان! اينها حتماً اشتباه گرفتهاند. تقصير قيافه خودتان است، حتماً عوضي گرفتهاند. آخر قربانت گردم اين چه قيافهاي است كه درست كردهاي؟ يك مقداري به خودت برس. لباسهايت را جمع و جور كن!» و مشتاقانه آن مهمان عزيز را كه مدتها انتظارش را ميكشيد، به خانه برد تا در فاصله چهار روزي كه در كنار او بود، در زمينه افكار و انديشههاي يكديگر، با هم گفت وگو كنند، به ويژه درباره كتاب بزرگ حكمت بوعلي سينا كه به قلم او نوشته شده بود. تابستان سال 1346 ه.ش فصلي گرانبها براي علامه جعفري بود. او توفيق يافته بود كه براي اولين بار به حج مشرف شود. وقتي هواپيما در جده به زمين نشست، جمعيت قافلهي آنها در واقع كارواني عظيم بود. آنهايي كه علامه جعفري را ميشناختند، ازهمان لحظه ورود به هواپيما او را زير نظر داشتند و به نزديكان خود از عظمت علمي و روحاني او سخنها ميگفتند. در فرودگاه جده توجه او به عدهاي جلب شد كه حيران و سرگردان مانده بودند. آنها حدود بيست زن و مرد روستايي اهل دهات اطراف مراغه بودند كه بهت زده و نگران نميدانستند چه بكنند. علامه با مهرباني به آنها نزديك شد و به زبان تركي گفت: «من هم با شما هستم، نگران نباشيد!» زنان و مردان روستايي با ديدن مردي روحاني در جمع خود با خوشحالي دور او جمع شدند. آنها فكر ميكردند آن روحاني رسماً موظف است با آنها باشد. به اين دليل هرچه را كه فكر ميكردند قابل پرسيدن است، از او ميپرسيدند و علامه با آرامش و حوصله به آنها جواب ميداد. حضور شبانهروزي علامه جعفري در جمع آنان و حل مشكلاتشان، نشاط روحي خاصي به علامه بخشيده بود. او آرامش و صفاي خاصي احساس ميكرد. توضيح مسائل احرام، تصحيح كردن حمد و سوره و ياد دادن مناسك حج به آنها كه گاهي بسيار با سختي و مشقت صورت ميگرفت نه تنها او را ناراحت نميكرد بلكه در واقع لحظه لحظه بودن در كنار آنها را غنيمت ميشمرد. علامه جعفري در برخورد با آنها دچار چنان حال معنوي و روحاني شده بود كه تا به آن روز درك چنان حالي برايش بيسابقه بود.زائران روستايي خانه خدا در خواندن حمد و سوره اشكالات فراواني داشتند و علامه براي اين كه از نگراني آنها بكاهد قول داد به نيابت از تكتك آنها، پشت مقام ابراهيم برايشان نماز بخواند. يكي از آنها كه مردي بسيار ساده و مهربان بود، وقتي بعد از چندين بار تمرين باز هم قرائت حمد و سوره خود را درست نميديد، با حالتي خاضعانه گفت: «تو را به خدا اين حمد و سوره را از من بپذير و قبول كن! وقتي به تهران رسيديم، يك قوچ به تو ميدهم.» علامه جعفري كه از سادگي و صفاي آنها، تحت تأثير قرار گرفته بود، گفت: «تو نمازت را بخوان. من هم به نيابت از تو، نماز خواهم خواند.» در گرماي طاقتفرساي تابستان مكه، علامه به نيابت از تكتك آن جمع، شروع به خواندن نماز كرد. يك لحظه احساس كرد كه فضاي شلوغ و پرجمعيت اطراف مقام ابراهيم، خالي شده است و او در كمال آرامش و با روحيهاي عجيب بيست بار پشت مقام ابراهيم نماز خواند. حال معنوي عجيبي به اودست داده بود. احساس ميكرد خيلي به خدا نزديك شده است. وقت آن بود كه براي خودش دعا كند. - خدايا از اولاد من به جامعه ضرر نرسان. خدايا! ثروت زياد به من نرسان. خدايا! مرا آنچنان در نظر بگير كه هيچگاه خودخواهي بر زندگيام غلبه نكند. روستائيان ساده و صميمي دهات مراغه كه تلاش آقاي جعفري را مافوق انتظار خود ميديدند و فكر ميكردند او زحمتي بيش از وظيفه رسمي خودش كشيده است، مبلغي پول جمع كرده و به پيرترين فرد خود دادند. او نيز با احترام خاصي در برابر علامه نشست و در حالي كه مبلغي جمعآوري شده را به سوي او دراز ميكرد، گفت: «حاج آقا! كم ما را زياد حساب كن.» علامه با خوشرويي و مهرباني گفت: «پدرجان! مال من رسيده است. اين پول را مجدداً به افرادش برگردان و يا در جاي ديگر به نيازمندان بده.» روز آخر، وقتي علامه جعفري در چادر بزرگي در منا نشسته بود، افرادي كه متوجه حضور او در مكه و منا شده بودند، در اطراف چادر گردآمدند. شايع شده بود كه علامه جعفري ميخواهد سخنراني كند. وقتي خبر به گوش علامه رسيد كه جمعيت انبوهي مشتاقانه آماده شنيدن حرفهاي او بودند، علامه گفت: «قرار نيست بنده حرفي داشته باشم. روحانيون عزيزي هستند كه صحبت ميكنند و ما هم استفاده ميكنيم.» اما نگاههاي مشتاق به چهرهي او خيره شده بود و همه چشم انتظار حرفهاي او بودند. علامه جعفري احساس ميكرد، انس با بيست زائر روستايي كه خالصانه به مكه آمده بودند، روحيهي عجيبي به او بخشيده است. صفاي باطني خاص و فوقالعادهاي در خود احساس كرد. انبوه جمعيت مشتاق را بيش از آن منتظر نگذاشت و با لحني كه كلمه كلمه آن تا اعماق دل و جان زائران مينشست، آغاز سخن كرد. حرفهايش را با اشعاري از حكيم صفاي اصفهاني آغاز كرد. اشك از گونههايش روان بود. ولولهاي در ميان جمع افتاده بود و سرزمين منا محشري از راز و نياز شده بود. علامه راز و نياز با خداي خود را آغاز كرده بود:
انس و معاشرت و حضور بيست دل پاك روستايي، احساسات علامه جعفري را چنان به هيجان آورده بود كه احساس ميكرد راهي ميان بُر به سوي خدا يافته است، راهي كه بسيار بسيار كوتاه، نزديك و روشن بود. جرقهاي كوچك و انديشهاي عظيم نگارش پانزده جلد تفسير مثنوي معنوي فقط يك مقدمه بود، دهها جلد تأليف فلسفي و اجتماعي كه انديشههاي تشنه را سيراب ميكرد، همه و همه گوشههايي از رسالتي بزرگ بود كه علامه محمدتقي جعفري به انجام رسانده بود. حالا خودش تشنه بود. ميخواست خود را غرق در كلامي كند كه فوق كلام انسان باشد. ميخواست با كسي روبه رو شود كه مستقيم با خدا در ارتباط بود. همان كسي كه در كودكي كاسهاي شير به او بخشيده بود. همان كسي كه يازده سال تمام، هر صبح قبل از نماز در محضرش زانو ميزد و با او به گفت وگو مينشست. علامه جعفري در كنار صدها كتابي كه با آنها مأنوس و معاشر بود، با همه وجود غرق در نهجالبلاغه علي (ع) شده بود. ميخواست غواص درياي سخنان مولايش علي (ع) باشد. ميخواست به هزاران هزار انساني كه از كنار خانه او گذر ميكردند، اگر شير معرفت ميبخشد از همان شيري هديه كند كه روزي عليبن ابيطالب (ع) به او بخشيده بود. بايد كاري ميكرد. دلش براي اميرالمؤمنين (ع) تنگ شده بود. احساس ميكرد حضور علي (ع) با همه عظمتش حتي در ميان شيعيان نيز شناخته شده نيست. دلش براي كتابخانه علامه اميني، صاحب كتاب بزرگ «الغدير» تنگ شده بود. از كتابخانه علامه اميني در نجف تا حرم علي (ع) راهي نبود. كتابخانه، هشت سال تمام صميمانه او را پذيرفته بود. صاحب آن كتابخانه نيز از شيفتگان سينه چاك علي (ع) بود. عظمت كتاب الغدير علامه اميني، همواره براي او ستودني بود، تا اين كه اتفاق عجيبي افتاد. گويي باز هم خوابي در حال پيوستن به واقعيت بود. گويي جرقهاي در حال شعلهور ساختن خرمن انديشهاي عظيم بود. روزي از روزهاي سال 1356، داماد علامه جعفري با احساسي عميق و هيجاني غيرقابل توصيف از اصفهان به ديدارش آمد. سفر او تنها براي زيارت استاد نبود. ميخواست او را از خوابي كه مثل روز روشن، برايش اتفاق افتاده بود، آگاه سازد. علامه جعفري با آرامش روحي و معنوي هميشگي خود آماده شنيدن بود. آقاي مصاحب با احساسي شورانگيز سخن ميگفت: «ديشب خواب مرحوم علامه اميني صاحب الغدير را ديدم. در اتاقي نشسته بودند، ولي دستشان بسته بود و كاري نميتوانستند انجام دهند. به من فرمودند: شما محمدتقي جعفري را ميشناسيد؟ گفتم: بله. گفت: نامهاي هست كه بايد به ايشان بدهيد. پاكت را گرفتم و گفتم اجازه ميدهيد ببينم چه نوشته است؟ اجازه داد. باز كردم. خيلي جنبه معنوي داشت. در خواب بسيار گريه كردم. الان جملات نامه يادم نيست. ايشان به من فرمودندبه جعفري سلام مرا برسانيد و بگوييد ما كه به اين عالم آمدهايم دستمان از كار بسته است. شما كه در آن دنيا هستيد ميتوانيد درباره عليبن ابيطالب(ع) كاري را شروع كنيد. شما ميتوانيد ... شروع كنيد ... .»علامه جعفري رو به درگاه خداوند كرد و گفت: «خدايا! اين ولي اعظم توست. به ما محبت فرما كه همت كنيم و بتوانيم در اين كار بزرگ شرمنده نشويم.»و چنين بود كه ترجمه و تفسير نهجالبلاغه آغاز شد. نه يك جلد، نه دو جلد، نه ده جلد ... از آن پس، همهي دل مشغولي علامه محمدتقي جعفري صرف اين ترجمه و تفسير شد. هدف از يك عمر تحصيل، تدريس، تفكر، اجتهاد علمي و تأليفات در زمينههاي مختلف، همه و همه براي اين هدف بزرگ بود كه اسلام به جهانيان شناسانده شود و دستورات اين دين مبين اجرا گردد. اينك آن اتفاق بزرگ در سراسر تاريخ پرنشيب و فراز ايران به وقوع پيوسته بود. پس از قرنها كسي قيام كرده بود و زمام امور كشور را به دست گرفته بود كه مجتهدي بزرگ و مرجعي عالي قدر بود. رهبري انقلاب اسلامي ايران توسط امام خميني (ره) همه كساني را كه در هر زمينهاي براي اعتلاي اسلام تلاش ميكردند، از صميم قلب خشنود ساخته بود. هركس با همه شور و اشتياق و توان خود به ميدان آمده بود تا پس از قرنها، به برقراري حكومت اسلامي كمك كند. پدر پير علامه جعفري در تظاهرات مشهد گفته بود: «ببينيد آقايان چه ميفرمايند! هر وقت كه بايد كفن بپوشيم، ما هم كفن بپوشيم و بياييم تا از قافله عقب نمانيم.» رهبر انقلاب با تكيه بر شور انقلابي و ايمان مردم، نبردي عظيم را به پيروزي رسانده بود. اسلام شناسان بزرگ، دوستان و همفكران علامه جعفري، كساني مانند آيةالله مطهري، آيةالله سيدمحمود طالقاني، آيةالله بهشتي و ديگران هر يك بنا به وظيفه ديني خود، مسئوليتي را پذيرفته بودند. ضرورت انقلاب ايجاب كرده بود كه عالمان بزرگي مانند آنها وارد عمل شوند. علامه جعفري احساس ميكرد با پيروزي انقلاب اسلامي، نسل انقلاب بيش از گذشته با نيازهايي روزافزون و سوالهايي بزرگتر روبه رو خواهد شد و پيوستن مجتهدان و عالمان بزرگ به صحنههاي اجرايي انقلاب، ميدان تأليف و گفت وگو را خاليتر خواهد كرد. وقتي شنيد آيةالله مطهري و آيةالله بهشتي در نظر دارند نزد امام بروند و براي او مسئوليتي اجرايي را پيشنهاد دهند، احساس كرد كه هرچه زودتر بايد براي مشورت با امام به خدمت ايشان برسد. امام خميني آن روزها در قم اقامت داشت. علامه جعفري راهي قم شد و با انبوه جمعيتي كه تا فاصله زيادي از خانه امام ازدحام كرده و آماده ديدار با ايشان بودند، مواجه شد. عدهاي كه علامه جعفري را ميشناختند، با سلام و صلوات راه را براي او باز كردند. سرانجام خود را به حياطي رساند كه جمعيت در آن موج ميزد. حاج احمدآقا فرزند امام، با ديدن علامه جعفري با خوشحالي او را از ميان جمعيت به اتاق امام راهنمايي كرد و با صميميت او را در آغوش كشيد، علامه جعفري پس از سالهاي سال تبعيد امام و خانوادهاش، دوباره حاج احمدآقا را ميديد. علامه با مهرباني گفت:« فكر ميكنم كه به من بيش از چند دقيقه وقت نرسد.» حاج احمدآقا او را به اتاق كوچكي راهنمايي كرد. صداي جمعيت كه عاشقانه نسبت به امام ابراز احساسات ميكردند، يك لحظه قطع نميشد. دقايقي بعد، امام خميني وارد اتاقي شد كه علامه جعفري در آن نشسته بود. علامه جعفري قبل از انقلاب بارها به حضور امام رسيده بود. حتي بعضي وقتها به خاطر طولاني شدن بحث، ناهار يا شام را مهمان امام بود، اما اينك پس از سالهاي سال، اين اولين باري بود كه امام را از نزديك ميديد. هرچند چهرهي امام به خاطر هجوم جمعيت و سرپا ايستادن بيش از حد خسته به نظر ميرسيد، اما نورانيت و قاطعيت همراه با مهرباني و عشق، سيمايي دلنشين و روحانيتي عميق به او بخشيده بود. علامه جعفري و امام يكديگر را در آغوش كشيدند. امام با صميميت از حضور او تشكر كرد. علامه پس از احوال پرسي، متواضعانه گفت: «حضرت امام! مثل اين كه دوستان ميخواهند خدمت شما برسند تا حضرت عالي كاري را براي ما در نظر بگيريد. البته شما هر امري بفرماييد، بنده حتماً آن را انجام خواهم داد، اما ميخواستم خدمت حضرت عالي عرض كنم كه اگر اجازه ميفرماييد، هم چنان در كارهاي فرهنگي، تعليم و تربيت، تحقيق و نوشتن و تدريس مشغول باشم. فكر ميكنم كه ان شاءالله مفيد باشد.» امام كه با دقت به حرفهاي او گوش ميكرد، پس از تمام شدن حرفهاي علامه با لبخندي ملايم بر لب و لحني صميمانه جواب داد: «آقاي جعفري! شما هر كاري بكنيد درست است و من قبول دارم!» علامه جعفري كه با بيان صميمي و آرام بخش امام، در اعماق وجود خود احساس آرامش ميكرد و يقين كرده بود كه تكليف خود را انجام داده است، با صميميت و تواضع دست امام را بوسيد و از آن اتاق كوچك بيرون آمد. جمعيت مشتاق امام، هم چنان عاشقانه او را صدا ميكردند، علامه جعفري همانطور كه از خانه امام دور ميشد، فكر ميكرد كه در ميان تمام علماي بزرگ اسلام، هيچ شخصيتي نبود كه مانند امام خميني داراي «ثبات شخصيتي» چنين شگفتانگيز باشد. علامه جعفري از همان سالها كه امام را شناخته بود، او را داراي شجاعتي بينظير ديده بود، مردي بزرگ كه ثابت و استوار و با اعتماد به نفسي فوقالعاده در راه اسلام تلاش ميكرد. چراغ فروزان مشورت با امام و اجازه گرفتن از او براي ادامه كارهاي تحقيقي حجت را بر همه تمام كرد. ديگر هيچ يك از مسئولان كشور نميتوانستند انتظاري از علامه داشته باشند. امام با او هماهنگ كرده بود كه در كارهاي اجرايي مملكت دخالتي نداشته باشد، اما از آن روز به بعد، در خانه او همواره بر روي همه مسئولان كشور كه براي مشورت در امور فرهنگي و علمي، مسائل حوزه علميه، هم فكري با اساتيد دانشگاهها و ... ميآمدند، باز بود. بسياري از مهمانان فرهنگي و علمي خارج از كشور كه با اشتياق براي ديدار از كشوري انقلابي و اسلامي به ايران ميآمدند، با او ملاقات ميكردند. بسياري از مهماناني كه براي مباحثات فلسفي، كلامي، فقهي، اجتماعي و ... به ايران دعوت ميشدند، به منزل ساده و بيتجمل علامه راهنمايي ميشدند و او با آغوش باز و برخوردي صميمانه با آنها روبه رو ميشد. حضور در سمينارهايي كه براي كشور از نظر فرهنگي و علمي مهم بود و ارائه بحثهايي از ديدگاه اسلام، از ديگر كارهايي بود كه علامه جعفري با احاطه شگفتانگيز در آن شركت ميكرد. اين فعاليتها علاوه بر پاسخگويي به ضرورتها، نيازهاي كساني بود كه همواره به استاد مراجعه ميكردند. ارتباط عميق و عاطفي با دانشگاهيان و تدريس دورهي دكترا براي آنها، برپايي جلسات سخنراني و مباحثات مورد نياز عامه مردم، رسيدگي به مشكلات و معضلاتي كه حتي افرادي به تنهايي با آن روبه رو ميشدند و به علامه پناه ميآوردند، از جمله كارهايي بود كه همواره بخشي از وقت خود را به آنها اختصاص ميداد. ضرورتهاي ويژه انقلاب، گاهي منجر شد كه او به طور كامل روند عادي زندگي خود را به هم بزند. پس از شروع جنگ و حضور پاكترين و مستعدترين جوانان انقلاب در جبهههاي نبرد، علامه مصمم شد كه برخلاف روال منظم و معمول ساليان سال تحقيق و تدريس و تأليف، همه كارها را زمين بگذارد و با اشتياق به جبهههاي جنگ عزيمت كند. حضور علامه جعفري در شهر جنگزده دزفول در سال 1361، از رويدادهايي بود كه فرماندهان جنگ و بسيجيان را به شدت تحت تأثير قرار داد. حضور در جمع رزمندگان و سخنراني براي آنها، يكي از خاطرات به يادماندني همه كساني است كه مستقيماً حضور او را در جبهه درك كرده بودند. وضعيت خطرناك دزفول در سال 61 و موشكاندازهاي شبانه دشمن در نزديكي خانه آيةالله نبوي كه علامه نيز در آن منزل ساكن بود، فرماندهان را واداشت كه از وي بخواهند در سنگري اسلام را ياري كند كه سنگرباني آن را حتي هزاران هزار تن از عاشقترين رزمندگان اسلام هم نميتوانستند برعهده بگيرند. جهاد علامه جعفري در سنگر تدريس و تأليف، درخواست خاضعانهاي بود كه فرماندهان جنگ از او كرده بودند. علامه جعفري بار ديگر به جهاد در ميداني پا گذاشت كه سراسر زندگيش را در آن گذرانده بود. سنگر آشناي او باز همان اتاق بزرگي بود كه سراسر ديوارهاي آن را از كف تا سقف، قفسههاي كتاب پوشانده بود، و در آن ميان، او در درياي انديشهها و گفتههاي علي (ع) غرق بود. در آن سالها، هر كس به ملاقات علامه ميرفت، شاهد دنياي با صفا و پر شور او ميشد. جا به جا روي ميزكار و زمين، دست نوشتههاي استاد كه در شرح و تفسير نهجالبلاغه بود به چشم ميخورد.در اين حال علامه مهمانان خود را، هركس كه بود، كوچك و بزرگ، آشنا و غريبه، عالم و عامي، مسلمان و غيرمسلمان، عزيز و محترم ميشمرد. به احترام آنها تمام قد ميايستاد و با لبخندي صميمانه كه تا عمق دل آدم نفوذ ميكرد، با مهمانان خود روبه رو ميشد. مجلسش گرم و پرنشاط، بيانش عميق و جذاب و محضرش بسيار مؤثر و روحاني بود. در هر مجلسي بنا به مناسبتي با طنز لطيف و نكتهاي ظريف، لبخند را بر لبان مهمانان خود مينشاند و با سخنان خود آرامشي دوست داشتني و لذتبخش را به آنها هديه ميكرد. تجربه مشترك بسياري از مهمانان او، سكوت عميق و تفكر برانگيزي بود كه پس از ديدار با استاد به آنها دست ميداد. عظمت او چنان بود كه انسان را دچار هيجان ميكرد و شوق حركت و تلاش علمي را در جان مشتاقان ميريخت. در جواب سئوالي كه «حالا پس از 72 بهار از زندگي پرتلاش علمي، معمولاً روز را چهطور ميگذرانيد و تقسيم اوقاتتان چگونه است؟» گفته بود: - صبحها بعد از نماز صبح نميخوابم. اگر هواي بيرون براي قدم زدن مناسب باشد، يك ساعتي قدم ميزنم. اگر درس حوزه داشته باشم، ميروم و درس را ميگويم. مثلاً در ساعت شش ماشين آماده است تا به مدرسه مروي بروم و از ساعت هفت تا هشت درس ميگويم. بعد صبحانه ميخورم و به اتاق بالا ميآيم و مشغول كار ميشوم. تا نزديكيهاي ظهر مشغول هستم، مگر اين كه در دانشگاه يا حوزه، درسي يا جلساتي داشته باشم. تدريس براي دانشگاهيان را در همين اتاق دارم. مثلاً فردا دانشجويان دورهي دكترا ميآيند. براي آنها فلسفهي زيبايي شناسي را ميگويم. هنگام ظهر براي نماز آماده ميشوم و بعد وقت ناهار است. حدود يك ساعت و نيم بعد را به حساب خواب ميآورم. ممكن است اصلاً نخوابم، ولي استراحت ميكنم و دراز ميكشم. حدوداً ساعت سه يا سه و نيم مجدداً مشغول به كار ميشوم. اگر درسي داشته باشم، درسها را ميگويم، وگرنه مشغول مطالعه و تحقيق و فكر كردن و نوشتن هستم. بعد از نماز مغرب و عشاء اگر مطالعات ضروري نباشد يا كاري ضروري پيش نيايد چون توصيه شده است كه مطالعه و فكر نكنم و مغز بايد آزاد باشد، آمادهي استراحت ميشوم. البته گاهي سخنرانيهايي دارم كه بايد بروم و يا مسئلهاي ضروري پيش ميآيد كه بايد مطالعه كنم و يا مطلبي را بنويسم يا پاكنويس كنم. معمولاً شبها اخبار تلويزيون را نگاه ميكنم. روزنامهها را هم ميبينم. اگر در تلويزيون مصاحبههاي علمي مفيد باشد - خارجي يا داخلي- ميبينم. گاهي اوقات - البته خيلي كم- فيلمها را هم ميبينم. برنامههاي ديگر تلويزيون را هم گاهي ميبينم. دهم مهرماه سال 1376 مهمترين رويداد فرهنگي كشور، مراسم نكوداشت منزلت علمي علامه جعفري در دانشگاه تهران بود. علامه جعفري اولين شخصيتي بود كه از سوي شوراي عالي تحقيقات پژوهشگاه فرهنگ و انديشه اسلامي به عنوان يكي از بزرگترين چهرههاي علمي معاصر معرفي شد. برگزاركنندگان اين كنگره مدتها تلاش كرده بودند تا اين كه بالاخره با اصرار فراوان و توضيحات بسياري علامه جعفري را راضي كرده بودند كه اجازه برگزاري مراسم نكوداشت را بدهد و در مراسم حاضر شود. در گردهمايي بزرگداشت علامه جعفري، صدها تن از انديشمندان و بزرگان علم و ادب حضور داشتند. علامه محمدتقي جعفري با فروتني و تواضع فراوان در آن مجلس حاضر شد. دانشمندان و انديشمندان بزرگي در آن مراسم به احترام علامه جعفري سخن گفتند. رئيس جمهور- آقاي خاتمي - به پاس خدمات و تلاشهاي پنجاه ساله علامه جعفري در عرصه علم و انديشه،« نشان درجه يك دانش» را به او تقديم كرد. سيماي مهربان او و پيشاني بلند و نگاههاي عميق و جذابش كه در آن مراسم بر زمين دوخته شده بود، حاكي از آن بود كه او پس از آن همه تلاش و مجاهدت علمي و تأليفات چشمگير، هنوز به آثار بيشماري ميانديشيد كه پيش روي داشت. او به كارهايي كه بر زمين مانده بود، فكر ميكرد و بيش از هرچيز و مهمتر از هركار، نهجالبلاغه علي (ع) بود كه همه وجود او را لبريز از شور و شوق كرده بود. هنوز از مراسم نكوداشت علامه جعفري يك سال نگذشته بود كه احساس كرد بيماري سخت و جانكاهي در جسم او رخنه كرده است. واقعيت بسيار تلخ بود. سرطان ريه، به شدت جسم او را ميآزرد، علامه جعفري سعي ميكرد بر بيماري سخت خود غلبه كند و به آن اعتنايي نداشته باشد. او همچنان اميدوارانه روزها را با انديشههاي امام علي (ع) گرم و پرشور مشغول نوشتن ميشد. فرزندان علامه و پزشكان معالج او تشخيص دادند كه بايد هرچه زودتر علامه را به بيمارستاني مجهزتر از بيمارستانهاي ايران، به خارج از كشور، انتقال دهند. مهرماه 77 علامه براي معالجه ابتدا به نروژ رفت و پس از مدتي در يكي از بيمارستانهاي لندن بستري شد. دست نوشتههاي جلد بيست وهشتم نهجالبلاغه از همراهان صميمي خلوت علامه جعفري در روزهاي بستري شدن او در بيمارستان بود. اما گويا چنين مقدر شده بود كه علامه توشهي آخرت خود را از هفتاد و سه بهاري كه پشت سر گذاشته بود، گردآورد و جلد 28 شرح نهجالبلاغه، ناتمام بر تخت بيمارستان ليستر در لندن باقي بماند. پيش از ظهر دوشنبه 25 آبان ماه 77 علامه جعفري براي هميشه از دنياي خاكي فاصله گرفت و در آرامشي ابدي فرو رفت. آن روز مصادف با شب عيد مبعث پيامبراكرم (ص) بود. مردم ايران كه خود را براي شب عيد مبعث آماده ميكردند و در شور و شادي غرق بودند، با شنيدن خبري تلخ، هجوم غبار اندوه و ماتم را در قلبهايشان مشاهده كردند. شب هنگام، به فاصله كوتاهي خبر در سراسر ايران منتشر شد: «روح مطهر علامه محمدتقي جعفري به ملكوت اعلي پيوست!» مردم ايران هريك به فراخور شناخت خود از علامه جعفري، از هجرت ابدي او دچار اندوه شدند. ارادتمندان علامه، ناباورانه و بهتزده از شنيدن اين خبر جانكاه، در تأثري عميق فرو رفتند. در اولين لحظههاي انتشار خبر، رهبر انقلاب اسلامي حضرت آيةالله خامنهاي، اندوهگين از خاموشي چراغ وجود علامه جعفري، ارادتمندان غمزده او را چنين تسليت داد: " بسمالله الرحمن الرحيم با اندوه و تأسف اطلاع يافتيم كه علامه فرزانه و متفكر و فيلسوف و اديب نامدار آيةالله آقاي حاج شيخ محمدتقي جعفري تبريزي به لقاء حق شتافته است. اين براي جامعه علمي و فرهنگي كشور، ضايعهاي سنگين و فقداني بيجبران است. آن عالم بزرگ و متعهد در طول بيش از چهل و پنج سال از هنگامي كه پس از تكميل تحصيلات عالي و ممتاز خود قدم در وادي تأليف و تحقيق و تعليم نهاد، آثار علمي و باارزشي پديد آورد و تفكر فلسفي را در دايرهاي وسيع از مستفيدان و تحسين كنندگان جهاني خود، ارتقاء بخشيد. پس از پيروزي انقلاب نيز همواره افكار سازنده او در زمينه معارف ديني و نگاه فلسفي به مسائل اسلامي، با استقبال فرزانگان و تشنگان علم و معرفت روبه رو ميگشت. سخنرانيهاي پرمغز اين دانشمند عاليقدر كه سرشار از نكتههاي عميق و درسهاي به يادماندني براي نسل جوان و دانش پژوه كشور بود، در شمار حسنات علمي و فكري دوران حاضر محسوب ميگردد و خاموشي اين چراغ فروزان حقاً خسارتي بزرگ براي جويندگان معارف عميق اسلامي به شمار ميآيد. اين جانب با تسليت به جامعه علمي كشور و علماء و دانشجويان محترم حوزهها و دانشگاهها و مخصوصاً به بازماندگان محترم و ارجمند ايشان، به روح اين عالم بزرگوار درود ميفرستم و رحمت و مغفرت الهي را براي ايشان مسئلت ميكنم." روز پنجشنبه ساعت هشت صبح، پيكر پاك علامه جعفري در زمين دانشگاه تهران، هزارهزار چشم مشتاق و ارادتمند را به اشك نشاند و فرياد غم و ناله را با نوحه و عزا درهم آميخت. آيةالله جوادي آملي بر پيكر علامه نماز گزارد و برجستهترين چهرههاي علمي و فرهنگي كشور، هيئت دولت و اقشار مختلف مردم، غمزده و حيران بر پيكر پاك استاد نماز گزاردند. پس از تشييع با شكوه پيكر پاك علامه جعفري در تهران، بنا به وصيت او، جسم عاشق و منتظرش را به مشهد مقدس بردند تا براي هميشه در جوار بارگاه ملكوتي امام هشتم (ع)، آرام گيرد. شب جمعه 28 آبان ماه 1377 جسم خاكي علامه محمدتقي جعفري را در دارالزهد حرم مطهر، به خاك سپردند .
در كتب معتبر روايت كرده انداز امام حسن عسكري(ع) كه فرمود : از امام صادق (ع) از حال «ابو هاشم كوفي»صوفي-بنيانگذار تصوف در اسلام – سئوال كردند، فرمود: « إنه كان فاسدَ العقيدة جدا و هو الذي ابتدعَ مَذهبا يقالُ له التصوف وجعلهُ مفرا لعقيدته الخبيثة » «ابو هاشم كوفي جدا فاسد العقيده است او همان كسي است كه از روي بدعت مذهبي اختراع كرد كه به آن تصوف گفته مي شود و آن را فرار گاه عقيده خبيث خود ساخت» از اين روايت معلوم ميشود عقيده تصوف «ابو هاشم كوفي»(م255هجري)انكار دين و آئي بود . وچون جرأت اظهار آن را نداشت، لذا به نام تصوف گفت به حق واصل شده راتكليفي نيست و آنرا گريزگاهي براي خود و اكثر بي دينان قرار داد». 7- «كليني»به سند معتبر از « سدير صيرفي» روايت كرده كه :من ورزي از مسجد بيرون ميآمدم و امام باقر (ع) داخل مسجد مي شد ،دست مرا گرفت رو به كعبه كرد و فرمود: « اي سدير!مردم مأمور شدند از جانب خداوند كه بيايند و اين خانه را طواف كنند وبه نزد ما آيند وولايت خود را بر ما عرضه نمايند». سپس فرمود: «لا سديرفاُريك الصّادّين عن دين الله . ثم نظر إلي أ بي حنبفة و سفيان الثورئ فئ ذلك الزمان و هم حلَق في المسجد فقال:هؤلاءِالصّادّون عن دين الله بلا هدي من الله ولا كتاب مبين . إنّ َهؤلاء الأ خابث لو جلسوا في بيوتهم فجال الناس فلم يجدوا أ حداً يُخبرهم عن الله تبارك و تعالي و عن رسوله _ص)حتي يأ تونا فنخبرهم عن الله تبارك و تعالي عن رسوله». «اي سدير ! مي خواهي كساني را كه مردم را از دين خدا جلوگيري مي كنند به تو نشان دهم؟آنگاه به ابو حنيفه و سفيان كه در مسجد حلقه زده بودند ،نگريست و فرمود :اينها هستند كه بدون هدايت از جانب خدا و سندي آشكار ،از دين خدا جلوگيري مي كنند اگر اين پليدان در خانه هاي خود بنشينند و مردم را گمراه نكنند ،مردم به سوي ما مي آيند وما ايشان را از جانب خدا و رسول خبر مي دهيم ». در اين روايت از «سفيان ثوري » (م161هجري) كه از سران صوفيه محسوب مي شده ، به شدت انتقاد شده است. و ضمناً امام باقر (ع) در اين حديث به خطر آن دونفر كه سمبل دو جريان و حركت آن زمان بودند ودستگاه خلافت آنها را در مقابل خاندان رسالت تراشيده بود، اشاره كرده است. 8- «شيخ مفيد»به سند صحيح از امام علي النقي (ع)روايت كرده است كه «محمد ابن حسين بن ابي الخطاب»در خدمت امام علي النقي (ع)در مسجد النبي بودم كه در آن حال جمعي از اصحاب ان حضرت شرفياب حضور آن حضرت شدند و درميان ايشان « ابو هاشم جعفري » نيز بود كه او مردي بسيار بليغ و با كمال بود ودر نزد آن حضرت مقام و منزلت عظيمي داشت و چون اصحاب در كنارش قرار گرفتند ، بنا گاه جمعي از صوفيه داخل مسجد شدند و حلقه زدند و مشغول ذكر گرديدند ،حضرت فرمود: « لا تلتفتوا إلي هؤلاء الخّداعين فإنَّهم خلفاء الشياطين و مخربوا قواعد الدين يتزهّدون لراحةالأجسامِ و يتهجّدون لتصييد الأنعام يتجوّ عون عُمُراًحتي...» « به اين حيله گران اعتنا نكنيد زيرا جانشينان شياطين و خراب كننده قواعد دين مي باشند . زهد ايشان براي راحتي بدنهايشان و تهّجد و شب زنده داريشان براي صيد كردن عوام است. عمري را در گرسنگي به سر برند تا عوام و ناداني را مانند خرها پالان كنند و زين بر پشت آنها گذارند ». لا يهللون إ لا لغرور الناس ولا يُقَلّلُون الغذاء إلا لملأ العساس واختلاف الدَ فناس يتكلمون الناس بإملائهم في الحبّ و يطر حو نهم بإ ذ لالهم في الجُبّ أورادهم الرقص و التصديقة وأذكار هم الترنّم والتغنية فلا يتبعهم إلّا السفاءولا يعتقدهم إلا الحُمقاء فمن ذهب إلي زيارة أحد ٍ منهم حيّاً أو ميّتاً فكأ نّما ذهب إلي زيارةالشيطانِ و عبدةِ الأو ثان ومن أعان أحداً منهم فكانما أعان يزيد و معاوية وأباسفيان». « ذكر نمي گويند مگر براي فريب مردم و خوراك خود را كم نمي كنند مگر براي پر كردن قدح و ربودن دل احمقان ، با مردم دم از دوستي خدا زنند تا ايشان را به چاه اندازند ،اوراد ايشان رقص و كفزدن و غنا و آوازه خواني است و كسي به سوي انها ميل نكند و تابع ايشان نگردد مگر آنكه از جمله سفيهان و احمقان باشد هر كس به زيارت يكي از آنان در حال حيات و يا بعد از مرگ برود ،مانند آن است كه به زيارت شيطان و بت پرستان رفته باشد و هر كس ياري ايشان كند ،گويا يزيد ومعاويه و ابو سفيان را ياري كرده است.»در همان موقع يكي از اصحاب آن حضرت عرض كرد :«و إن كان معترفاًبحقوقكم؟» اگر چه آن كس به حقوق شما اقرار داشته باشد ؟! حضرت نگاه تندي به او كرد و فرمود: « دَع ذا عنكَ مَنِ اعْتَرَف بحقوقنا لم يذهب في عقوقنا أما تدري انهم أخسّ طوائف الصوفية والصوفية كلهم من مخالفينا و طريقتهم مُغايرة لطريقتنا وإن هم إلاّ نصاري و مجوس هذه لامّة اُولئك الذين يجهدون في إطفاءنور الله والله يُتمُّ نوره و لو كره الكافرون». «اين سخن را ترك كن ،مگر نمي داني هر كس حق ما را بشنتاسد ،مخالفت امر ما نمي كند ،آيا نمي داني ايشان پست ترين طوائف صوفيه ميباشند و اين صوفيان كلشان مخالف ما هستندو طريقه آنها باطل و برخلاف طريقه ماست و اين گروه نصاري و مجوس اين امت هستند و آنان سعي در خاموش كردن نور خدا (محو اسلام) ميكنند و خداوند نور خود را تمام ميكند اگد چه كافران خوش ندارند».از اين روايت صحيح كه متن و ترجمه آن بيان گرديد چند نكته قابل توجه است : الف- مضمون ان انكار و مذمت تمام صوفيه است و تصريح به آنكه آنها عموما ً مخالف طريقه اهل بيت (ع) ميباشند و اگر چه دم از علي(ع) و اولاد او بزنند و ادعاي تشييع نمايند آنان از ساير فِرَقِ صوفيه پست تر و نزد شيطان محبوبتر ند زيرا آنان باعث گمراهي شيعيان ميشوند . ب- غضب آن حضرت نسبت به آن مرد كه گفت : «ولو معترف به حقوق شما باشد»در پاسخ فرمود :آن كس كه معترف به حقوق ما مي باشد با ما مخالفت نمي كند.يعني آنان در ادعاي خود دروغگو هستند و اعتراف به حقوق اهل بيت با تصوف و صوفيگري سازگار نمي باشد. ج- آنجا كه فرمود صوفيه هم پيمان شيطان هستند و زيارت ايشان زيارت شيطان است معلوم ميشود ايشان روابط تنگاتنگ و سر وسري با شيطان دارند و گمراه كردن بندگان خدا و غيب گوئي و مكاشفات و ادعائي ايشان هم به كمك شيطان است شيطان در نظر مريدان مجسم مي شود و مرشد مي گويد حق تجلي كرده و چون به حق واصل شده اي امام به زيارت شما امده مريد بيچاره از شوق به وجد مي آمد و گريه شوق به سر مي دهد. د- فرمود: هر كه ياري ايشان كند ، ياري يزيد و معاويه و ابو سفبان كرده با آنها محشور خواهد شد. پس كساني كه نسبت به ايشان خوش بين بوده . كلمات كفر آميز و آلوده به خرافات آنان را تأويل ويا حمل به معاني صحيح ميكنند ، به گناه بزرگي مرتكب شده اند چون ياري ايشان نموده اند ود رواقع بدتر از يزيد و پدران وي هستند زيرا او بدنهاي اهل حق را پايمال كرد و ايشان افكار و عقائد آنان را نابود كردند! ح- از آنها تعبير به نصاري و مجوس شده است ، شايد به خاطر اينكه تأثير و اديان قديم ايراني در تصوف بيشتر بوده است بنابر اين،صوفيها اگر چه خود را مسلمان مي نمايند ولي در ميان مسلما نان بسان نصاري ومجوس مي باشند. و- حضرت آنان را به بت پرستان تشبيه فرمود، شايد برا ي آن است كه انان صورت مرشد و قطب خود را در حال عبادت مانند بت مورد توجه قرار مي دهند.
9- در كتب معتبر روايت كرده اند كه جمعي از صوفيان وارد محضر امام رضا (ع)شدند به عنوان اعتراض گفتند :مأمون فكركرد ورأي اوچنين شد كه امامت وولايت را به تو بدهد ولي امامت حق كسي است كه غذاي سفت بخورد و لباس زبر بپوشد و سوار خر شود وبه عيادت مريض برود وتو اين كارها را نمي كني. حضرت به آنها فر مود: « إنَّ يوسف كان نبيّا ًيلبس أ قبية الديباج المزورة بالذهب ويجلس علي متكآتِ آلِ فرعون ويحكم، إنّما يراد من الإمام قسطةو عدله إذا قال صدق وإذا حكم عدل وإذا وعد أنجز ثم قرء : (قُل مَن حَرّمَ زِينَةَ اللهِ الّتي أَخْرَجَ لِعِبادِهِ وَ الطَّيِّباتِ مِنَ الرِّزْقِ) «يوسف پيامبر بود وقباهاي ديباي مطلا مي پوشيد وبر مسند آل فرعون تكيه ميزد و حكم مي راند واي بر شما همانا از امام عدالت و دادگري متوقع است كه چون سخن بگويد ، راست بگويد وچون حكم كند به عدالت باشد و چون وعده دهد ، به وعده خود وفا كند . سپس ان حضرت آيه زير را قرائت فرمود: « بگو چه كسي زينتهاي خدا را كه براي بندگان آفريده حرام كرده است واز صرف روزي حلال و پاكيزه منع نموده است ». البته به اين مضمون آيات زيادي وارد شده كه صوفيان وريا كاران به روش زندگي ساير ائمه اطهار (ع) نيز اعتراض كرده اند وپاسخهاي متعددي شنيده اند . عجيب است كه صوفيان نسلهاي بعد برا ي جلب عوام سلسله ارشاد خود را گاهي به امامان مانسبت داده و برخي از آنان را جزء مشايخ خود شمرده اند ، در حالي كه نياكانشان در حال حيات امامان با آنان معارضه ميكردند وبه شدت مورد غضب و رد وانكار و اعتراض آنان بودند. مضمون اين روايت انكار و مذمت تمام فرق صوفيه است وتصريح به اين كه آنها عموماً مخالف طريقه اهل بيت و ائمه اطهار (ع)ميباشند . تعجب آور اينكه اخيراً شنيده ميشود برخي از صوفيان – كه جرأت رد روايات ضد صوفيه را ندارند- ميگويند اين روايات مربوط به صوفيان اهل سنت است و ربطي به صوفيان شيعه ندارد . چنان كه « زين العابدين شيرواني » صاحب كتاب« كشف المعارف» كه يكي از سران صوفيه به ظاهر شيعه است ، مينويسد: اين مطلب درست است كه ميگويند امام رضا (ع) گفته است:« هر كس كه در حضور او از صوفيان ذكري به ميان آورد ، با زبان يا دل خود آنان را تقبيح نكند ،از ما نيست و هر كس آنها را تقبيح كند ، مانند كسي است كه در ركاب پيامبر با كافران مي جنگد »اما بايد درك كرد كه روي اين سخن صرفا با صوفيان دروغين است كه« آفتاب امامت را تيره ميكنند » يعني صوفيان سني بنا به گفته معصوم عليشاه فرزند جانشين شيرواني « تصوف حقيقي ،همان تشيع حقيقي است » تشيع امامي ، وجه ييروني ائمه معصوم، و حقائق الهي تصوف وجه دروني آن است. در پاسخ مي گوئيم : اولا : مضمون ومنطوق اين روايات عموما بر خلاف اين ادعاست و مضمون برخي از آنهاانكار و مذمت تمام صوفيه است و تصريح به اينكه آنها عموماً مخالف طريقه اهل بيت و ائمه اطهار ميباشند و اگر چه دم از علي(ع) و اولاد او بزنند . آنان در ادعاي خود دروغگو هستند به اين معني محبت اهل بيت و شيعه بودن با تصوف سازگار نيست. ثانياً: اكر شبهه را قوي بگيريم و بگوئيم اين روايات د رمذمت و انكار صوفيهاي سني مذهب است و شامل صوفيهاي به اصطلاح شيعه نمي باشد ، باز صوفيهاي مدعي تشيع از رد و انكار و غضب ائمه اطهار(ع) در امان نيستند زيرا در اين روايات تصريح شده است :«هر كس ياري ايشان (صوفيه)كند ، گويا يزيد و معاويه و ابو سفبان را ياري كرده است و هر كس به زيارت يكي از انان در حال حيات يا بعد از مرگ برود ، مثل اين است كه به زيارت شيطان رفته است ». آيا تعريف و توصيف آنها و ترويج افكار آنها كمك به آنان نيست ؟! آبا توجيه كلمات كفر آميز و آلوده به خرافات آنها ، ياري آنها نيست؟! آيا صوفيان به ظاهر شيعه ، همان سخنان متقدمان صوفيه را تكرار نمي كنند ؟!آيا اصول عقائد آنها يكي است؟! 1- ثالثاً: روايت امام صادق (ع) كه به سند صحيح روايت شده است ، دقيقا شامل صوفيهاي به ظاهر شيعه نيز ميباشد امام(ع) ضمن بيان اينكه صوفيها دشمنان ما هستند و هر كس به آنان تمايل نشان دهد ، از آنان است فرمود :« در آينده كساني پيدا مي شوند كه ادعاي محبت ما را مي كنند و به صوفيه نيز تمايل نشان ميدهند و خود را به ايشان تشبيه نموده و لقب آنان را بر خود مي گذارندو سخنانشان را تأويل و توجيه مينمايند . هر كس به ايشان تمايل نشان دهد از ما نيست و ما از او بيزاريم». بسيار واضح است كه مراد امام صادق(ع) صوفيهاي به ظاهر شيعه مي باشند كه دعوي محبت اهل بيت مي نمايند و لقب صوفي برخود مي گذارند. پس صوفيهاي شيعه نما مفري از اين روايات ندارند. پيشوايان راستين اسلام که حافظان دينند ،بيش از همه با افکار انحرافي و بدعت ديني مبارزه مي کردند وپيروان خويش را از پيروي صوفيان وهر گروه باطل ديگر بر حذر مي داشتند و در اين باره احاديث فراواني از معصومين (ع)وارد شده است تا آنجا که مرحوم «شيخ حر عاملي »(متوفي 1104 ه-ق) صاحب کتاب« وسائل الشيعة» کتابي به نام«الاثني عشريه»در انکار و نکوهش آنان نقل کرده است وي مي نويسد: |